امام رضا(ع) را رها کرده، میخواهی نزد فلان عالم بروی؟
در سال ۱۳۳۰ شمسی، بر اثر رطوبت حجره مدرسه فیضیه، به روماتیسم سختی مبتلا شدم. بیماری مدت ها طول کشید و از معالجات نتیجه نگرفتم تا این که برای زیارت مرقد حضرت امام رضا(ع) به مشهد مشرف شدم.
در آن جا به من گفتند: یکی از علمای معروف مشهد، آیت الله حاج شیخ حبیب الله گلپایگانی است، نزد او برو تا برای شفایت دعا کند!
در این فکر بودم که نزد او بروم و از ایشان بخواهم که برای من دعا کند تا بلکه خوب شوم. در این هنگام به یاد حدیثی افتادم که:
روزی جمعی از اصحاب در محضر رسول خدا (ص) بودند. ناگهان آن حضرت فرمودند: هم اکنون یکی از اهل بهشت وارد مجلس ما می شود. چند لحظه نگذشت که مالک بن نویره وارد شد؛ در حالی که وضو گرفته و کفش هایش در دستش بود. سپس خداحافظی کرد و رفت.
دو نفر از اصحاب به دنبال او دویدند و با خود گفتند: رسول خدا(ص) گواهی داده که مالک، از اهل بهشت است، خوب است برویم و به او بگوییم: برای ما دعا کند!
آن ها خود را به مالک بن نویره رساندند و ماجرا را گفتند و تقاضای دعا کردند.
مالک گفت: خدا شما را نیامرزد!
گفتند: این چه دعایی است که برای ما کردی؟!
گفت: شما پیامبر عظیم الشأن(ص) را گذاشته اید و برای دعا کردن، نزد من آمده اید؟!
وقتی این حدیث یادم آمد، به خود خطاب کرده و گفتم: تو هم قطبِ عالمِ امکان، امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) را گذاشته ای و می خواهی نزد آن عالم زاهد بروی؟! همان دم به حرم حضرت رضا(ع) رفتم و با توسل به آن حضرت شفا یافتم!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
«وقتی نشان قدرت در برابر گاو پیر شکست میخورد!»
مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:
باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:
"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...
بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"
دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود
کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.
به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان حمال بازار اصفهان، میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو قسمت اول
شغلش باربری، حمّال و نیز کشیکچی (نگهبان ساده) بازار اصفهان بود. آن قدر ساده بود و بی ریا که مردم به او لقب هالو داده بودند. اما کسی نمی دانست که در ورای این ظاهر ساده و فقیرانه، روح بلندی وجود دارد و صاحب مقامی رفیع نزد حضرت صاحب الأمر و الزمان أرواحنا لتراب مقدمه الفداء است.
آقا (عجل الله فرجه) کارپردازانی دارند که در ایام غیبت با آنها ارتباط دارند که در دعای عهد هم به این موضوع صریحاً اشاره می شود: اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّینَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِهِ .
یعنی: خدایا مرا، از یاران و مددکاران و دفاع کنندگان (و دغدغه مندان) برای آن حضرت قرار ده، و از شتابندگان به سویش، در برآوردن خواسته هایش.
بله، کسانی به این مقام می رسند که وقتی آقا حاجتی دارند آنها را صدا بزنند و آنها با سرعت برای برآورده کردن خواسته امام به سوی ایشان بشتابند. مرحوم میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو (متوفی 1309 ه ق) که پیکر مطهرش در بهشت تخت پولاد اصفهان، آرام گرفته، حکایتی شگفت انگیز دارد که از قول مرحوم حاج آقا جمال اصفهانی در کتاب عبقری الحسان آمده است. ایشان می گویند:
من براى نماز ظهر در مسجد شیخ لطف اللّه که واقع است در میدان شاه (میدان امام فعلی) اصفهان مى آمدم، نزدیک مسجد دیدم جنازه اى را مى برند و چند نفر حمال ها و کشیکچى ها همراه او هستند و شخص حاجى تاجرى از مهمّین تجّار هم که از آشنایان من بود در عقب جنازه بود و به شدت گریه مى کرد و اشک مى ریخت.
