ماجرای دیدار امام زمان(عج) با پیرمرد قفل ساز
یکی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیه اللّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقیت خود، رنج می برد. مدتها ریاضت کشید و آن چنان که در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شب های چهارشنبه به مسجد سهله می رفت و به عبادت می پرداخت، تا شاید توفیق دیدار آن محبوب عاشقان، نصیبش گردد.
مدت ها کوشید ولی به نتیجه نرسید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد (علم جفر) متوسل شد، چله ها نشست و ریاضت ها کشید، اما باز هم نتیجه ای نگرفت. ولی شب بیداری های فراوان و مناجات سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد کرده بود، گاهی نوری بر دلش می تابید و حقایقی را می دید و دقایقی را می شنید.
روزی در یکی از این حالات معنوی به او گفته شد: دیدن امام زمان(ع) برای تو ممکن نیست، مگر آنکه به فلان شهر سفر کنی.
به عشق دیدار، رنج این مسافرت توان فرسا را بر خود هموار کرد و پس از چند روز به آن شهر رسید. در آنجا نیز چله گرفت و به ریاضت مشغول شد. روز سی و هفتم و یا سی و هشتم به او گفتند: الان حضرت بقیه اللّه، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل سازی نشسته اند، هم اکنون برخیز و به خدمت حضرت شرفیاب شو!
با اشتیاق ازجا برخاست. به دکان پیرمرد رفت. وقتی رسید، دید حضرت ولی عصر(عج) آنجا نشسته اند و با پیرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آمیز می گویند.
همین که سلام کرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سکوت کردند.
در این حال، دید پیرزنی ناتوان و قد خمیده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلی را نشان داد و گفت: اگر ممکن است برای رضای خدا این قفل را به مبلغ سه شاهی بخرید که من به سه شاهی پول نیاز دارم.
پیرمرد قفل را گرفت و نگاه کرد و دید بی عیب و سالم است، گفت: خواهرم! این قفل دو عباسی (هشت شاهی) ارزش دارد؛ زیرا پول کلید آن، بیش از ده دینار نیست، شما اگر ده دینار (دو شاهی) به من بدهید، من کلید این قفل را می سازم و ده شاهی، قیمت آن خواهد بود!
پیرزن گفت: نه، به آن نیازی ندارم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید، شما را دعا می کنم.
پیرمرد با کمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمانی، من هم که مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق کسی را ضایع کنم؟ این قفل اکنون هشت شاهی ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهی می خرم، زیرا در معامله دو عباسی، بیش از یک شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می خواهی بفروشی، من هفت شاهی می خرم و باز تکرار می کنم: قیمت واقعی آن دو عباسی است، چون من کاسب هستم و باید نفعی ببرم، یک شاهی ارزانتر می خرم!
شاید پیرزن باور نمی کرد که این مرد درست می گوید، ناراحت شده بود و با خود می گفت: من خودم می گویم هیچ کس به این مبلغ راضی نشده است، التماس کردم که سه شاهی خریداری کنند، قبول نکردند؛ زیرا مقصود من با ده دینار (دو شاهی) انجام نمی گیرد و سه شاهی پول مورد احتیاج من است.
پیرمرد هفت شاهی به آن زن داد و قفل را خرید؛ همین که پیرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: آقای عزیز! دیدی و این منظره را تماشا کردی؟! اینطور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان پائولو کوئلیو شغل نویسندگی یا رویای مهندسی پدر و مادر
با اینکه حتی در فرهنگ عامه تاکید شده هر کسی را بهر کاری ساخته اند، اما بسیاری از والدین با نادیده انگاشتن این واقعیت تمام سعی و تلاش خود را می کنند تا بی توجه به استعداد و علائق کودک، از فرزند خود، دکتر یا مهندس بسازند و انتخاب هر شغل دیگری از سوی فرزندان، اصولا ضربه ای مهلک برای این والدین محسوب می شود.
