🌸🍃🌸🍃
زني شوهرش مُرد.
براي اينكه خدمتی به شوهر كرده باشد
شبهای جمعه غذایی تدارک می كرد
و به وسيله فرزند يتيم خود به خانه
فقرا می فرستاد.
طفل بيچاره با اينكه گرسنه بود ، غذا را از مادر می گرفت و به فقرا مي رساند و خود با شكم گرسنه به خانه بر می گشت و می خوابيد!
تا اينكه شبي كاسه صبرش لبريز شد
و در راه غذا را خودش خورد و با شكم سير به خانه برگشت و آسوده خوابيد!
آن شب زن شوهر خود را در خواب ديد كه به او می گفت :
تنها غذای امشب به من رسيد .
زن از خواب بيدار شد و با كمال شگفتی از فرزندش پرسيد شبهای جمعه گذشته و ديشب غذا را كجا می بردی و به كی می دادي ؟
من ديشب پدرت را خواب ديدم كه مي گفت تنها غذای ديشب به او رسيده است .طفل راستش را گفت كه شبهای جمعه غذا را به خانه فقرا مي بردم ، ولي ديشب چون زياد گرسنه بودم ، خودم خوردم و آسوده خوابيدم .
زن دانست بهترين خدمت به شوهر اين است كه يتيم او را سير نگهدارد
و از اينجاست كه در حديث است كه صدقه صحيح نيست در حالی كه خويشاوندان خودت محتاج و نيازمند باشند..
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ وقتی حتی شبکه 3 سراغش میره، یعنی یه چیز ویژهست👏🏻👏🏻👏🏻
شامپو جلبک اسپیرولینا؛معجزه رویش مجدد مو
🍃 درمان ریزش مو از ریشه
🍃 تقویت فولیکولها
🍃 افزایش ضخامت تار موها
📲 تو هم میتونی اولین تجربهت رو همین امروز شروع کنی...دیگه نیازی به کاشت مو نیست‼️
https://landing.saamim.com/RbyMX
https://landing.saamim.com/RbyMX
هدیه یعنی مهربانی و دوستی، داستان هدیه پدربزرگ
در منزل دوستی که پسرش دانش آموز ابتدایی بود و داشت تکالیف درسی اش را انجام میداد بودم، زنگ منزل را زدند و پدر بزرگ خانواده از راه رسید.
پدربزرگ با لبخند، یک جعبه مداد رنگی به نوه اش داد و گفت: این هم جایزه نمره بیست نقاشی ات.
پسر ده ساله، جعبه مداد رنگی را گرفت و تشکر کرد
ولی چند لحظه بعد گفت: بابا بزرگ! باز هم که از این جنس های ارزون قیمت خریدی! الان مداد رنگی های خارجی هست که ده برابر این کیفیت داره.
مادر بچه گفت: می بینید آقاجون؟ بچه های این دوره و زمونه خیلی باهوش هستند، اصلا نمی شه گولشون زد و سرشون کلاه گذاشت.
پدربزرگ چیزی نگفت، ولی من برایشان توضیح دادم که این رفتار پسر بچه نشانه هوشمندی نیست، همان طور که هدیه پدربزرگ برای گول زدن نوه اش نیست.
و در ادامه این داستان را برایشان تعریف کردم:
آن زمان که من دانش آموز ابتدایی بودم، خانم بزرگ گاهی به دیدن مان می آمد و به بچه های فامیل هدیه می داد، بیشتر وقت ها هدیه اش تکه های کوچک قند بود!
بار اول که به من تکه قندی داد، یواشکی به پدرم گفتم: این تکه قند کوچک که هدیه نیست.
پدرم اخم کرد و گفت: خانم بزرگ شما را دوست دارد، هر چه برایتان بیاورد هدیه است.
وقتی خانم بزرگ رفت، پدر برایم توضیح داد که در روزگار کودکی او، قند خیلی کمیاب و گران بوده و بچه ها آرزو می کردند که بتوانند یک تکه کوچک قند داشته باشند. خانم بزرگ هنوز هم خیال می کند که قند، چیز خیلی مهمی است.
بعد گفت: ببین پسرم قنددان خانه پر از قند است، اما این تکه قند که مادرجان داده با آنها فرق دارد، چون نشانه مهربانی و علاقه او به شماست. این تکه قند معنا دارد، آن قندهای توی قنددان فقط شیرین هستند، اما مهربان نیستند.
وقتی کسی به ما هدیه می دهد، منظورش این نیست که ما نمی توانیم، مانند آن هدیه را بخریم، منظورش کمک کردن به ما هم نیست. او می خواهد علاقه اش را به ما نشان بدهد. می خواهد بگوید که ما را دوست دارد و این، خیلی با ارزش است. این چیزی است که در هیچ بازاری نیست و در هیچ مغازه ای آن را نمی فروشند.