من بسیار متعجب شدم از آن که اگر این میّت از بستگان بسیار نزدیک این جناب تاجر است که به این طور گریه مى کند براى او، پس چرا با این نحو مختصر و به وجه موهونیّت (مراسم ضعیف و مختصر و ساده) او را مى برند؟ و اگر بستگى به او ندارد پس به چه سبب این طور جزع و گریه مى کند براى او؟
تا آن که نزدیک من رسید، پیش آمد و گفت: آقا به تشییع جنازه اولیاء حق نمى آیید؟
من از شنیدن این کلام، منصرف از رفتن مسجد و جماعت شدم و به همراه جنازه رفتم تا سرچشمه پاقلعه در اصفهان که سابقاً غسالخانه مهمّه این بلد بود.
چون رسیدم آنجا زیاد خسته شده بودم از دورى راه و پیاده بودن، و در آن حالت در نفس خود ملالت زیادى پیدا کردم که چه جهت داشت که ترک نماز اول وقت و جماعت را کردم و تحمل این خستگى را به خود وارد آوردم، محض این کلمه حرف این حاجى؟
به حال افسردگى نشسته بودم در این فکر، که آن شخص حاجى آمد پیش من و گفت: شما از من نپرسیدید که این جنازه از کیست؟
گفتم: بگو.
گفت: امسال را که مى دانید من مشرف به حج شدم، در مسافرتم چون نزدیک کربلا رسیدم آن ظرفى که تمامى پول و مخارج سفر من با باقى اسباب سفر و حوائج من در آن بود را دزد برد و در کربلا هم هیچ آشنایى که از او پول قرض کنم نداشتم. پس در تصور آن که [با وجود] دارایى من و رسیدن من تا اینجا و (حالا) ممنوع شده باشم به کلى از حج، بى اندازه متألم و غمناک و افسرده حال بودم و در غصه و فکر بودم که چه کنم، تا آن که آن شب را روانه مسجد کوفه شدم.
در بین راه که تنها و سر به زیر از غم و غصه بودم دیدم سوارى با کمال هیبت در برابرم پیدا شدند.
پس ایستادند و فرمودند: چرا این طور افسرده حالى؟
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
داستان حمال بازار اصفهان، میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو قسمت دوم و پایانی
عرض کردم: مسافرم، خستگى راه سفر دارم.
فرمودند: اگر سببى غیر آن دارى بگو؛
تا آن که از اصرار ایشان شرح حالم را عرض کردم. پس در این حال صدا زدند: هالو!
دیدم بغتهً شخصى پیدا شد به لباس کشیکچى ها با لباس نمدى. در اصفهان هم در بازار؛ نزدیک حجره ما؛ کشیک چى داشتیم اسمش هالو بود و در این حال که آن شخص حاضر شد، خوب نگاه کردم دیدم همان هالوى ما در اصفهان است.
پس به او فرمودند: اسباب دزد برده او را به او برسان و او را ببر مکه و برگردان؛ بعد آن سوار تشریف بردند.
پس آن شخص (هالو) به من گفتند: در ساعتى معینى از شب و جاى معینى بیا تا اسباب هاى تو را به تو برسانم.
چون آنجا حاضر شدیم او هم حاضر شد و آن ظرفى که پول و اسباب من در آن بود به دست من داد و فرمود: درست ببین و قفل او را بگشا بفهم تمام است.
دیدم هیچ از آنها ناقص نیست.
پس فرمود: برو اسباب خود را به کسى بسپار و فلان وقت و فلان جا حاضر باش تا تو را به مکه برسانم.
من همان موقع حاضر شدم، او هم حاضر شد. فرمود: در عقب من روانه شو؛ پس به همراه او روانه شدم. قدر کمى که رفتیم دیدم در مکه ام.
پس فرمود: بعد از اعمال حج، فلان مقام حاضر شو تا تو را برگردانم و به رفقاى خود بگو: از راه نزدیک تر آمدم که ملتفت نشوند.