هرچند با گذر زمان مشاغل تغییر کرده اند و مشاغل جدید و پر درآمدی به وجود آمده اند که می توانند به اندازه پزشکی و مهندسی و حتی بیشتر از آن ها، افراد را به درآمد برساند. اما به نظر می رسد، دیدگاه والدین نسبت به آینده شغلی فرزندان شان، همزمان با زمان پیش نمی رود و هنوز هم برای تعداد زیادی از پدر و مادرها، پزشکی و مهندسی بهترین گزینه های انتخاب شغل رویایی برای فرزندان هستند.
پدر و مادر پائولو کوئلیو نیز چنین رفتاری داشتند. مادر او لیژیا خانه دار و پدرش مهندس بود. او وقتی نوجوان بود، می خواست یک نویسنده شود. پس از گفتن این موضوع به مادرش، مادرش پاسخ داد: عزیز من، پدر تو یک مهندس است. او یک منطق گراست، انسانی منطقی با چشم اندازی بسیار مشخص از جهان. آیا تو واقعاً می دانی اینکه تو یک نویسنده شوی چه معنایی دارد؟
پس از تحقیق، کوئلیو به این نتیجه رسید که یک نویسنده همیشه عینک می زند و هرگز موی خود را شانه نمی کند و وظیفه ای دارد و هرگز توسط نسل خودش درک نخواهد شد!
درونگرایی و سرپیچی کوئیلو از سنت ها در ۱۶ سالگی، منجر شد تا پدر و مادرش او را به یک موسسه روانی بفرستند که قبل از اینکه به سن ۲۰ سالگی برسد، سه بار از آنجا فرار کرد. کوئلیو بعدا اشاره کرد که آن ها نمی خواستند به من صدمه بزنند، اما آن ها نمی دانستند چه کار باید بکنند، آن ها این کار را انجام ندادند تا مرا نابود کنند، آن ها این کار را کردند تا مرا نجات دهند.
به خاطر آرزوهای پدر و مادرش، کوئلیو در مدرسه حقوق ثبت نام کرده و رویای خود را برای نویسنده شدن رها کرد. یک سال بعد، مدرسه را ترک کرد و مدتی مثل یک هیپی زندگی کرد. از جنوب آمریکا به شمال آفریقا، مکزیک و اروپا مسافرت کرد. وقتی به برزیل بازگشت به عنوان یک ترانه سرا شروع به کار کرد. کوئلیو همچنین قبل از ترغیب شدن به فعالیت نویسندگی، به عنوان بازیگر، روزنامه نگار و کارگردان تئاتر کار کرده است.
کتاب کیمیاگر او به یکی از پرفروشترین کتاب ها در تاریخ تبدیل شده است. این کتاب به بیش از ۷۰ زبان ترجمه شده است. به دلیل داشتن رکورد بیشترین تعداد ترجمه به زبان های مختلف، در فهرست رکوردهای جهانی گینس قرار گرفت. (به عنوان کتابی از یک نویسنده زنده که به بیشترین زبان های دنیا ترجمه شده است)
این داستان زندگی نویسنده ایی است که می خواست بنویسید، ولی پدر و مادرش، شغل مهندسی را برای او می پسندیدند.
از نکات جالب توجه و جدید، اضافه شدن شغل یا حرفه فوتبالیستی در بین بعضی از کودکان است. تب جام جهانی، اخبار مختلف درباره فوتبالیست ها و خبرهایی مبتنی بر پردرآمد بودن این حرفه، باعث شده که امروزه تعدادی از بچه ها در آرزوهای خود، روزی را ببینند که به عنوان یک فوتبالیست حرفه ای در زمین های ورزشی جولان می دهند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان پیرمرد غنی آبادی
روزی به بهانه بهار، دل های شادان و خرم جوانی را گرفتیم و عازم صحرا شدیم. سفره را در چمنزار گستردیم و به خوردن غذاهای خوش پرداختیم. در این حین پیرمردی سر رسید و خاطرمان را از یافتن موضوع جدیدی برای شوخی و خنده لبریز کرد.
یکی گفت: پیرمرد طاعات شما قبول، شنیدیم که این ماه را پیشواز رمضان رفته اید.
دیگری گفت: اگر روزه هم نبودی نمی توانستی با ما روی زمین غذا بخوری، خط تای شلوارت خراب می شد!
