eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.2هزار دنبال‌کننده
19 عکس
23 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان عابد بنی اسرائیل و درآویختن با ابلیس بهر دینار گویند: در بنی اسرائیل عابدی بود، شنید در آن نزدیکی درختی است که مردم آن را می پرستند! عابد در خشم شد و از بهر خدا و تعصب در دین تبر بر دوش نهاد و رفت که درخت را ببرد! ابلیس به صورت پیری بر او ظاهر شد و پرسید کجا می روی؟ گفت: برای بریدن فلان درخت ابلیس گفت: برو به کار عبادتت مشغول باش، تو را چه کار به این کار؟ عابد سخت بر او آویخت و او را بر زمین زد و بر سینه او بنشست. ابلیس گفت: دست از من بدار تا تو را سخنی نیکو گویم. دست از وی بداشت. ابلیس گفت: این کار، کار پیغمبران است نه تو! عابد گفت: من از این کار بازنگردم و دوباره با ابلیس دست به یقه شد و او را به زمین زد. بار سوم ابلیس گفت: تو مردی درویش هستی این کار را به دیگران واگذار، من روزی دو دینار زیر بالین تو گذارم که هم هزینه خود کنی و هم به دیگر عابدان دهی. عابد پیش خود گفت: یک دینار آن را صدقه دهم و دینار دیگر خود به کار برم و این کار بهتر از درخت برکندن است که مرا بدان نفرموده اند و من پیغمبر نیستم! دیگر روز دو دینار زیر بالین خود دید و برگرفت. تا روز سوم که هیچ دیناری بر بالین خود ندید. تبر برداشت و عازم بریدن درخت شد. ابلیس در راه رسید و به او گفت: ای مرد این کار، کار تو نیست و باهم در آویختند. ابلیس او را بر زمین زد و بر سینه او نشست. عابد پرسید: چه شد که آن دوبار من تو را بر زمین زدم و این بار درماندم؟ گفت: آن دوبار بهر خدا درآویختی و این بار بهر دینار! اول برای خدا به اخلاص آمدی و از جهت دین خدا خشم گرفتی، خداوند تو را نیرومند ساخت، اکنون بهر طمع خویش آمدی و از بهر دنیا خشم گرفتی و پیرو هوای نفس خود شدی، لاجرم ناتوان شدی. از محمد مصطفی(ص) پرسیدند اخلاص چیست؟ فرمود: اینکه گویی: پروردگار من خدای یگانه است، پس از آن، در آنچه مامور شدی پایمردی کنی. برگرفته از کتاب کشف الاسرار اثر خواجه عبداله انصاری بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
🔥ویژه دانشگاهیان و حوزویان📚 چالش ۵ روزه "۵ قدم تا پولسازی" ۵۰ میلیون‌ اعتبار کیف پول پیدا 💸 یک عدد گوشی موبایل📱 یک عدد میکروفون مونو 🎚 6عدد میکروفن درجه یک🎙 152 کیف پول ۲ تا ۱٠میلیونی💰 برای دریافت و شرکت در این چالش، الان عضو این کانال بشین👇 https://eitaa.com/joinchat/247595193Caadd33b453
ساعت چنده ، آخرش به خواستگاری می رسد! مرد جوان : ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟ پیرمرد : معلومه که نه . - چرا آقا ... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟ - یه چیزایی کم میشه ... و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه. - ولی آقا آخه میشه!؟ به من بگین چه جوری؟؟ - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟ - خوب ... آره امکان داره. - امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی. - خوب ... آره این هم امکان داره. - یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده. - آره ممکنه. - بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد. لبخندی بر لب مرد جوان نشست. - در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش می خوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما. مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد. - دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی که باهات ازدواج کنه. مرد جوان دوباره لبخند زد . - یه روزی هر دوتاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه عروسیتون اجازه می خواین - اوه بله ... حتما و تبسمی بر لبانش نشست. - پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت : من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه ... می فهمی؟ و با عصبانیت دور شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
شوهره مثل پروانه می‌چرخه دور سَرِت! 😍💕 از وابسته کردن تا پول گرفتن از شوهر، بدون منت. 💑 همه سیاست های زنونه رو یادت دادم. 🎁 بیا ببین چطوری شوهرت میشه پروانه دور سرت. 💕🦋👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8 کافیه کلیک کنی، بقیه‌ش با من. 👆🏻😉
⭕️ جذاب ترین زن ها از نظر مردان 👇🤐 https://eitaa.com/joinchat/4039836446C1a5f1d70b8
پاره شدن بند کفش امام صادق(ع) امام صادق (ع) با بعضی از اصحاب برای تسلیت به خانه یکی از خویشاوندان می رفتند. در بین راه بند کفش امام صادق(ع) پاره شد به طوری که کفش به پابند نمی شد. امام کفش را به دست گرفت و پای برهنه به راه افتاد. ابن ابی یعفور - که از بزرگان صحابه آن حضرت بود فوراً کفش خویش را از پا در آورد، بند کفش را باز و دست خود را دراز کرد به طرف امام تا آن بند را بدهد به امام که امام با کفش برود و خودش با پای برهنه راه را طی کند. امام با حالت خشمناک روی خویش را از عبداله برگرداند و به هیچ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود: اگر یک سختی برای کسی پیش آید، خود آن شخص از همه به تحمل آن سختی اولی است. معنا ندارد که حادثه ای برای یک نفر پیش بیاید و دیگری متحمل رنج بشود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
اگه ته دلت می‌گی😮‍💨 قبل عید لاغری سخته… و دیگه حوصله: ❌ قرص ❌ دمنوش ❌ رژیم ❌ ورزش نداری تو لایو 👈🏻یه مسیر ۴روزه لاغری اسون و بی دغدغه رو آموزش دادم ✨که بدون قرص ، بدون دمنوش ، بدون ورزش و رژیم، با همون غذایی که هر روز سر سفره‌ته 🍽️تا سیری کامل بخوری و توی ۴ روزتضمینی ۱ تا ۳ کیلو کاهش وزن داشته باشی ✅ اگه می‌خوای قبل عید با یه روش راحت لاغر بشی این لایو رو از دست نده😎👇 https://eitaa.com/joinchat/3299280170Ca9c37e2d38
🔴لاغری سریع قبل عید😳👆 در مسیر 5روزه لاغری به سبک سیمیا تضمینی بین 1الی3کیلو کم کن 😉👇 https://eitaa.com/joinchat/3299280170Ca9c37e2d38 اموزش رایگان لاغری🔥
داستان زیبای مرد کور   روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود؛روی تابلو خوانده می شد:«من کور هستم،لطفا کمک کنید.» روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت،نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن رو برگرداند و اعلان دیگری را روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او انداخت و آن جا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته،بگوید بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد... مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خو انده میشد: امروز بهار است ولی من نمیتوانم آن را ببینم! @Magic_Tales
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. همیشه دلت میخواست کیک حرفه‌ای درست کنی ولی فکر می‌کردی سخته؟😢 با من یاد می‌گیری تو خونه‌ خودت، خیلی راحت و با عشق کیکای خاص بسازی✨🎂🎊 هر روز کلی ایده‌ و آموزش‌ جدید تو کانال می‌بینی،از دستشون نده👋🏻⛔️ تو هم می‌تونی قناد خونتون باشی و دست‌ پختت رو به یه هنر پول ساز و پر درآمد تبدیل کنی💸🧁👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/988479687Cc786daa80a .
‌👩‍🍳دوره کیک بایت رایگان شد😳 به مدت محدود میتونی جدید ترین کیک بایت‌ها رو به صورت کاملا‌ رایگان یاد بگیری و یه خانوم نمونه بشی🔥⚡️ اگه نمیدونی کیک بایت چیه بزن روی همین متن تا از بقیه جا نمونی👋🏻 🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰🍰 اگه درستش کردی عکسشو برای من بفرست تا جایزه‌ات رو بگیری🎁🎈
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند! یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد. صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است. تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است. تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم. قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند. مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را. قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟ ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم. قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند. قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟ تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام. قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است. ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند . قاضی گفت: دزد همین است! قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است. از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales