eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.3هزار دنبال‌کننده
9 عکس
23 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
برای حاجات صعب العلاجی که امیدی به براورده شدن ان نیست به طریق زیربه حضرت ام البنین توسل کنید http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d 🌺‌دریافت انواع دعا👆‌
🌸🍃🌸🍃 یکی از دین هایی که اسمش در قرآن آمده صابئین است. پیامبرِ صابئی ها ؛حضرت یحیی هستش، صابئین در زمان امام رضا علیه السلام یک رهبری داشتند که خیلی با سواد بود. دانشمندی بود، اسمش بود عمران صابی. عمران صابی مدام با مسلمان ها مناظره میکرد، میگفت یا شما منو مسلمان کنید یا من شما رو صائبی می کنم! نوبت میرسه به مناظره امام رضا با عمران صابی. مناظره شروع میشه.. امام میگفتن...عمران میگفت.. امام میگفتن..عمران میگفت.. عمران زیر بار نمی رفت.. امام رضا مطلبی فرمودند، عمران گفت این جمله ی شما به دلم نشست، بذارید اعتراف کنم، دلمو نرم کردین، احساس می کنم آماده ی پذیرش دین اسلام شدم، میشه ادامه بدین؟ در این لحظه صدای اذان بلند شد، امام رضا بلند شدند و برای نماز رفتند! همه اطرافیان امام رفتن دور امام جمع شدن و گفتن شما که میدونید، این عمران صابی هستش! کلی پیرو داره، این که خودش گفت دلم نرم شد! بهتر نبود یک مقدار دیگه ادامه میدادین و چندتا جمله میگفتین،عمران مسلمان میشد بعدش نماز می خوندید؟ امام رضا(ع) فرمودند:(میخواد مسلمان بشه، میخواد نشه)! هیچ چیزی واجب تر از نماز اول وقت نیست؛ کلام نورانی امام رضا(ع) هستا! هیچ چیزی واجب تر از نماز اول وقت نیست! امام اینو فرمودن و رفتن. نماز رو خوندن و اومدن، دیدن که عمران نشسته، امام فرمودن: چی شد عمران؟ چرا هنوز اینجایی؟ عمران گفت: راستش از کار شما خوشم اومد، فهمیدم که شعار نمیدین! فهمیدم مرد عمل هستین! فهمیدم همون چیزی رو که اصرار دارید من بپذیرم خودتون پاش ایستادین! عمران اونجا دوتا سوال دیگه کرد و مسلمان شد. امام علی علیه السلام: هیچ عملی نزد خداوند متعال محبوب‌تر از نماز نیست. پس هیچ امر دنیوی مانع خواندن نماز شما در وقت آن نشود. زیرا خداوند متعال در مذمت گروهی می‌فرماید: الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ (کسانی که در نمازشان غفلت ورزیده‌اند. یعنی زمان خواندن آن را سبک شمرده‌اند. وسائل الشیعه، ج۴ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴📣مامانااااا باباهااااااا ⚠️ تهاجم فرهنگی بچه تون رو بُرد بلد باشید باهاش درست ارتباط بگیرید نوجوان یا جوانت و و داره 😱 رو قبول نداره 🟥بیا اینجا از خانم دکتر یادگیر که با چند تا تکنیک ساده🤌🏻و سریع بشی تاج سر و الگوی فرزندت👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 👆🏻دوره حل بحرانهای نوجوان
🔴باید با همسرت تیم🫂 باشی تا بچه ات رو‌ خوب تربیت کنی بیا بهت یاد بدم👇 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 راهکار ،،اعتیاد به جوانت رو یاد بگیر ❌👆🏻ببین تا پاک نشده
داستان مرد صادق و مرد بازیگر مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیش تر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. * مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود. * مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کم تر شده اند. مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد: از فردا صبح، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد. او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد. تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود. حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند. اما او دیگر با خودش صادق نیست. او الان یک بازیگر است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🔥لایو رایگان لاغری شروع شد🗣 تو این لایو برات یک مسیر 5 روزه چیدم که بتونی بدون هیچ قرص و دمنوش و رژیم غذایی و ورزشی، بلکه هر غذایی که دوست داری و هر روز پای سفره ات هست رو تا سیری کامل بخوری و تضمینی در این 5 روز بین 1 الی 3 کیلو کاهش وزن و سایز داشته باشی 😍👍 اگه واقعاً مصمم و جدی هستی که قبل از عید یه تغییر اساسی داشــــــته باشی همین حالا می‌تونی در لایو رایگان ما شرکت کنی 😊👇 https://eitaa.com/joinchat/1729627443C5b480aed45
🔥 قبل عید شکمتو صاف کن🗣 ثبت نام در لایو رایگان لاغری شروع شد👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1729627443C5b480aed45