القصه! از این شوخی های نیش دار که از دل بی زهر جوانان بر می آید، هرچه توانستیم در جانش فرو کردیم. هنوز ترکشمان از تیرهای نیش دار خالی نشده بود که گفت: چرا اینجا نشسته اید؟چرا به دِه ما نیامدید؟
پرسیدیم: دِه شما کجاست؟
گفت: من ساکن غنی آبادم. باغ های مرا در این حوالی هیچ کس ندارد، هزار میش و گوسفند دارم، بیایید... بیایید، مهمان منید...!
با این حرف، چیزی نگذشت که معنی نگاه ها و آهنگ صداهایمان تغییر یافت. گفتیم پس بفرمایید... بفرمایید با ما ناهار بخورید!
پیرمرد هم نشست و پس از آن که خوراک مفصلی خورد، گفت: فرزندان من! همه را صاحب غنی آباد تصور کنید و با همه مهربان و خوش رفتار باشید. اما به خدا قسم من از مال دنیا جز این لباس ژنده، هیچ ندارم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
زنی که برای نجات مردمش برهنه بر اسب نشست
همسر دوک کاونتری انگلیس، زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود، را مشاهده کرد، اصرار زیادی کرد تا شوهرش که مالیات رو کم کند ولی شوهرش از این کار سرباز میزد.
بالاخره شوهرش یک شرط گذاشت. گفت: «اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم میکنم.»
گودیوا قبول میکند. خبرش در شهر میپیچد. گودیوا سوار بر یک اسب در حالی که همه پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینهاش بود در شهر چرخید ولی مردم شهر به احترام او، آن روز، هیچکدام از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجرهها را هم بستند. در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی دارد و مجسمهاش در کاونتری ساخته شده است. بعد از سالها هنوز نام لیدی گودیوا زنده مانده است.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
امام رضا(ع) را رها کرده، میخواهی نزد فلان عالم بروی؟
در سال ۱۳۳۰ شمسی، بر اثر رطوبت حجره مدرسه فیضیه، به روماتیسم سختی مبتلا شدم. بیماری مدت ها طول کشید و از معالجات نتیجه نگرفتم تا این که برای زیارت مرقد حضرت امام رضا(ع) به مشهد مشرف شدم.
در آن جا به من گفتند: یکی از علمای معروف مشهد، آیت الله حاج شیخ حبیب الله گلپایگانی است، نزد او برو تا برای شفایت دعا کند!
در این فکر بودم که نزد او بروم و از ایشان بخواهم که برای من دعا کند تا بلکه خوب شوم. در این هنگام به یاد حدیثی افتادم که:
روزی جمعی از اصحاب در محضر رسول خدا (ص) بودند. ناگهان آن حضرت فرمودند: هم اکنون یکی از اهل بهشت وارد مجلس ما می شود. چند لحظه نگذشت که مالک بن نویره وارد شد؛ در حالی که وضو گرفته و کفش هایش در دستش بود. سپس خداحافظی کرد و رفت.
دو نفر از اصحاب به دنبال او دویدند و با خود گفتند: رسول خدا(ص) گواهی داده که مالک، از اهل بهشت است، خوب است برویم و به او بگوییم: برای ما دعا کند!
آن ها خود را به مالک بن نویره رساندند و ماجرا را گفتند و تقاضای دعا کردند.
مالک گفت: خدا شما را نیامرزد!
گفتند: این چه دعایی است که برای ما کردی؟!
گفت: شما پیامبر عظیم الشأن(ص) را گذاشته اید و برای دعا کردن، نزد من آمده اید؟!
وقتی این حدیث یادم آمد، به خود خطاب کرده و گفتم: تو هم قطبِ عالمِ امکان، امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) را گذاشته ای و می خواهی نزد آن عالم زاهد بروی؟! همان دم به حرم حضرت رضا(ع) رفتم و با توسل به آن حضرت شفا یافتم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
«وقتی نشان قدرت در برابر گاو پیر شکست میخورد!»
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...
بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان حمال بازار اصفهان، میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو قسمت اول
شغلش باربری، حمّال و نیز کشیکچی (نگهبان ساده) بازار اصفهان بود. آن قدر ساده بود و بی ریا که مردم به او لقب هالو داده بودند. اما کسی نمی دانست که در ورای این ظاهر ساده و فقیرانه، روح بلندی وجود دارد و صاحب مقامی رفیع نزد حضرت صاحب الأمر و الزمان أرواحنا لتراب مقدمه الفداء است.