و آن شخص در رفتن و برگشتن به بعضى صحبتها با من حرف مى زدند به طور ملایمت، لکن هر وقت مى خواستم بپرسم: شما (همان) هالوى ما در اصفهان نیستید؟ هیبت او مانع مى شد از این سؤال.
پس بعد از فراغ از اعمال در آن مقام معین حاضر شدم و مرا به همان نحو اول به کربلا برگردانید. پس در آن موقع فرمود: از من حق محبت بر تو ثابت شد؟
گفتم: بلى؛
فرمود: مطلبى دارم، در موقعى که خواستم، در عوض انجام بده و رفت.
تا آن که در اصفهان آمدم و نشستم براى رفت و آمد مردم، پس همان روز اول دیدم هالو وارد شد. خواستم براى او برخیزم بر حسب آن مقام که از او دیدم و احترام و تجلیل کنم؛ پس اشاره فرمود به اظهار نکردن مطلب، و رفت در قهوه خانه پیش خادم ها و مانند متوسطین کشیکچى گرها آنجا چاى خورد، و بعد از آن چون خواست برود، آمد نزد من و آهسته فرمود که: آن مطلب که گفتم این است که در فلان روز، دو ساعت به ظهر مانده من از دنیا مى روم و هشت تومان پول با کفنم در صندوق در منزل من است در بازار، آنجا بیا و مرا دفن کن.
و آن امروز بود که رفتم و او از دنیا رفته بود و کشیک چى ها جمع شده بودند. پس در صندوق او به همان نحو هشت تومان پول با کفن او برداشتیم و حال براى دفن او آمده ایم.
آن وقت حاجى گفت: آقا الحال چنین کسى از اولیاء نیست و فوت او گریه و تأسف ندارد؟
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
حافظ
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
حکایت پندآموز نیش زنبور کشنده تر است یا نیش مار؟
روزى زنبور و مار سر قدرت خودشان باهم بجث می کردند. مار می گفت: آدم ها از ترس ظاهر ترسناک من می میرند، نه بخاطر نیش زدنم! اما زنبور قبول نمى کرد. مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زیر درختى خوابیده بود نزدیک شد و رو به زنبور گفت: من چوپان را نیش مى زنم و پنهان می شوم؛ تو بالاى سرش سر و صدا و خودنمایى کن.
مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع کرد به پرواز بالاى سر چوپان. چوپان از خواب پرید و گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکیدن جاى نیش کرد و زهر را تخلیه نمود. و بعد مقدارى دارو بر روى زخمش گذاشت و بعد از مدتی خوب شد.
روزی دیگر که باز چوپان، همان جا مشغول استراحت بود، مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند: این بار زنبور نیش زد و مار خود نمایى کرد.
چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید، از ترس پا به فرار گذاشت!
او به خاطر وحشت از مار، و از اینکه زهر مار کشنده است، دیگر کاری برای تخلیه زهر انجام نداد و ضمادى هم استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار -و در واقع با نیش زنبور- مرد!
------------
پی نوشت : بسیاری از بیمارى ها و مشکلات این چنین هستند و آدم ها فقط به خاطر ترس از آنها، نابود می شوند. بنابراین همه چىز به برداشت ما از زندگى و شرایطى که در آن هستیم بر می گردد. شاید بهتر این است که به همه اتفاقات با دید مثبت نگاه کنیم و بدانیم که ما توانایی حل مسائل و رفع همه مشکلات زندگی را داریم. مبادا که تلقین ها زندگی هایمان را نابود سازد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇮🇸 ایسلند:
میدونستی توی ایسلند تقریباً هیچ پشهای وجود نداره؟! هوای سرد و خاص این کشور باعث شده حتی یه پشه هم نتونه اونجا زندگی کنه!
@Magic_Tales
عدالت شاه عباس صفوی شکایت زنی که در معرض آزار قرار گرفته بود
داستانی از سفرنامه ژرژ منوارینگ در دوره شاه عباس صفوی
روزی در کاخ شاهی در یکی از جشن ها حاضر بودم. جمعیت زیادی گرد هم آمده بودند. چون از نشستن روی زمین خسته شدم، برخاستم و به سوی درب کاخ رفتم. ناگهان زنِ زیبایی به سوی من دوید و چنان فریاد زد که مرا حیران نمود!