داستان قاچاق کیسه های شن و ماسه و مامور گمرک مردی با دوچرخه* به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور گمرک می پرسد: درون کیسه ها چیست؟ و او می گوید: شن و ماسه . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی های فراوان، به جز ماسه و شن و احیاناً سنگ، چیز دیگری نمی یابد. بنابر این به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و تکرار همان ماجرا. این موضوع سالها و هر هفته یک بار تکرار می شود و مامور چیزی نمی یابد! تا اینکه زمان سپری می شود و بعد از سال ها مامور مرزی گمرک بازنشسته می شود. پس از چند سال، مامور بازنشسته قصه ما، همان مرد را در جایی می بیند؛ که حالا او نیز پیرمردی فرتوت شده است؛ پس از سلام و احوالپرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ولی هیچ وقت نفهمیدم چی قاچاق می کردی؟ راستش را بگو. حالا که من بازنشسته شده ام و مامور گمرک نیستم، ولی دوست دارم بدانم که چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ مرد پاسخ می دهد: دوچرخه! گاهی در مسابقه زندگی آن قدر درگیر برنده شدن و تندتر دویدن از بقیه و نفر اول شدن هستیم که وقتی به خط پایان می رسیم متوجه می شویم اگر چه نفر اول شده ایم ولی آن قدر به درون خود بی توجه بوده ایم، آن قدر از اصل خود غافل مانده ایم که دیگر حتی فریاد من را دریاب و من را هم ببین درونمان، شنیده نمی شود. ما صورتکی به صورت گذاشته بودیم و اکنون خسته و کلافه مان کرده و آن چنان به صورتمان چسبیده، که اصلا قابل برداشتن نیست! زیرا که در زیر آن صورتک چیزی باقی نمانده است! خلاصه کلام آن قدر در حاشیه زندگی دویدیم که اصل زندگی و وجود خودمان را فراموش کرده و از آن غافل شده ایم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
💯سه ختم معجزه گر از آیت الکرسی 👌 با ختم این سه آیه معجزه گر میتونی در عرض سه روز به خواسته هات برسی 😍 رسیدن به حاجات بزرگ مشکلات سنگین رسیدن به روزی فراوان و برکت وارد زندگی شدن گشایش محبت عمق در زندگی معجزات این سوره چه کارهایی که نمیکند 😳👇🏻 😍http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
⚫️ آیت الکرسی 🔹فقط یکبار این ختم رو بخون و به عشق خود برسید و حاجت بگیرید 💸 برای ثروت و برکت بخوانید با این ختم به خواسته هاتون برسید 👌خیلی حاجت میده👇🏻👇🏻 http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج)(قسمت اول) سایت پندآموز داستانهای کوتاه پندآموز عکس مسجد مقدس جمکران در قم در موقع شب. تصویر در شب گرفته شده و گنبدها و گلدسته ها و بخشی از حیاط مسجد و انبوه زائران امام زمان(عج) در حیاط مسجد در تصویر دیده می شود داستان شماره ٩٠٣ : داستان انار در بحرین و ملاقات محمد بن عیسی با امام زمان(عج) ماجرای اناری که با کلک و حقه وزیر بحرینی عباراتی روی آن ایجاد شده بود که با استغاثه اهالی بحرین به امام زمان(عج) خاتمه یافت در سرزمین بحرین از دیرباز گروهی از شیعیان زندگی می کرده اند. در قرن هفتم، امیر و والی بحرین از نواصب و دشمنان سرسخت شیعه بود. وزیری داشت که از وی خبیث تر و بغضش به شیعه زیادتر بود. روزی وزیر، اناری نزد حاکم آورد که بر آن نوشته شده بود: لا اله الا الله. محمد رسول الله. ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله! حاکم، هنگامی که به نوشته با دقت نگریست، پنداشت که این خطوط به قلم قدرت الهی، بر انار نگاشته شده و کار بشر نیست. به وزیر گفت: این نشانه ای است روشن و حجتی قوی بر باطل بودن مذهب رافضیان (شیعیان). وزیر پیشنهاد کرد که امیر، علما و شخصیت های شیعی را جمع کند و انار را به آنان نشان دهد. اگر از مذهب تشیع دست برداشتند و مذهب اهل تسنن را پذیرفتند، آنان را به حال خویش نهد و اگر امتناع کردند و از مذهب خویش دست برنداشتند، آنان را میان سه امر مخیر کند: اول آن که جزیه دهند؛ چنان که نامسلمانان مانند یهود و نصاری جزیه می دهند؛ یا دوم، جوابی دهند که آن دلیل را رد کند و نوشته موجود بر انار را پاسخگو باشند؛ یا سوم، والی، مردان شیعه را بکشد و زنان و فرزندانشان را به اسارت و اموالشان را به غنیمت بگیرد. والی شخصیت های شیعه را احضار کرد و انار را نشان داد و آنان را میان سه کار فوق مخیر کرد. آنها سه روز از والی مهلت خواستند. رجال و ریش سفیدان شیعه، گرد آمدند و درباره رهایی از این مشکل با یکدیگر مذاکره کردند. پس از مشورت فراوان از افراد صالح، ده نفر مرد نیک نام و صالح را برگزیدند. پس از آن از بین آن ده نفر، سه نفر را برگزیدند و قرار گذاشتند که هر شب یکی از آن سه تن به صحرا رود و به درگاه حضرت مهدی علیه السلام استغاثه کند تا از آن محنت رهایی یابند. یکی از آنان شب اول بیرون رفت، ولی به دیدار امام مشرف نشد. به همین ترتیب نفر دوم نیز به نتیجه نرسید. شب سوم، شیخ محمد بن عیسی دمستانی؛ که مردی فاضل و پرهیزگار بود؛ با پای و سر برهنه به صحرا رفت و ساعاتی از شب را به گریه و توسل و استغاثه به ساحت مقدس حضرت مهدی علیه السلام گذراند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌🌺کانالی پر از کلیپهـــــــای قشــنگ و جذااااب ☟︎︎︎☟︎︎︎ https://eitaa.com/joinchat/1133576553C04a967e24f جایی که یاد میگیری چطوری عاشق بشی و عاشقی کنی :)♥️🥂