eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.3هزار دنبال‌کننده
7 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان مرد نگران زن و بچه ها روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد. دکتر از زن پرسید: آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند؟! زن پاسخ داد: آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند! دکتر تبسمی کرد و گفت: پس نگران نباش و با خیال راحت به زندگی خود ادامه بده! دو ماه بعد دوباره همان زن نزد دکتر آمد و گفت: به مرد زندگی اش مشکوک شده است. او بعضی شب ها به منزل نمی آید و با ارباب جدیدش که زنی پولدار و بیوه است صمیمی شده است. زن به دکتر گفت: که می ترسد مردش را از دست بدهد. دکتر از زن خواست تا بی خبر به همراه بچه ها به منزل پدر برود و واکنش همسرش را نزد او گزارش دهد. روز بعد زن نزد دکتر آمد و گفت شوهرش روز قبل وقتی خسته از سر کار آمده و کسی را در منزل ندیده هراسان و مضطرب همه جا را زیر پا گذاشته تا زن و بچه اش را پیدا کند و دیشب کلی همه را دعوا کرده که چرا بی خبر منزل را ترک کرده اند. دکتر تبسمی کرد و گفت: نگران مباش! مرد تو مال توست. آزارش مده و بگذار به کارش برسد. او مادامی که نگران شماست، به شما تعلق دارد. شش ماه بعد زن گریان نزد دکتر آمد و گفت: ای کاش پیش شما نمی آمدم و همان روز جلوی شوهرم را می گرفتم. او یک هفته پیش به خانه ارباب جدیدش یعنی همان زن پولدار و بیوه رفته و دیگر نزد ما نیامده و این نشانه آن است که او دیگر زن و زندگی را ترک کرده است و قصد زندگی با زن پولدار را دارد. زن به شدت می گریست و از بی وفایی شوهرش زمین و زمان را دشنام می داد. دکتر دستی به صورتش کشید و خطاب به زن گفت: هر چه زودتر مردان فامیل را صدا بزن و بی مقدمه به منزل ارباب پولدار بروید. حتماً بلایی سر شوهرت آمده است! زن هراسناک مردان فامیل را خبر کرد و همگی به اتفاق دکتر به در منزل ارباب پولدار رفتند. ابتدا زن پولدار از شوهر زن اظهار بی اطلاعی کرد. اما وقتی سماجت دکتر در وارسی منزل را دید تسلیم شد. سرانجام شوهر زن را درون چاهی در داخل باغ ارباب پیدا کردند. او را در حالی که بسیار ضعیف و درمانده شده بود از چاه بیرون کشیدند. مرد به محض اینکه از چاه بیرون آمد به مردان اطراف گفت که سریعاً به همسر و فرزندانش خبر سلامتی او را بدهند که نگران نباشند. دکتر لبخندی زد و گفت: این مرد هنوز نگران است. پس هنوز قابل اعتماد است و باید حرفش را باور کرد. بعداً مشخص شد که زن بیوه ارباب هر چه تلاش کرده بود تا مرد را فریب دهد موفق نشده بود و به خاطر وفاداری مرد او را درون چاه زندانی کرده بود. یک سال بعد زن هدیه ای برای دکتر معروف آورد. دکتر پرسید: شوهرت چطور است؟! زن با تبسم گفت: هنوز نگران من و فرزندانم است. بنابراین دیگر نگران از دست دادنش نیستم! به همین سادگی! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا خیرشون بده توی این گرونی داشتن همچین کانالی نعمتههههه کل خریدامو انجام میدم از اینجا🤩 https://eitaa.com/joinchat/209780762C65124f9303 بزن لینک رو برو ببین چخبره 😍👆🏻
📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸ عیار اینجاست👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1523909895Cb793abbfa9 🔻تنها تحلیلگری که توی دو راهی نمیزاره درجا میگه بخر یا بفروش👆🏻
سرباز و نجات دوست در حال مرگ از باتلاق جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند. مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه؟ دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود. اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند. افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببین این دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی! سرباز در جواب گفت: قربان البته که ارزشش را داشت. افسر گفت: منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟ سرباز جواب داد: بله قربان ، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود ، نفس می کشید، اون حتی با من حرف زد! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم. اون گفت: جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی! ازت متشکرم دوست همیشگی من! دوست خوبم! فرصت سلام تنگ است! که ناگزیر و خیلی زودتر از آنچه در خیالت است باید خداحافظی را نجوا کنی. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلک بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنیمت نشماری، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادی ها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، باید یکدلی و دوست داشتن رو با عشق پیوند زد که راز جاودانگی عشق در همین است و بس! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانم ها و آقایان با دقت ببینیید ❗️ تجربه تلخ این خانم از بوتاکس صورتشون 😔 واقعا ارزش دیدن داره اگه پوستتون چروک داره یا شادابی قبلش رو از دست داده 😢 اگه نمیخواید بوتاکس و تزریق کنید 🤦🏻‍♀️ حتما این روش گیاهی رو امتحان کنید و به راحتی 10 سال جوان تر بشید👌🏻 دریافت اطلاعات بیشتر و مشاوره ی جوانسازی 👇🏻👇🏻👇🏻 https://landing.saamim.com/8LFuN https://landing.saamim.com/8LFuN