آقا (عجل الله فرجه) کارپردازانی دارند که در ایام غیبت با آنها ارتباط دارند که در دعای عهد هم به این موضوع صریحاً اشاره می شود: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّینَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِهِ .
یعنی: خدایا مرا، از یاران و مددکاران و دفاع کنندگان (و دغدغه مندان) برای آن حضرت قرار ده، و از شتابندگان به سویش، در برآوردن خواسته هایش.
بله، کسانی به این مقام می رسند که وقتی آقا حاجتی دارند آنها را صدا بزنند و آنها با سرعت برای برآورده کردن خواسته امام به سوی ایشان بشتابند. مرحوم میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو (متوفی 1309 ه ق) که پیکر مطهرش در بهشت تخت پولاد اصفهان، آرام گرفته، حکایتی شگفت انگیز دارد که از قول مرحوم حاج آقا جمال اصفهانی در کتاب عبقری الحسان آمده است. ایشان می گویند:
من براى نماز ظهر در مسجد شیخ لطف اللّه که واقع است در میدان شاه (میدان امام فعلی) اصفهان مى آمدم، نزدیک مسجد دیدم جنازه اى را مى برند و چند نفر حمال ها و کشیکچى ها همراه او هستند و شخص حاجى تاجرى از مهمّین تجّار هم که از آشنایان من بود در عقب جنازه بود و به شدت گریه مى کرد و اشک مى ریخت.
من بسیار متعجب شدم از آن که اگر این میّت از بستگان بسیار نزدیک این جناب تاجر است که به این طور گریه مى کند براى او، پس چرا با این نحو مختصر و به وجه موهونیّت (مراسم ضعیف و مختصر و ساده) او را مى برند؟ و اگر بستگى به او ندارد پس به چه سبب این طور جزع و گریه مى کند براى او؟
تا آن که نزدیک من رسید، پیش آمد و گفت: آقا به تشییع جنازه اولیاء حق نمى آیید؟
من از شنیدن این کلام، منصرف از رفتن مسجد و جماعت شدم و به همراه جنازه رفتم تا سرچشمه پاقلعه در اصفهان که سابقاً غسالخانه مهمّه این بلد بود.
چون رسیدم آنجا زیاد خسته شده بودم از دورى راه و پیاده بودن، و در آن حالت در نفس خود ملالت زیادى پیدا کردم که چه جهت داشت که ترک نماز اول وقت و جماعت را کردم و تحمل این خستگى را به خود وارد آوردم، محض این کلمه حرف این حاجى؟
به حال افسردگى نشسته بودم در این فکر، که آن شخص حاجى آمد پیش من و گفت: شما از من نپرسیدید که این جنازه از کیست؟
گفتم: بگو.
گفت: امسال را که مى دانید من مشرف به حج شدم، در مسافرتم چون نزدیک کربلا رسیدم آن ظرفى که تمامى پول و مخارج سفر من با باقى اسباب سفر و حوائج من در آن بود را دزد برد و در کربلا هم هیچ آشنایى که از او پول قرض کنم نداشتم. پس در تصور آن که [با وجود] دارایى من و رسیدن من تا اینجا و (حالا) ممنوع شده باشم به کلى از حج، بى اندازه متألم و غمناک و افسرده حال بودم و در غصه و فکر بودم که چه کنم، تا آن که آن شب را روانه مسجد کوفه شدم.
در بین راه که تنها و سر به زیر از غم و غصه بودم دیدم سوارى با کمال هیبت در برابرم پیدا شدند.
پس ایستادند و فرمودند: چرا این طور افسرده حالى؟
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان حمال بازار اصفهان، میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو قسمت دوم و پایانی
عرض کردم: مسافرم، خستگى راه سفر دارم.
فرمودند: اگر سببى غیر آن دارى بگو؛
تا آن که از اصرار ایشان شرح حالم را عرض کردم. پس در این حال صدا زدند: هالو!
