چرا موقع برداشتن گوشی تلفن الو می گوییم
تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد. اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش آلساندرا لولیتا اوسوالدو وصل کرد. در هر تماس او را با نام کاملش می خواند.
گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد :
- آله لول اس !
و دفعات دیگر نیز کوتاهتر :
- الو ...
از آن پس بل با گفتن الو تلفن جواب می داد.
بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسان ها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن الو می گفتند.
امروزه از هر نقطه دنیا صدای الو شنیده می شود اما بیشتر افراد ماجرای الو را یا نمی دانند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان آتش گرفتن آزمایشگاه ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از اختراع لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روز ها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است! آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع ادیسون رسانده شود.
پسر ادیسون با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. اما ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت:
پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟! حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم، الآن موقع این کار نیست. به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل از این ستون به آن ستون فرج است
مردی به شهری مسافرت کرد و غریب بود. اتفاقا همان شب فردی به قتل می رسد. نگهبانان مرد غریب را نزدیگ محل قتل دستگیر می کنند. و او را نزد قاضی می برند و چون مرد ناشناس نتوانست بی گناهی خود را ثابت کند قاضی دستور اعدام صادر کرد.
فردا مرد مسافر را به یک ستون بستند تا اعدام کنند. مرد هرچه گفت که بی گناه است و بعدا از این کار پشیمان خواهند شد جلاد گفت من باید دستور را اجرا کنم.
جلاد به او گفت که آخرین خواسته اش چیست.
مرد که دید مرگ نزدیک است گفت: مرا به آن یکی ستون ببندید و اعدام کنید.
جلاد فکرکرد که مرد قصد فرار دارد و این یک بهانه است و به او گفت این چه خواهش مسخره ای است!
مرد گفت: رسم این است که آخرین خواهش یک محکوم به اعدام اگر ضرری برای کسی نداشته باشد اجرا شود.
جلاد با احتیاط دست او را باز کرد و به ستون بعدی بست.
در همین هنگام حاکم و سوارانش از آنجا گذشتند و دیدند عده ای از مردم دور میدان جمع شدند علت را پرسیدند گفتند مردی را به دار می زنند. حاکم پرسید: چه کسی را
جلاد جلو آمد و حکم قاضی را نشان داد.
حاکم گفت: مگر دستور جدید قاضی به شما نرسیده است؟
جلاد گفت: آخرین دستور همین است.
حاکم گفت: این مرد بی گناه است او را آزاد کنید. قاتل اصلی دیشب به کاخ من آمد و گفت وقتی خبر اعدام این مرد را شنیده ناراحت شده که خون این مرد هم به گردن او بیافتد و با اینکه می ترسیده خودش را معرفی کرد. من هم او را نزد قاضی فرستادم و سفارش کردم که مجازاتش را تخفیف دهد.
مرد مسافر را آزاد کردند و او گفت: اگر مرا از آن ستون به این ستون نمی بستید تا حالا مرا اعدام کرده بودید. اگر خدا بخواهد از این ستون به آن ستون فرج است.
این ضرب المثل را هنگامی به کار می برند که فردی ناامید است و او را دلداری می دهند که در اندک فرصتی راه چاره پیدا می شود. (فرج به معنای گشایش در کار و رفع مشکل)
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان آموخته های علمی پسر در صومعه و درکی از خدا
خانواده ای پسرشان را برای تعلیمات مذهبی به صومعه ای سپردند . وقتی پسر ۲۴ ساله شد روزی پدرش از او پرسید : آیا می توانی پس از این همه تحصیل بگویی چگونه می توان درک کرد خدا در همه چیز وجود دارد؟
پسر شروع کرد به نقل از متون مقدس ...
اما پدرش گفت این هایی که می گویی خیلی پیچیده است راه ساده تری نمی دانی؟
پسر گفت: نمی دانم پدر من مرد با فرهنگی هستم و برای توضیح هر چیزی باید از فرهنگ و آموخته هایم استفاده کنم!
پدر ناله کرد: من تو را به صومعه فرستادم و فقط پولم را هدر دادم!
بعد دست پسرش را گرفت و او را به آشپزخانه برد ظرفی را پر آب کرد و در آن مقداری نمک ریخت.
بعد همراه پسرش به شهر رفتند. بعد از برگشت پدر به پسرش گفت ظرف نمک را بیاور و به او گفت: نمک ها را می بینی؟
پسر گفت: نه نامرئی شدند !
پدر گفت : کمی از آب بچش !
پسر گفت : شور است !
پدر گفت : سال ها درس خواندی و نمی توانی خیلی ساده توضیح بدهی خدا در همه چیز وجود دارد. من ظرف آبی برداشتم اسم خدا را گذاشتم نمک و به راحتی این را توضیح دادم که خدا چگونه در همه چیز وجود دارد طوری که یک بی سواد هم می فهم . پسرم لطفا دانشی که تو را از مردم دور می کند کنار بگذار و دنبال دانشی برو که تو را به مردم نزدیک کند
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔷 افرادی که دندونای زرد و تیره دارید کلیپ رو کامل ببینید👆🏻👆🏻
این بسته گیاهی جوری دندوناتو سفید میکنه که همه فکر میکنن کامپوزیت کردی 👌🏻😄
برای دریافت اطلاعات بیشتر و سفارش با تخفیف ویژه روی لینک زیر کلیک کنید 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
https://landing.saamim.com/RgzRH
https://landing.saamim.com/RgzRH
بستنی بدون شکلات و انعام خدمتکار
همیشه کسانى را که خدمت می کنند به یاد داشته باشید در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد.
بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میز ها پر شده بود و عده اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت.
پسر بستنى را تمام کرد، صورت حساب را برداشت و پولش را به صندوق دار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود. خدمتکار متوجه شد که او تمام با پول هایش می توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
⁉️انسان بعد از مرگ کجا میرود و چه بر سر روح او می آید
⁉️آیا مردگان صدای ما را میشنوند و جواب میدهند
⁉️آیا اموات هم دلتنگ میشوند؟
‼️آنچه را که میخواهید بدونید در این جا بخوانید
ديدنش ضرر ندارد 👇👇
http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
#توسل_به_حضرت_ام_البنین
برای حاجات صعب العلاجی که امیدی به براورده شدن ان نیست به طریق زیربه حضرت ام البنین توسل کنید
http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
🌺دریافت انواع دعا👆 #ویژه_امشب
🌸🍃🌸🍃
یکی از دین هایی که اسمش در قرآن آمده صابئین است.
پیامبرِ صابئی ها ؛حضرت یحیی هستش،
صابئین در زمان امام رضا علیه السلام یک رهبری داشتند که خیلی با سواد بود.
دانشمندی بود، اسمش بود عمران صابی.
عمران صابی مدام با مسلمان ها مناظره میکرد،
میگفت یا شما منو مسلمان کنید یا من شما رو صائبی می کنم!
نوبت میرسه به مناظره امام رضا با عمران صابی.
مناظره شروع میشه..
امام میگفتن...عمران میگفت..
امام میگفتن..عمران میگفت..
عمران زیر بار نمی رفت.. امام رضا مطلبی فرمودند، عمران گفت این جمله ی شما به دلم نشست، بذارید اعتراف کنم، دلمو نرم کردین، احساس می کنم آماده ی پذیرش دین اسلام شدم، میشه ادامه بدین؟
در این لحظه صدای اذان بلند شد، امام رضا بلند شدند و برای نماز رفتند!
همه اطرافیان امام رفتن دور امام جمع شدن و گفتن شما که میدونید،
این عمران صابی هستش! کلی پیرو داره، این که خودش گفت دلم نرم شد!
بهتر نبود یک مقدار دیگه ادامه میدادین و چندتا جمله میگفتین،عمران مسلمان میشد
بعدش نماز می خوندید؟
امام رضا(ع) فرمودند:(میخواد مسلمان بشه، میخواد نشه)! هیچ چیزی واجب تر از نماز اول وقت نیست؛
کلام نورانی امام رضا(ع) هستا!
هیچ چیزی واجب تر از نماز اول وقت نیست!
امام اینو فرمودن و رفتن.
نماز رو خوندن و اومدن، دیدن که عمران نشسته، امام فرمودن: چی شد عمران؟
چرا هنوز اینجایی؟
عمران گفت: راستش از کار شما خوشم اومد، فهمیدم که شعار نمیدین! فهمیدم مرد عمل هستین! فهمیدم همون چیزی رو که اصرار دارید من بپذیرم خودتون پاش ایستادین!
عمران اونجا دوتا سوال دیگه کرد و مسلمان شد.
امام علی علیه السلام: هیچ عملی نزد خداوند متعال محبوبتر از نماز نیست. پس هیچ امر دنیوی مانع خواندن نماز شما در وقت آن نشود. زیرا خداوند متعال در مذمت گروهی میفرماید: الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ (کسانی که در نمازشان غفلت ورزیدهاند. یعنی زمان خواندن آن را سبک شمردهاند.
وسائل الشیعه، ج۴
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴📣مامانااااا باباهااااااا
⚠️ تهاجم فرهنگی بچه تون رو بُرد
بلد باشید باهاش درست ارتباط بگیرید
نوجوان یا جوانت #پرخاشگری و #بیاحترامی و #قدرنشناسی داره
😱#اعتقاداتت رو قبول نداره
🟥بیا اینجا #رایگان از خانم دکتر یادگیر
که با چند تا تکنیک ساده🤌🏻و سریع بشی تاج سر و الگوی فرزندت👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0
👆🏻دوره#رایگان حل بحرانهای نوجوان
🔴باید با همسرت تیم🫂 باشی تا بچه ات رو خوب تربیت کنی
بیا بهت #رایگان یاد بدم👇
https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0
راهکار #بینمازی،#بیحجابی،اعتیاد به #فضایمجازی جوانت رو #رایگان یاد بگیر
❌👆🏻ببین تا پاک نشده