سپس نزد من آمد و بازویم را گرفت. از او پرسیدم که از چه می ترسد؟
گفت: که یکی از ملازمان شاه در حق من خیال بد داشت.
در همین لحظه شاه عباس به طرف ما آمد. زیرا او عادت دارد که ناگهان تنها از مجلس بیرون می رود و امر می کند که کسی با وی همراه نشود.
شاه از آن زن پرسید که چرا فریاد کردی؟
زن گفت: یکی از نوکران شما به من دست درازی کرد، درحالی که نوکر دیگری آنجا بود و صحنه را دید اما به داد من نرسید!
شاه پرسید: آن دو کجا هستند؟
زن پاسخ داد که در بیرون از درب کاخ ایستاده اند.
شاه دست زن را گرفت و به سوی در رفت. در همان حال آن دو مرد از در داخل شدند.
زن به شاه اشاره کرد و گفت این یکی به من دست درازی کرد و آن دیگری با او همراه بود.
شاه عباس فریاد زد و جمعی از ملازمان و سرداران پیش دویدند. سپس از زن خواست تا بار دیگر تفصیل واقعه را بیان نماید.
شکایت زن که به پایان رسید و پاسخی از آن دو نفر شنیده نشد، شاه عباس فرمان داد دو انگشت مردی را که ایستاده و به داد زن نرسیده بود بریدند. او پس از مجازات، پای شاه را بوسید و دوان دوان دور شد!
سپس شاه فرمان داد زبان، پلک های چشم، لب ها و بینی آن جوانی که به زن دست درازی کرده بود را بریدند. شاه و آن بانو و بسیاری دیگر از اطرافیان نظاره گر این صحنه ها بودند. در حالی که آن جوان از درد به خود می پیچید شاه فریاد می زد و دشنام می داد و می گفت: حرامزاده نمک نشناس، خانه ی مرا فاحشه خانه تصور نموده ای و میهمانان مرا فاحشه و مرا دیوث و قلتبان! احمقِ بی سر و پا، حتی در دور افتاده ترین ولایات قلمرو من هم کسی جرات دست درازی به زنان را ندارد اما تو چنان جسور شده ای که در خانه من بانویی را مورد بی حرمتی قرار می دهی! تو را مجازات می نمایم تا دیگران بدانند که در کشور من نمی توان به کسی دست درازی نمود!
سپس شاه عباس دستور داد پی عصب هر دو پای جوان گنهکار را بریدند. در همین هنگام پدر جوان پیش آمد و از شاه درخواست نمود که از تقصیرات پسرش بگذرد و اجازه دهد تا او را با خود ببرد.
شاه عباس گفت: بگذار همینجا از گرسنگی بمیرد. هرکس که به او نزدیک شود به همین مجازات دچار خواهد شد!
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه بیشتر جمعیت زمین تا حالا برف واقعی رو از نزدیک ندیدن؟ 🌍
@Magic_Tales
شوخی با حافظ: فال شش دختر و پاسخ شعر خواجه حافظ شیرازی
سالها پیش طی سفری که به شیراز داشتم دو سه روزی درشیراز بودم قبل از هر چیز به زیارت بارگاه ملکوتی حافظ شتافتم. پس از زیارت و اهدای فاتحه؛ پیرمردی که روی پله ها نشسته و با دیوانی که در دست داشت برای مشتاقان خواجه درقبال 50 ریال فال می گرفت؛ نظرم را به خود جلب کرد. صبر کردم سرش خلوت که شد. اجازه خواستم و در کنارش نشستم و از او خواستم اگر اشکالی ندارد از خودش و خاطراتش برایم تعریف کند.