دیدم بغتهً شخصى پیدا شد به لباس کشیکچى ها با لباس نمدى. در اصفهان هم در بازار؛ نزدیک حجره ما؛ کشیک چى داشتیم اسمش هالو بود و در این حال که آن شخص حاضر شد، خوب نگاه کردم دیدم همان هالوى ما در اصفهان است.
پس به او فرمودند: اسباب دزد برده او را به او برسان و او را ببر مکه و برگردان؛ بعد آن سوار تشریف بردند.
پس آن شخص (هالو) به من گفتند: در ساعتى معینى از شب و جاى معینى بیا تا اسباب هاى تو را به تو برسانم.
چون آنجا حاضر شدیم او هم حاضر شد و آن ظرفى که پول و اسباب من در آن بود به دست من داد و فرمود: درست ببین و قفل او را بگشا بفهم تمام است.
دیدم هیچ از آنها ناقص نیست.
پس فرمود: برو اسباب خود را به کسى بسپار و فلان وقت و فلان جا حاضر باش تا تو را به مکه برسانم.
من همان موقع حاضر شدم، او هم حاضر شد. فرمود: در عقب من روانه شو؛ پس به همراه او روانه شدم. قدر کمى که رفتیم دیدم در مکه ام.
پس فرمود: بعد از اعمال حج، فلان مقام حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقاى خود بگو: از راه نزدیک تر آمدم که ملتفت نشوند.
و آن شخص در رفتن و برگشتن به بعضى صحبتها با من حرف مى زدند به طور ملایمت، لکن هر وقت مى خواستم بپرسم: شما (همان) هالوى ما در اصفهان نیستید؟ هیبت او مانع مى شد از این سؤال.
پس بعد از فراغ از اعمال در آن مقام معین حاضر شدم و مرا به همان نحو اول به کربلا برگردانید. پس در آن موقع فرمود: از من حق محبت بر تو ثابت شد؟
گفتم: بلى؛
فرمود: مطلبى دارم، در موقعى که خواستم، در عوض انجام بده و رفت.
تا آن که در اصفهان آمدم و نشستم براى رفت و آمد مردم، پس همان روز اول دیدم هالو وارد شد. خواستم براى او برخیزم بر حسب آن مقام که از او دیدم و احترام و تجلیل کنم؛ پس اشاره فرمود به اظهار نکردن مطلب، و رفت در قهوه خانه پیش خادم ها و مانند متوسطین کشیکچى گرها آنجا چاى خورد، و بعد از آن چون خواست برود، آمد نزد من و آهسته فرمود که: آن مطلب که گفتم این است که در فلان روز، دو ساعت به ظهر مانده من از دنیا مى روم و هشت تومان پول با کفنم در صندوق در منزل من است در بازار، آنجا بیا و مرا دفن کن.
و آن امروز بود که رفتم و او از دنیا رفته بود و کشیک چى ها جمع شده بودند. پس در صندوق او به همان نحو هشت تومان پول با کفن او برداشتیم و حال براى دفن او آمده ایم.
آن وقت حاجى گفت: آقا الحال چنین کسى از اولیاء نیست و فوت او گریه و تأسف ندارد؟
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
حافظ
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
حکایت پندآموز نیش زنبور کشنده تر است یا نیش مار؟
روزى زنبور و مار سر قدرت خودشان باهم بجث می کردند. مار می گفت: آدم ها از ترس ظاهر ترسناک من می میرند، نه بخاطر نیش زدنم! اما زنبور قبول نمى کرد. مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى خوابیده بود نزدیک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نیش مى زنم و پنهان می شوم؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن.
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع کرد به پرواز بالاى سر چوپان. چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش کرد و زهر را تخلیه نمود. و بعد مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از مدتی خوب شد.
روزی دیگر که باز چوپان، همان جا مشغول استراحت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند: این بار زنبور نیش زد و مار خود نمایى کرد.
چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او به خاطر وحشت از مار، و از اینکه زهر مار کشنده است، دیگر کاری برای تخلیه زهر انجام نداد و ضمادى هم استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار -و در واقع با نیش زنبور- مرد!