می خواهم شاگرد مکانیک شوم از دکتر علیرضا شیری از دبیرستان تیزهوشان، علامه حلی معروف؛ اخراج شد، با الفاظی شبیه به اینکه هیچی نمی شوی، کودن و... پدر و مادر یک هفته پشت در مدیر مدرسه البرز نشستند تا آقای دزفولیان رخصت داد تا نوجوان را ببیند: - معدل ۱۱ نشان می دهد که درس را که رها کرده ای، واضحاً هم اعلام کرده ای که می خواهی شاگرد مکانیک بشوی تو مکانیکی محل، چرا؟ - درس را دوست ندارم. - جای درس تو این ماه ها چه کرده ای؟ - برنامه نویسی. - آقای مسگری! یک مساله برایش طرح کنید که برایش کدنویسی کند. یک ربع بعد: - آقای مدیر! من برگه این پسر را که تصحیح می کنم، می بینم که این بچه نابغه است، ثبت نامش کنید (علیرغم اینکه مدرسه البرز شرط معدل ۱۷ داشت). - پسرجان! من به اعتبار خودم ثبت نام مشروط می کنم تو را، آبروی من را نبری! پسر اخراجی دبیرستان علامه حلی، با رتبه دو رقمی، مکانیک دانشگاه صنعتی شریف قبول می شود و رتبه یک کنکور ارشد، همانجا به رشته ام بی ای (MBA) می رود. روزی در اوج موفقیت های تحصیلی دانشگاهی، برگه برنامه نویسی را پیدا کردم که آقای مسگری به عنوان آزمون ورودی ازم گرفته بود. سوال درباره حرکت مهره اسب شطرنج از نقطه آ به نقطه ب بود. ولی در نهایت تعجب فهمیدم کاملاً غلط حل کرده بودم! به هر زحمتی بود مسگری را پیدا کردم؛ ازش پرسیدم با اینکه این مساله را اشتباه کد زده بودم ولی شما اعلام کردید این بچه نابغه است! چرا؟ من را به یاد آورد و خندید و گفت: آقای دزفولیان بهم گفته بود این بچه غرورش شکسته شده در مدرسه قبلی، هر طور برگه اش بود، مهم نیست! تو بلند جلوی خودش و پدر و مادرش بگو که نابغه است؛ او نیاز دارد دوباره برخیزد و گرنه شاگرد مکانیک می شود! نویسنده: دکتر علیرضا شیری بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان نجاری که فقط پل می ساخت سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جر و بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجاری را دید. نجار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد . او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه ، چیزی لازم ندارم هنگام غروب وقتی برادر بزرگ تر به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. برادر بزرگ تر با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟ در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
لطفاً و خواهشاً فقط و فقط افرادی وارد کانال زیر شوند که از صمیم قلب تصمیم گرفتند زندگی خود را متحول کنند. (ورود افراد متفرقه ممنوع) اینجا خودت رو پیدا کن👇🏻👇🏻👇🏻 eitaa.com/joinchat/2100035738C3405090fa4 eitaa.com/joinchat/2100035738C3405090fa4 5 دقیقه وقت بزار☝️🏻 2 ویس آموزشی گوش کن
📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸ عیار اینجاست👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1523909895Cb793abbfa9 🔻تنها تحلیلگری که توی دو راهی نمیزاره درجا میگه بخر یا بفروش👆🏻
داستان دعاى نیمه شب زندانى (قسمت اول) در روزگار حکومت عبدالله بن طاهر برخى از جاده ها که محل رفت و آمد مردم و کاروان ها بود ناامن شد. امیر عبدالله عده معینى را به پاسدارى از جاده ها گماشت. در یکى از جاده ها ده دزد را گرفتند و به جانب مرکز حکومت گسیل دادند، ولى یکى از آنان نیمه شب فرار کرد. فرمانده پاسداران به نظرش آمد که شاید عبدالله بن طاهر بگوید از او رشوه گرفتى و وى را فرارى دادى، پس خود باید به جاى او جریمه شود. حلاج بى گناهى را که براى گذران معیشت از شهرى به شهرى به مزدورى مى رفت، از وسط جاده گرفتند و او را دست بسته در جمع دزدان قرار دادند تا عدد نفرات تکمیل شود! ده نفر را نزد عبدالله بن طاهر آوردند. فرمان داد همه را به زندان اندازید. شبى ماموران به زندان آمدند و دو نفر را براى اعدام به چهارسوق شهر بردند. حلاج در این میان گفت فرزندانم گمان مى کنند در شهرى نزد استادى مشغول کارم، چه خبر دارند که ستمگرى مرا بدون گناه همراه دزدان جاده ها به زندان انداخته است. در آن لحظه شب دو رکعت نماز خواند، سپس سر به سجده گذاشت و مشغول دعا و راز و نیاز با حضرت بى نیاز شد. عبدالله بن طاهر در آن وقت شب خواب دید چهار بار از تختش به زمین افتاد. سراسیمه از خواب پرید، وضو گرفت و دو رکعت نماز خواند و خوابید. خواب دید چهار مار سیاه پرقدرت حمله کردند و تختش را سرنگون ساختند. بیدار شد و چراغ طلبید و گماشتگان قصر را خواست و گفت: مظلومى در این وقت شب به درگاه حق نالان است او را بیابید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لو رفتن سودهای میلیاردی 🤯 از محصولات خاص و ترند وارداتی!!! خیلی ها نمیخوان مردم بفهمن که این بازار و محصولات انقدر سود داره اما کانال زیر همه چیزو گفته😎 ۱۰ پست آخرش چند نمونه از این اجناس رو معرفی کرده 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2217279826Cce41f12cdc ✌🏻۲ دقیقه بیا سودارو ببین 💵