چهل سال از آن دوران گذشته است و من هر وقت به یاد خانم بزرگ و تکه قندهای مهربانش می افتم، دهانم شیرین می شود، کامم شیرین می شود، جانم شیرین می شود.
ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﺷﻮﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻤﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺷﻮﻧﺪ؛ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭﯼ ﯾﮏ ﻣﻬﺎﺭﺗﻪ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﯾﮏ ﻓﻀﯿﻠﺖ. ﻫﻤﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻫﻤﻪ ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ. در واقع عقل با سواد فرق دارد. یکی ممکن است خیلی با سواد باشد اما عقلش نرسد که باید جواب سلام را بدهد. سواد داشتن یک توانایی و مهارت است و عقل داشتن یک فضیلت است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
⁉️انسان بعد از مرگ کجا میرود و چه بر سر روح او می آید
⁉️آیا مردگان صدای ما را میشنوند و جواب میدهند
⁉️آیا اموات هم دلتنگ میشوند؟
‼️آنچه را که میخواهید بدونید در این جا بخوانید
ديدنش ضرر ندارد 👇
http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
#توسل_به_حضرت_ام_البنین
برای حاجات صعب العلاجی که امیدی به براورده شدن ان نیست به طریق زیربه حضرت ام البنین توسل کنید
http://eitaa.com/joinchat/1867382803C75dfd5079d
🌺دریافت انواع دعا 👆
#ویژه_امشب
جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلیها را از او زیباتر یافتم. چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهتراند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلختر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله شما از آنها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی میگویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمعکار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴📣مامانااااا باباهااااااا
⚠️ تهاجم فرهنگی بچه تون رو بُرد
بلد باشید باهاش درست ارتباط بگیرید
نوجوان یا جوانت #پرخاشگری و #بیاحترامی و #قدرنشناسی داره
😱#اعتقاداتت رو قبول نداره
🟥بیا اینجا #رایگان از خانم دکتر یادگیر
که با چند تا تکنیک ساده🤌🏻و سریع بشی تاج سر و الگوی فرزندت👇🏻👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0
👆🏻دوره#رایگان حل بحرانهای نوجوان
🔴باید با همسرت تیم🫂 باشی تا بچه ات رو خوب تربیت کنی
بیا بهت #رایگان یاد بدم👇
https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0
راهکار #بینمازی،#بیحجابی،اعتیاد به #فضایمجازی جوانت رو #رایگان یاد بگیر
❌👆🏻ببین تا پاک نشده
یکی از بستگان خدا
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کم تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش چیزی موج می زد، انگاری که با نگاهش، نداشته هاش رو از خدا طلب می کرد، انگاری با چشم هاش آرزو می کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می زد وقتی آن خانم، کفش ها را به او داد. پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها ، می دانستم که با خدا نسبتی دارید!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب | آموزش تبلیغ
🔰راهکار آقاسید از نگاه اهلبیت🔰
📌درآمدمون خوب بود ولی برکت نداشت تا میومد صفر میشد😔✂️
همش توی چشم بودیم و حس میکردم زندگیمونو طلسم کردن👁⏳🧿
حال روحیم خوب نبود و آرامش نداشتم😢
ولی از وقتی کانال آقا سید رو از همین ایتا پیدا کردم ،و حرز کبیر امام جواد علیه السلام رو به پیشنهادشون تهیه کردم ،حالم روز به روز بهتر شد🥲🌸
🛡اگر شماهم وضعیت من رو دارید به کانال آقا سید سر بزنید👇📿
https://eitaa.com/joinchat/1304821888C52e7b5f103
🔥🔒هر دردی یک دوایی داره ،اگر رزق و روزیت به مشکل خورده و گره تو زندگیت زیاده....
✨اول نیت کن و روی یا جواد الامه بزن👇
یا جـواد الـامـه 🔐ادرکـنـی📿
یا جـواد الـامـه 🔐ادرکـنـی📿
یا جـواد الـامـه 🔐ادرکـنـی📿
از تخفیفاتشون جا نمونید👆🖼
داستان مرد نگران زن و بچه ها
روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد.
دکتر از زن پرسید: آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟!
زن پاسخ داد: آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند!
دکتر تبسمی کرد و گفت: پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده!
دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت: به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به دکتر گفت: که می ترسد مردش را از دست بدهد.
دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند.
دکتر تبسمی کرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد.
شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت: ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد.
زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است!
زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند.
مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. دکتر لبخندی زد و گفت: این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد.
بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود.
یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد.
دکتر پرسید: شوهرت چطور است؟!
زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales