eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان کوروش کبیر و پانته آ قسمت اول هنگامی که کوروش بزرگ پادشاه هخامنشی توانست اردوگاه آشوریان را فتح کند، پانته‌آ نیز اسیر او شد. گویند که پانته آ یکی از زیباترین و جذاب ترین زنان آن روزگار بود. آبراداتس [آبراداتاس] همسر پانته آ بود که در زمان اسارت پانته آ، او در یک سفر دیپلماتیک، نزد پادشاه باختری بود. کوروش چون دید، شوهر زن غایب است، او را تحت مراقبت آراسپ [آراسپاس] معتمد خود قرار داد و از او در برابر حملات ناشایست دفاع کرد، اما آراسپ خود عاشق پانته آ شد و خواست از او کام بگیرد، پانته آ به ناچار از کوروش کمک خواست. کوروش که مطلع شد از عجز و زبونی آراسپ که خود را در برابر عشق رویین تن می دانست به خنده درآمد و آرتاباس سردار خود را به همراه خواجه ای نزد وی فرستاد و به او تأکید کرد، آراسپ را تهدید نماید که مبادا از راه جبر و عنف به زن پاکدامنی چون پانته آ تجاوز کند. ولی به آرتاباس اجازه داد که با وی صحبت کند و از او خواست با تندی و شدت عمل با آراسپ برخورد کند و تا جایی که می تواند رعب و ترس در دلش ایجاد کند. آراسپ مرد نجیبی بود، به شدت شرمنده شد. پانته آ پس از مشاهدهٔ رفتار جوانمردانه کورش، قاصدی را مأمور ساخت تا به تاخت به سوی سرزمین باختریان رفته و شوهرش آبراداتس را از ماوقع کارها با خبر سازند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش بر خود لازم دید که در لشکر او خدمت کند. خویشتن داری کورش، چشم پوشیدنش از یک زن اسیر، آن هم به زیبایی و جذابیت پانته آ، کاری غیرمنتظره و دور از حدس و گمان کمتر کسی بود. تا آن روزگار کسی به خاطر نمی آورد که پادشاهی از غنیمت جنگی خود صرف نظر نماید، حال آنکه آن غنیمت زنی به زیبایی پانته آ باشد. می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ از طلاهای خود برای او کلاهخود و دستبندها و بازوبندهایی از طلا و همچنین بالاپوشی ارغوانی تهیه دید که تا قوزک پای او را می پوشاند و منگوله ای بزرگ با پر عقاب که بالای کلاه خود می گذاردند و به اندازهٔ لباس ها و کلاهخود او بود، پیش آورد و بر او پوشاند و گفت: تو بهترین زینت و زیور من خواهی بود. سپس پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: ای آبراداتس، اگر در دنیا زنانی باشند که همسر خود را بیش از خود، دوست و گرامی داشته باشند، به یقین یکی از آنان من خواهم بود، آیا حاجتی است که آن را به ثبوت برسانم؟ سوگند به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری من هم همان طور که تو برای زندگانی با شرافت آفریده شده ای، جز به زندگانی با عزت و افتخار تن نخواهم داد. کورش شایستهٔ این است که ما تا جان در بدن داریم در راه سپاسگزاری اش بکوشیم، او نسبت به ما حق بزرگی دارد. من در دست او اسیر بودم، اما نه تنها رفتاری که با بردگان و کنیزان معمول است در حق من روا نداشت، بلکه حتی نیت کوچک ترین اهانت در برابر آزاد کردن من نیز به خاطرش خطور نکرد. مرا برای تو پاک نگه داشت، چنان که گویی برای برادرش نگاه می داشت. کدام پادشاهی تا کنون چنین رفتاری با اسیر خود داشته است؟ «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇯🇵 ژاپن: باورت می‌شه توی ژاپن، دانش‌آموزا خودشون باید بعد از کلاس‌ها، مدرسه رو تمیز کنن؟ اونم بدون هیچ سرایدار یا کمک‌نظافتچی! @Magic_Tales
🇰🇷 کره جنوبی: می‌دونستی در کره جنوبی، دانش‌آموزا میانگین روزی ۱۲ ساعت درس می‌خونن و خیلی‌ها حتی تا نیمه‌شب تو کلاسای خصوصی می‌مونن؟! @Magic_Tales
داستان کوروش کبیر و پانته آ قسمت دوم وپایانی اما آبراداتاس در جنگ کشته شد و پانته آ بر سر جنازهٔ او رفت و شیون و زاری کرد. کوروش که این خبر را شنید آهی پر سوز کشید و بی درنگ بر اسب خویش سوار شد و با هزار نفر سوار به آن محل ماتم رو آورد. به گاداتس و گوبریاس امر داد که فاخرترین و مجلل ترین تزئینات را با خود بردارند تا جنازهٔ آن مرد شریف را که شجاعانه جان خود را فدا کرده بود بپوشانند. سپس فرمان داد گله داران گاو و گوسفند فراوان به آن محل منتقل نمایند تا بر سر مزارش قربانی کنند. کورش به محض این که پانته آ را دید که بر خاک نشسته و سر شوهرش را بر روی زانوی خود نهاده است، اشک در چشمانش حلقه زد، با حالی زار بگریست و بانگ برآورد: دریغ، دریغ! ای روح با وفا و شجاع که رفتی و ما را ترک گفتی. دریغ، دریغ! ای آبراداتس برادر من. آن گاه زانو بر زمین زد و دست آن یار دلیر را گرفت. ولی دست مرده در کفش باقی ماند، چون دشمنان با بی رحمی و شقاوت آن را از بدن جدا نموده بودند. درد و الم کوروش از این اتفاق مضاعف شد. پانته آ شیون کنان دست بریده را از کورش گرفت، آن را بوسید و سعی کرد به بدن شوهرش ملحق کند. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد که مراقب او باشند، اما پانته آ در یک لحظه، از غفلت ندیمان استفاده کرد و خنجری را که به همراه داشت، در سینهٔ خود فرو کرد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد. کورش به محض این که از عمل پانته آ اطلاع یافت سراسیمه به آن محل دوید تا اگر به کمکی احتیاج بود مبادرت ورزد. خواجگان پر محبت و با وفا و دایه نیز چون این صحنه را دیدند هر چهار نفر خنجرهای خود را از نیام برکشیدند و در همان محلی که بانویشان مقرر نموده بود بایستند، سینهٔ خود را سوراخ کردند و به خاک در غلتیدند. پیکر آن دو دلداده و خدمه وفادارشان را با هزاران گل و سبزه های معطر پوشاندند و در میان حزن و اندوه همگان آن ها را در درون تابوتشان و در آرامگاه ابدیشان قرار دادند.[ایرانیان رسم به خاک کردن مردگان را نداشتند] بنا به دستور کورش، نام آن دو عاشق وفادار بر ستون آرامگاهشان به زبان بابلی حک شد. وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 در یک تابلو نقاشی، کوروش کبیر هخامنشی در برابر اجساد پانته آ و شوهرش آبراداتاس را به تصویر در آورده است که در بالای داستان آن را مشاهده می کنید. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇪🇬 مصر: باورت می‌شه بعضی مومیایی‌های مصری هنوز بعد از ۳۰۰۰ سال بوی عطر گیاهان مخصوص رو می‌دن؟! @Magic_Tales
🇦🇺 استرالیا: می‌دونستی توی استرالیا قانونی وجود داره که بر اساسش مردم نمی‌تونن کانگوروها رو به‌عنوان حیوان خانگی نگه دارن، حتی اگه بزرگش کرده باشن؟ @Magic_Tales
خاطره یک معلم: رعایت نوبت در کلاس دوم ابتدایی از مادرم؛ که معلم کلاس دوم ابتدایی است؛ خواستم اگر در باره رعایت اخلاق و ادب در مدرسه به نکته ای برخورد کرد برایم بگوید. مادرم گفت: امروز در کلاس سرم پایین بود و کتاب فارسی نوشتاری بچه ها را امضا می زدم. کتاب دلارام را گرفتم و می خواستم امضا بزنم که گفت: خانم نوبت من نیست، من بعد فاطمه آمدم، شما باید اول دفتر او را امضا کنید! فاطمه کلی ذوق کرد، نمی دانم چند ثانیه این طرف و آن طرف شدن، چه فرقی دارد که بچه ها این قدر خوشحال می شوند. مادرم با اشتیاق این خاطره را تعریف کرد و گفت: اگر همه ما یاد بگیریم در حد نوبت امضا گرفتن، احترام همدیگر را نگه داریم، دنیایمان گلستان می شود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇳🇱 هلند: باورت می‌شه توی هلند، تعداد دوچرخه‌ها از جمعیت مردم بیشتره؟ حتی پارکینگ‌های چندطبقه فقط مخصوص دوچرخه دارن! @Magic_Tales
🇨🇦 کانادا: می‌دونستی توی کانادا، بعضی شهرها زمستون اون‌قدر سرده که مردم با سوراخ‌کردن زمین، یخچال طبیعی درست می‌کنن؟ @Magic_Tales
داستان ضامن آهوی امام رضا(ع): ماجرا از این قرار است که شکارچی آهویی را دنبال می کند و آن آهو خودش را به پای حضرت رضا (ع) می اندازد. امام رضا(ع) از شکارچی می خواهد آهو را رها کند و او جواب می دهد که این حیوان روزی او است. حضرت از او می خواهد آهو را رها کند تا او برای شیر دادن به بچه اش برود و بیاید. شکارچی هم می گوید: اگر نیاید چه؟ امام هم اشاره می کند که شترش را به او خواهد داد. در ادامه، آهو می رود و برمی گردد، شکارچی هم متنبه می شود و کمانش را می شکند و توبه می کند. @Magic_Tales
🇮🇸 ایسلند: می‌دونستی ایسلند تنها کشوریه که هیچ ارتشی نداره ولی یکی از امن‌ترین کشورهای جهانه؟ @Magic_Tales
باورت می‌شه مغز انسان توی ۵ دقیقه می‌تونه بیشتر از یه کامپیوتر فوق‌سریع اطلاعات پردازش کنه؟ 🧠⚡ @Magic_Tales