او که کسوت دراویش و قلندران را داشت با سوز خاصی گفت: من از نوه نتیجه های خود خواجه حافظ شیرازی هستم. فامیلی خانوادگی ما هم حافظ است. کار من گرفتن فال دوستداران حافظ است. تنها حسرت من اینکه بعد از فوت من، از خانواده ما کسی نیست که کار من را ادامه بدهد. یک پسرم مهندس برق است و پسر دیگرم دبیر هنرستان های شیراز و اصلاً هیچکدام علاقه ای به این کار ندارند.
گفتم: من از مریدان جد شما هستم. از راه دوری آمده ام. دلم می خواهد یکی از شیرین ترین و به یاد ماندنی ترین خاطراتت را برایم بازگو کنی.
گفت: واللّه خاطره که زیاد دارم، ولی یک روز عصر، شش تا دختر دانشجوی دانشگاه پهلوی شیراز، پس از زیارت مقبره حافظ، پیش من آمدند گفتند: حاج آقا برای ما یک فال بگیر.
گفتم: یکی یکی نیت کنید تا بگیرم.
گفتند: نه نیت کردیم، شما یک فال بگیرید خوب است.
من پیش خودم گفتم شاید پول کافی ندارند. گفتم آخر نمی شود اگر پول هم ندهید من برای هر کدام شما یک فال می گیرم.
آنها قدری پچ پچ کردند، باز اصرار کردند که نه شما فقط یک فال به نیت همه ما بگیرید ممنون می شویم.
من به ناچارقبول کردم و دیوان را باز کرده و شروع کردم به خواندن غزل.
وقتی بیت هفتم را خواندم صدای خنده آنها فضای حافظیه را پرکرد.
وقتی علت خنده را از آنها سؤال کردم یکی از دخترها گفت حاج آقا! راستش را بخواهی ما باهم قرار گذاشتیم که بدانیم اگر حافظ الآن زنده بود با کدام یک ما ازدواج می کرد؟ وقتی این بیت غزل را خواندی خوشحال شدیم که حافظ نه تنها خوش مشرب بلکه ماشاالله خوش اشتها هم هست که خواهان هر شش نفر ما بود.
آنها به جای 50 ریال به من 500 ریال دادند و با شوخی و خنده از حافظیه دور شدند.
بیت هفتم غزل این بود:
شهری است پرکرشمه و حوران زشش جهت
چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم ...
متن غزل اصلی حافظ برای دوستان علاقمند
من دوستدارِ رویِ خوش و مویِ دلکَشَم
مَدهوشِ چَشمِ مست و مِیِ صافِ بی غَشَم
گفتی ز سِرِّ عهدِ ازل یک سخن بگو
آنگَه بگویمت که دو پیمانه دَر کَشَم
من آدمِ بهشتیَم اما در این سفر
حالی اسیرِ عشقِ جوانان مَه وَشَم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز
اِسْتادِه ام چو شمع، مَتَرسان ز آتشم
شیراز معدنِ لبِ لَعل است و کانِ حُسن
من جوهریِّ مُفلِسَم، ایرا مُشَوَّشَم
از بس که چَشمِ مست در این شهر دیده ام
حقّا که مِی نمی خورم اکنون و سَرخوشم
شهریست پُر کِرشمهٔ حوران ز شِش جهت
چیزیم نیست وَر نه خریدارِ هر شِشَم
بخت ار مدد دهد که کَشَم رَخت سویِ دوست
گیسویِ حور گَرد فشاند ز مَفْرَشَم
حافظ عروسِ طَبعِ مرا جلوه آرزوست
آیینه ای ندارم از آن آه می کشم
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه یه درخت بالغ در طول یه سال میتونه اکسیژن مورد نیاز ۴ نفر رو تأمین کنه؟ 🌳🌬️
@Magic_Tales
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍄🍁⚘سـلام صبـح تون بخیـر
🌳🌲⚘در ایـن صـبـح دل انگیـز
🌾💐⚘آرزو میکنم کلبه دلاتون
🌳🍀⚘هـمیشـه آرام بـاشـه
🍄🌹⚘و شــادی و بـرکـت
🌧🌦⚘مثـل بـاران رحـمـت
☔️🌧⚘از آسمـان براتـون بباره
روزتــون سـرشـار از زیبـایـیᥫ᭡⚘💐
@Magic_Tales