------------
پی نوشت : بسیاری از بیمارى ها و مشکلات این چنین هستند و آدم ها فقط به خاطر ترس از آنها، نابود می شوند. بنابراین همه چىز به برداشت ما از زندگى و شرایطى که در آن هستیم بر می گردد. شاید بهتر این است که به همه اتفاقات با دید مثبت نگاه کنیم و بدانیم که ما توانایی حل مسائل و رفع همه مشکلات زندگی را داریم. مبادا که تلقین ها زندگی هایمان را نابود سازد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇮🇸 ایسلند:
میدونستی توی ایسلند تقریباً هیچ پشهای وجود نداره؟! هوای سرد و خاص این کشور باعث شده حتی یه پشه هم نتونه اونجا زندگی کنه!
@Magic_Tales
عدالت شاه عباس صفوی شکایت زنی که در معرض آزار قرار گرفته بود
داستانی از سفرنامه ژرژ منوارینگ در دوره شاه عباس صفوی
روزی در کاخ شاهی در یکی از جشن ها حاضر بودم. جمعیت زیادی گرد هم آمده بودند. چون از نشستن روی زمین خسته شدم، برخاستم و به سوی درب کاخ رفتم. ناگهان زنِ زیبایی به سوی من دوید و چنان فریاد زد که مرا حیران نمود!
سپس نزد من آمد و بازویم را گرفت. از او پرسیدم که از چه می ترسد؟
گفت: که یکی از ملازمان شاه در حق من خیال بد داشت.
در همین لحظه شاه عباس به طرف ما آمد. زیرا او عادت دارد که ناگهان تنها از مجلس بیرون می رود و امر می کند که کسی با وی همراه نشود.
شاه از آن زن پرسید که چرا فریاد کردی؟
زن گفت: یکی از نوکران شما به من دست درازی کرد، درحالی که نوکر دیگری آنجا بود و صحنه را دید اما به داد من نرسید!
شاه پرسید: آن دو کجا هستند؟
زن پاسخ داد که در بیرون از درب کاخ ایستاده اند.
شاه دست زن را گرفت و به سوی در رفت. در همان حال آن دو مرد از در داخل شدند.
زن به شاه اشاره کرد و گفت این یکی به من دست درازی کرد و آن دیگری با او همراه بود.
شاه عباس فریاد زد و جمعی از ملازمان و سرداران پیش دویدند. سپس از زن خواست تا بار دیگر تفصیل واقعه را بیان نماید.
شکایت زن که به پایان رسید و پاسخی از آن دو نفر شنیده نشد، شاه عباس فرمان داد دو انگشت مردی را که ایستاده و به داد زن نرسیده بود بریدند. او پس از مجازات، پای شاه را بوسید و دوان دوان دور شد!
سپس شاه فرمان داد زبان، پلک های چشم، لب ها و بینی آن جوانی که به زن دست درازی کرده بود را بریدند. شاه و آن بانو و بسیاری دیگر از اطرافیان نظاره گر این صحنه ها بودند. در حالی که آن جوان از درد به خود می پیچید شاه فریاد می زد و دشنام می داد و می گفت: حرامزاده نمک نشناس، خانه ی مرا فاحشه خانه تصور نموده ای و میهمانان مرا فاحشه و مرا دیوث و قلتبان! احمقِ بی سر و پا، حتی در دور افتاده ترین ولایات قلمرو من هم کسی جرات دست درازی به زنان را ندارد اما تو چنان جسور شده ای که در خانه من بانویی را مورد بی حرمتی قرار می دهی! تو را مجازات می نمایم تا دیگران بدانند که در کشور من نمی توان به کسی دست درازی نمود!
سپس شاه عباس دستور داد پی عصب هر دو پای جوان گنهکار را بریدند. در همین هنگام پدر جوان پیش آمد و از شاه درخواست نمود که از تقصیرات پسرش بگذرد و اجازه دهد تا او را با خود ببرد.
شاه عباس گفت: بگذار همینجا از گرسنگی بمیرد. هرکس که به او نزدیک شود به همین مجازات دچار خواهد شد!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه بیشتر جمعیت زمین تا حالا برف واقعی رو از نزدیک ندیدن؟ 🌍
@Magic_Tales