eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.2هزار دنبال‌کننده
8 عکس
21 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان موذن زشت آوازی که در محله کافرستان بانگ نماز می داد شخصی بَد آواز که مصداق انکرالاصوات بود و سخت شیفتۀ صوتِ خود، در محلۀ کافران به گفتن اذان مشغول شد. وقتی مومنان مخلص صدای اذان او را شنیدند شتابان نزدِ او رفتند و خواهش کنان بدو گفتند: بیمِ آن داریم که اذانِ تو آن هم با این صدا، کفّارِ محله را بر ما بشوراند و فتنه ها انگیزد. محض رضای خدا اذان مگو! اما مؤذن سرسختی ورزید و همچنان به اذان گویی ادامه داد. مؤمنان مترصّد آشوب و غوغای کافران بودند که ناگهان دیدند که کافری با چهره ای خندان و سیمایی گشاده و هدایایی گرانبها سراغِ مؤذن را می گیرد و می گوید: این مؤذن خوش صدا کجاست؟! بدو گفتند تو را با آن موذن چه کار؟ گفت: دختری دارم که مدتها بود هوای مسلمانی به سرش زده بود و من از این بابت دچار اندوهی جانکاه شده بودم. نصیحت هیچ کس را نیز نمی پذیرفت. تا آنکه این موذن اذانِ خود را سر داد و برای همیشه مرا از غم و اندوه کُشنده رهانید! ماجرا از این قرار بود که وقتی صدای اذان او در معبدِ ما طنین افکند. دخترم گفت: این دیگر چه صدای ناهنجاری است که می شنوم؟ خواهرش گفت: این صدای اذانِ مسلمانان است. اما دخترم باور نکرد و از دیگری پرسید. او نیز همان جواب را داد. همین که دخترم مطمئن شد که آن صدای زشت، واقعاَ بانگِ اذان مسلمانان است از مسلمانی دلسرد شد و اخگر ایمان به اسلام در کانون قلبش خموش گشت و از آن لحظه است که من آسوده بال گشته ام و از بارِ گران غم و غصه رها شده ام و به شکرانۀ این رهایی، هدایایی را به جناب مؤذن تقدیم می دارم. [برگرفته از مثنوى معنوى مولوی، دفتر پنجم، ابیات 3367 تا 3389] مولوى در ادامه این حکایت مى گوید: ایمان بعضی از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مى کند و نامسلمانان را به اسلام بى رغبت و بى اعتنا مى کند. هست ایمانِ شما زَرق و مجاز راهزن، همچون که آن بانگِ نماز در این حکایت، مؤذنِ بدصدا تمثیل مؤمنانی است که قول و فعلشان با هم نمی خواند و موجب رنجیدگی دیگران می گردد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
گلچینی از بهترین خواننده های خراسانی آهنگ های محلی حتما گوش کنید عالیه😍 موزیکاش مهمونیا و خیابونارو ترکونده👇 https://eitaa.com/joinchat/1870988776C15aab08a9d آهنگای محلی که میشنوی ک پیدا نمیکنی👌
آهنگ محلی گوش میدي؟ رو لینک ضربه بزن عضو شو👇🤩 https://eitaa.com/joinchat/1870988776C15aab08a9d مجالس های پر شور خراسانی😍
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند! یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد. صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است. تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است. تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم. قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند. مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را. قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم. قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟ تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است. ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند . قاضی گفت: دزد همین است! قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است. از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
▪️دوره‌ مکالمه عربی▪️ قرعه‌کشی۸کمک‌هزینه سفرمشهد‌ مقدس قیمت اصلی ۶۰۰تومان بمناسبت ماه رمضان 🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪 روز های پایانی تخفیف 100% 《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》 اگه از دست‌بدی قطعا پشیمون‌میشی😉 ▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️ https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست. باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند. ♨️سریع ثبت‌نام کن تا مهلتش تموم نشده 👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
عاقبت وحشتناک فکر و حسرت گناه (داستان حمام منجاب) مردی در کنار درب خانه اش نشسته بود. بانوئى به حمام معروف «منجاب» مى رفت، ولى راه حمام را گم کرد، و از راه رفتن خسته شده بود، به اطراف نگاه مى کرد که چشمش به مردی افتاد، نزد او آمد و از او پرسید: حمام منجاب کجاست؟ آن مرد به خانه خود اشاره کرد و گفت: حمام منجاب همین جاست. آن بانو به خیال اینکه حمام همانجاست، به آن خانه وارد شد و آن مرد فورا درب خانه را بست و به سراغ او آمد و تقاضاى گناه کرد. زن دریافت که گرفتار مرد هوسباز شده است، حیله ای به ذهنش رسید و گفت: من هم کمال اشتیاق با تو بودن را دارم، ولى چون کثیف هستم و گرسنه، مقدارى عطر و غذا تهیه کن تا باهم بخوریم بعد در خدمتتان باشم! مرد قبول کرد و به خارج خانه رفت و عطر و غذا تهیه کرد و برگشت، زن را در خانه ندید، بسیار ناراحت شد و آرزوى گناه با آن زن در دلش ماند و همواره این جمله را مى خواند: این الطریق الى حمام منجاب؟ [چه شد آن زنى که خسته شده بود و مى پرسید راه حمام منجاب کجاست؟] مدتى از این ماجرا گذشت تا اینکه در بستر بیماری و سرانجام بستر مرگ افتاد، آشنایان به بالین او آمدند و او را به کلمه و عبارت «لا اله الا الله محمد رسول الله» تلقین مى کردند ولی او به جاى این ذکر، همان جمله مذکور خود را در حسرت آن زن مى خواند، و با این حال از دنیا رفت و عاقبت به شر شد! و این چنین است که سرانجام فکر و اندیشه گناه، عاقبت انسان را به خیر نمی کند و عاقبت به شر می شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales