eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.3هزار دنبال‌کننده
9 عکس
23 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان همسایه ابوبصیر و نجاتش از آتش جهنم با شفاعت امام صادق(ع) روایتی از ابوبصیر در باره همسایه خود که رعایت حال دیگران را نمی کرده ولی با فرمایش امام صادق(ع) توبه می کند ابوبصیر از راویان مورد اعتماد شیعه در کوفه و از یاران مشهور امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده است. این داستان از ایشان نقل شده است. همسایه باید شروط مسلمانی را در حق همدیگر رعایت کند همسایه باید از هر جهت همسایه خود را رعایت کند، همچون برادرى مهربان با همسایه معامله نماید، به درد همسایه برسد، مشکلاتش را حل کند، در امور زندگى به او کمک دهد، در حوادث روزگار به یارى او برخیزد، ولى همسایه ابوبصیر این گونه نبود. در دولت ستمکار بنى عباس شغل پردرآمدى داشت و با تکیه بر آن دولت، ثروت زیادى به چنگ آورده بود. ابوبصیر مى گوید: همسایه ام چند کنیز آوازه خوان و گروهى مطرب داشت. به طور دایم مجلس لهو و لعب و مشروبخوارى او و دوستانش برپا بود. من که تربیت شده فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) بودم از این وضع نگرانى سختى داشتم، روحیه ام آزرده بود و در رنج فراوانى به سر مى بردم. بارها با زبانى نرم با همسایه سخن گفتم، گوش نداد. به او زیاد اصرار کردم ولی توجه نکرد. از امر به معروف و نهى از منکر غفلت نکردم. تا روزى به من گفت: من مردى مبتلا به هوا و هوس (هوی و هوس) و تحت کنترل شیطانم! تو اگر وضع مرا براى امام بزرگوارت حضرت صادق(ع) تعریف کنى شاید با توجه حضرت صادق(ع) و دم عیسوى آن امام بزرگوار، از این آلودگى فساد و از این شر و بدبختى نجات پیدا کنم. ابوبصیر مى گوید: سخنش را پذیرفتم که وضع او را برای امام(ع) شرح دهم. پس از مدتى در مدینه خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم و اوضاع همسایه ام را براى حضرت توضیح دادم و نگرانى سخت خود را به امام با کرامتم اظهار نمودم. امام فرمودند: چون به کوفه برگردى به ملاقاتت مى آید، از قول من به او بگو اگر کارهاى زشت خود را ترک کنى، از لهو و لعب دست بردارى و با تمام گناهانت قطع رابطه نمایى، بهشت را براى تو ضامن مى شوم. چون به کوفه برگشتم، دوستان به دیدنم آمدند، او هم آمد. وقتى خواست برود به او گفتم: نرو زیرا با تو سخنى دارم. چون اتاق خلوت شد و جز من و او کسى نماند، پیام حضرت صادق(ع) را به او رساندم و اضافه کردم امام صادق(ع) به تو سلام رسانده! همسایه ام با تعجب گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم که آیا امام صادق به من سلام رسانده و به شرط توبه از گناه، بهشت را براى من ضامن شده؟! قسم خوردم که متن این پیام همراه با سلام از جانب حضرت صادق براى توست. گفت: ابوبصیر! مرا بس است. پس از چند روز پیام داد مى خواهم تو را ببینم. به در خانه اش رفتم در زدم، آمد پشت در، در حالى که لباسى به تن نداشت! گفت: ابوبصیر! آنچه در اختیارم بود به محل معینش رساندم. از تمام اموال حرام سبک شدم. از تمام گناهانم قطع رابطه کردم. براى او لباس آماده نمودم و گاهى به دیدنش مى رفتم و اگر مشکلى داشت رسیدگى مى نمودم. یک روز برایم پیام فرستاد که در بستر بیمارى گرفتارم. به عیادتش رفتم. عیادت از او و رعایت حالش ادامه یافت، تا اینکه روزى به حال احتضار افتاد. در آن حال، براى چند لحظه بیهوش شد. چون به هوش آمد در حالى که لبخند به لب داشت به من گفت: ابوبصیر! امام صادق(ع) به وعده اش وفا کرد. سپس از دنیا رفت. در آن سال به حج رفتم. پس از حج براى زیارت قبر پیامبر(ص) و ملاقات با امام صادق(ع) به مدینه مشرف شدم. چون به دیدن امام(ع) رفتم یک پایم در اتاق و پاى دیگرم بیرون بود که حضرت صادق(ع) به من فرمودند: ابوبصیر! من نسبت به همسایه ات، به وعده اى که داده بودم، وفا کردم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴📣مامانااااا باباهااااااا ⚠️ تهاجم فرهنگی بچه تون رو بُرد بلد باشید باهاش درست ارتباط بگیرید نوجوان یا جوانت و و داره 😱 رو قبول نداره 🟥بیا اینجا از خانم دکتر یادگیر که با چند تا تکنیک ساده🤌🏻و سریع بشی تاج سر و الگوی فرزندت👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 👆🏻دوره حل بحرانهای نوجوان
🔴باید با همسرت تیم🫂 باشی تا بچه ات رو‌ خوب تربیت کنی بیا بهت یاد بدم👇🏻👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 راهکار ،،اعتیاد به جوانت رو یاد بگیر ❌👆🏻ببین تا پاک نشده
داستان دختر زیبای دنیا می گویند روزگاری پسری به پدرش گفت که می خواهد ازدواج کند و دختری زیبایی را دیده است. پدرش گفت: کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ وقتی پدر دختر را دید عاشقش شد و گفت این دختر به درد تو نمی خورد! تو باید با فردی که تجربه این دنیا را دارد زندگی کنی! پدر و پسر باهم دعوا کردند و کار به پلیس و محکمه و شکایت رسید. پلیس گفت: دختر را بیاورید تا از او بپرسم. وقتی پلیس او را دید از زیباییش شگفت زده شد و گفت: این دختر باید با شخص عالی مقام ازدواج کند. بنا بر این هر سه تای آنها پیش وزیر رفتند. وزیر گفت: کسی با این ازدواج نمی کند مگر وزرا. سرانجام دعوایشان به امیر و حاکم روزگار رسید. امیر گفت من دعوایتان را حل می کنم. امیر هم وقتی دختر را دید گفت: این دختر فقط باید با امرا عروسی کند. وقتی همگی باهم سر دختر دعوا می کردند، دختر گفت: من راه حلی دارم. من می دوم و شما پشت سر من بدوید هر کسی که مرا گرفت، من قست او خواهم بود و با او ازدواج خواهم کرد. پس جوان و پیر و پلیس و وزیر و امیر پشت سر او دویدند ولی همه آنها در چاله عمیقی افتادند. دختر رو به آنها کرد و گفت: حالا مرا شناختید؟ من دنیا هستم که همه دنبالم می دوند تا به من برسند، ولی سرانجام در قبر می افتند و کسی پیروز نمی شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
50 مدل کیک قابلمه ای🍰 35 مدل کیک خیس ترکیه ای🍮 15 مدل سالاد ایتالیایی🥙 25  مدل شیرینی بدون فر🍪 40 مدل بستنی تابستونی🍦 25 مدل غذای محلی🍲 40 مدل دسر فوق العاده🍱 برا اولین بار👇👇😍 https://eitaa.com/joinchat/268435472Cb2a8e04868https://eitaa.com/joinchat/268435472Cb2a8e04868
فصل خیارشور رسیده و خیارشورای بیرونم گرونه😐 بیا اینجا خودت خیارشور بنداز😍: https://eitaa.com/joinchat/268435472Cb2a8e04868 خیارشورای بازاری رو تو خونه درست کن🥦🌶🧄 ‌
ایمیل و آبدارچی در شرکت مایکروسافت مردى برای سِمَتِ آبدارچی در مایکروسافت تقاضای استخدام داد. رئیس هیئت مدیره مصاحبه اش کرد و تمیز کردن زمینش رو - به عنوان نمونه کار - دید و گفت: شما استخدام شدین، آدرس ایمیلتون رو بدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنین و همینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین. مرد جواب داد: اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم! رئیس هیئت مدیره گفت: متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی تونه داشته باشه! مرد در کمال نومیدی اون جا رو ترک کرد. نمی دونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه؟! تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10 کیلویی گوجه فرنگی بخره. یعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگی ها رو فروخت. در کم تر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید می تونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر می شد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش انتقال محصولات) داشت. پنج سال بعد، مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان آمریکا بود و شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ربزی کنه و تصمیم گرفت بیمه عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد: من ایمیل ندارم. نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها می رسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟ مرد کمی فکر کرد و گفت: آره ! احتمالاً می شدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ده تا النگو میخاستم خدا بهم چندین برابرش داد خدایا شکرت که با این کانال آشنا شدم😍 تکنیک های عجیب این کانال ببین چه نتیجه ها از خودش گذاشته االله اکبر خدایا شکرت 🤲🏻 اگه میخای زندگیت متحول کنی و دنبال تغییر اساسی هستی بیا اینجا 😍👇🏻 http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d من با تکنیک های این کانال تو دو هفته 13تا النگو طلا گرفتم 🥺☝️🏻
برای حاجات صعب العلاجی که امیدی به براورده شدن ان نیست به طریق زیربه حضرت ام البنین توسل کنید http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d 🌸‌دریافت انواع دعا 👆‌👆‌👆
اخبار ناگوار را نباید به یکباره گفت داستان زیر را در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند: مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید: -جرج از خانه چه خبر؟ -خبر خوشی ندارم قربان، سگ شما مرد. -سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟ -پرخوری قربان! -پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟ -گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد. -این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟ -همه اسب های پدرتان مردند قربان! -چه گفتی؟ همه آنها مردند؟ - بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند. -برای چه این قدر کار کردند؟ -برای اینکه آب بیاورند قربان! -گفتی آب؟ آب برای چه؟ -برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان! -کدام آتش را؟ -آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد. -پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟ فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان! -گفتی شمع؟ کدام شمع؟ -شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان! -مادرم هم مرد؟ -بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان! -کدام حادثه؟ -حادثه مرگ پدرتان قربان! -پدرم هم مرد؟ -بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت. -کدام خبر را؟ -خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ندارید. من جسارت کردم قربان! خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
100 هدیه به 100 نفر به مناسبت ولادت حضرت صاحب الزمان (عج)🎉🎊 به ارزش 300 میلیون تومان🔥 1⃣ پنجاه هدیه ویژه به کسانی که نام مهدی، مهدیه، حسن(پدر ایشان) و نرگس/نرجس(مادر ایشان) دارن. 2⃣چهل و هشت هدیه به دیگر کسانی که هر نامی دارن. 3⃣ دو هدیه ⚜super cip⚜ برای... ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ شرایط شرکت رایگان و سریع در قرعه کشی توی کانال پین شده🪴👇 https://eitaa.com/joinchat/447087054C449ee3efa2فرصت محدود