eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.3هزار دنبال‌کننده
12 عکس
26 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام✋من راضیه ملکی هستم🙋‍♀ میدونسی من اینجا تو کانالم مثل و و ، خودم میام جلو دوربین و فیلمای زنده از آشپزیم میزارم؟!!! 😍👌 ⭕️بریم که فوت و فنارو یاد بگیریم😉👇 🐠🍃مرغ و ماهی شکم پر 🍡🍞 خورشت قیمه مجلسی 🫑🌿 زرشک پلو با مرغ رستورانی ♨️ خانمها ، اینجا کلی آموزش خفن واسه ناهار و شام و مهمونی هاتون داریم😃بفرمایید😊👇 https://eitaa.com/ashpazi_ziyafat/3570https://eitaa.com/ashpazi_ziyafat/3570
آموزش کباب ترش تابه‌ای🍡😋👇 ⚜ مشاهده دستور پخت✅ آموزش ته چین مرغ رستورانی😃👇 ⚜ مشاهده دستور پخت✅ زرشک پلو با مرغ لاکچری🍗😋👇مشاهده دستور پخت✅
تاثیر عشق یک پسر جوان بر روی ملاصدرا زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد. در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود. از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم. در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند: اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی. در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید: چرا این گونه گریه می کنی؟ ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لو رفتن سودهای میلیاردی 🤯 از محصولات خاص و ترند وارداتی!!! خیلی ها نمیخوان مردم بفهمن که این بازار و محصولات انقدر سود داره اما کانال زیر همه چیزو گفته😎 ۱۰ پست آخرش چند نمونه از این اجناس رو معرفی کرده 👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2217279826Cce41f12cdc ✌🏻۲ دقیقه بیا سودارو ببین 💵
اگر سرمایه زیر ۱۰۰ میلیون دارید و قصد خرید طلا🏅 یا نقره 🥈دارید قبلش حتما یه نگاه به این کانال بندازید چون یه چیزایی رو رایگان معرفی میکنه که سودش ۱۰ برابر طلا و نقره هست اینم آدرس کاناش👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/2217279826Cce41f12cdc
دزدی جعبه عبادت از شیطان دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان، بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیش تر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت. هر کس چیزی می خرید و در ازای آن چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را، بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی شان را. شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد، می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند! جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با این ها فرق می کنی. تو زیرکی و مؤمن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خورند. از شیطان بدم می آمد، حرف هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت. ساعت ها کنار بساطش نشستم. تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یکبار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود! جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام. تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم. شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم، از ته دل. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم. صدای قلبم را. پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🦿درمان دیسک کمر و گردن اگه دیسک کمر داری قبل از عمل و فیزیوتراپی دو دقیقه این راه طبیعی که میگمو انجام بده راحت از شرّ کمر درد خلاص میشی😇 با این کار ساده خون رسانی ناحیه درد رو زیاد میکنی بعد بدن خودشو ترمیم میکنه 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/3498508525Cc3548bddf5
‌‌ اگه فقط پای چپ یا فقط پای راستت گزگز میکنه : 👈 حتما این مطلب رو بخونید: ‌
لاستیک پنجر شده به عنوان سوال امتحانی چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که تاریخ امتحان را اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند. آن ها به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آن جایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم استاد فکری کرد و پذیرفت که آن ها روز بعد بیایند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آن ها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آن ها خواست که شروع کنند آن ها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
👠👡بزرگترین کانال کفش ایتا😍😍 ‼️حــــــــــراج آنلاین کیف و کفش ‼️ 🌀 بمب حراجی نیمبوت 🌀 ❌ بعلت انبار گردانی ❌ 👇👇👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/1585184786C068d842537 http://eitaa.com/joinchat/1585184786C068d842537 ‼️ارسال همه کارهامون رایگانه‼️
📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸ عیار اینجاست👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1523909895Cb793abbfa9 🔻تنها تحلیلگری که توی دو راهی نمیزاره درجا میگه بخر یا بفروش👆🏻
مدیری که کارمندان خود را نمی شناخت روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه می کرد. جلو رفت و از او پرسید: شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟ جوان با تعجب جواب داد: ماهی 2000 دلار مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند . جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟ کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales