eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.2هزار دنبال‌کننده
17 عکس
24 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
▪️دوره‌ مکالمه عربی▪️ قرعه‌کشی۸کمک‌هزینه سفرمشهد‌ مقدس قیمت اصلی ۶۰۰تومان بمناسبت ماه رمضان 🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪 روز های پایانی تخفیف 100% 《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》 اگه از دست‌بدی قطعا پشیمون‌میشی😉 ▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️ https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
✅ این دوره رایگان مکالمه عربی مورد تایید هست باتوجه به تحولات منطقه، کسانی که زبان عربی بلد باشند یک گام بلند از دیگران جلو هستند ♨️سریع ثبت‌نام کن تا مهلتش تموم نشده 👇 https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
شکایت گنجشک پیش خدا از خراب شدن خانه اش روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت: لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🟢 شوهرت میفهمه تو ناراحتی و کاری نمیکنه؟! چون این تکنیک و انجام نمیدی👇😉 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8 ۵ رفتار ممنوعه که باعث میشه مرد ازت فاصله بگیره 🤦🏻‍♀⬆️
⭕️ جذاب ترین زن ها از نظر مردان 👇🤐 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
خواهش دعا و نپذیرفتن حضرت امام جعفر صادق(ع) شخصی با هیجان و اضطراب به حضور امام صادق (ع) آمد و گفت: درباره من دعایی بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد، که خیلی فقیر و تنگدستم. امام: هرگز دعا نمی کنم _ چرا دعا نمی کنید؟! - برای اینکه خداوند راهی برای این کار معین کرده است. خداوند امر کرده که روزی را پی جویی کنید و طلب نمایید. اما تو می خواهی در خانه خود بنشینی و با دعا، روزی را به خانه خود بکشانی. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🔴 حذف موهای زائد فقط در 4دقیقه همزمان ۵۰ بیماری رو دفع کن! 😱 🚫 بدون لیزر و ژیلت ... ✅ فقط با یه روش طبیعی، موهات حذف و پوستت شفاف میشه!😍 🔥 علاوه‌بر حذف سریع موها، خیلی ارزونه و برا همه قابل استفادست👇 https://eitaa.com/joinchat/2022310208C35fc95ad57
نوره درمانی یک عمل طبیعی و سُنتیه اگه هنوز فوایدشو نمیـــدونی، حتما روی نوره درمانی کلیــــک کن👇 نوره درمانی [ ۴ دقیقه ] نوره درمانی [ ضد سرطان ] نوره درمانی [ ضد افسردگی ] متاسفانه دیر شناختم😭👆
داستان ضرب المثل جواب ابلهان خاموشی است نقل است که شیخ الرئیس ابوعلی سینا وقتی از سفرش به جایی رسید اسب را بر درختی بست و کاه پیش او ریخت و سفره پیش خود نهاد تا چیزی بخورد. روستایی سوار بر الاغ آنجا رسید. از خرش فرود آمد و خر خود را در پهلوی اسب ابوعلی سینا بست تا در خوردن کاه شریک او شود و خود را به شیخ نهاد تا بر سفره نشیند. شیخ گفت: خر را پهلوی اسب من مبند که همین دم (لحظه) لگد زند و پایش بشکند. روستایی آن سخن را نشنیده گرفت، با شیخ به نان خوردن مشغول گشت. ناگاه اسب لگدی زد. روستایی گفت: اسب تو خر مرا لنگ کرد. شیخ ساکت شد و خود را لال ظاهر نمود. روستایی او را کشان کشان نزد قاضی برد. قاضی از حال سوال کرد. شیخ هم چنان خاموش بود. قاضی به روستایی گفت: این مرد لال است؟ روستایی گفت: این لال نیست بلکه خود را لال ظاهر ساخته تا اینکه تاوان خر مرا ندهد. پیش از این با من سخن گفته. قاضی پرسید: با تو سخن گفت؟ او جواب داد که گفت خر را پهلوی اسب من نبند که لگد بزند و پایش بشکند. قاضی خندید و بر دانش شیخ آفرین گفت. شیخ پاسخی گفت که زان پس در زبان پارسی مثل گشت: جواب ابلهان خاموشی است. منبع: امثال و حکم علی اکبر دهخدا «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
• 🌹" کانالی پر از آهنگـــــــهای قشــنگ و نــاااااب😍 ...•☆• "باکلیپـــــهای جذاااااب و "عاااالــی...⚘ ☟︎︎︎☟︎︎︎☟︎︎︎♥️ https://eitaa.com/joinchat/297664985Cb5811d58d4 ❗️
Ali ilmanAli ilman - Man Ela Bela (1).mp3
زمان: حجم: 1.3M
♥️مَعدن آهنگهای و ناااب ☟︎︎︎ ☟︎︎︎ https://eitaa.com/joinchat/297664985Cb5811d58d4 نوستالژیهای این کانال واقعا محشره.😍👌
جوانی که از روی آب گذشت ولی واعظ نتوانست روزی واعظی به مردم که دور منبر او نشسته بودند گفت: هر کس دعا را از روی اخلاص بگوید، می تواند از روی آب بگذرد، مانند کسی که در خشکی راه می رود. جوانی ساده و پاک دل که خانه اش در خارج از شهر بود و هر روز می بایست از رودخانه می گذشت، در پای منبر بود. او چون این سخن از واعظ شنید، بسیار خوشحال شد. هنگام بازگشت به خانه؛ دعاگویان؛ پا بر روی آب نهاد و از رودخانه گذشت. روزهای بعد نیز کارش همین بود و در دل از واعظ بسیار سپاسگزاری می کرد. آرزو داشت که هدایت و ارشاد او را جبران کند. بنابراین تصمیم گرفت روزی واعظ را به منزل خویش دعوت کند، تا از او به شایستگی پذیرایی کرده و پاسخی مناسب به ارشاد او را بدهد. واعظ نیز دعوت جوان پاک دل را پذیرفت و با او به راه افتاد. چون به رودخانه رسیدند، جوان دعا گفت و پای بر آب نهاد و از روی آن گذشت. اما واعظ همچنان برجای خویش ایستاده بود و گام برنمی داشت. جوان گفت: ای بزرگوار! تو خود، این راه و روش را به ما آموختی و من از آن روز چنین می کنم، پس چرا اینک بر جای خود ایستاده ای، دعا را بگو و از روی آب گذر کن! واعظ، آهی کشید و گفت: حق، همان است که تو می گویی، اما دلی که تو داری، من ندارم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales