eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
🇯🇵 ژاپن: باورت می‌شه توی ژاپن، دانش‌آموزا خودشون باید بعد از کلاس‌ها، مدرسه رو تمیز کنن؟ اونم بدون هیچ سرایدار یا کمک‌نظافتچی! @Magic_Tales
🇰🇷 کره جنوبی: می‌دونستی در کره جنوبی، دانش‌آموزا میانگین روزی ۱۲ ساعت درس می‌خونن و خیلی‌ها حتی تا نیمه‌شب تو کلاسای خصوصی می‌مونن؟! @Magic_Tales
داستان کوروش کبیر و پانته آ قسمت دوم وپایانی اما آبراداتاس در جنگ کشته شد و پانته آ بر سر جنازهٔ او رفت و شیون و زاری کرد. کوروش که این خبر را شنید آهی پر سوز کشید و بی درنگ بر اسب خویش سوار شد و با هزار نفر سوار به آن محل ماتم رو آورد. به گاداتس و گوبریاس امر داد که فاخرترین و مجلل ترین تزئینات را با خود بردارند تا جنازهٔ آن مرد شریف را که شجاعانه جان خود را فدا کرده بود بپوشانند. سپس فرمان داد گله داران گاو و گوسفند فراوان به آن محل منتقل نمایند تا بر سر مزارش قربانی کنند. کورش به محض این که پانته آ را دید که بر خاک نشسته و سر شوهرش را بر روی زانوی خود نهاده است، اشک در چشمانش حلقه زد، با حالی زار بگریست و بانگ برآورد: دریغ، دریغ! ای روح با وفا و شجاع که رفتی و ما را ترک گفتی. دریغ، دریغ! ای آبراداتس برادر من. آن گاه زانو بر زمین زد و دست آن یار دلیر را گرفت. ولی دست مرده در کفش باقی ماند، چون دشمنان با بی رحمی و شقاوت آن را از بدن جدا نموده بودند. درد و الم کوروش از این اتفاق مضاعف شد. پانته آ شیون کنان دست بریده را از کورش گرفت، آن را بوسید و سعی کرد به بدن شوهرش ملحق کند. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد که مراقب او باشند، اما پانته آ در یک لحظه، از غفلت ندیمان استفاده کرد و خنجری را که به همراه داشت، در سینهٔ خود فرو کرد و در کنار جسد همسر به خاک افتاد. کورش به محض این که از عمل پانته آ اطلاع یافت سراسیمه به آن محل دوید تا اگر به کمکی احتیاج بود مبادرت ورزد. خواجگان پر محبت و با وفا و دایه نیز چون این صحنه را دیدند هر چهار نفر خنجرهای خود را از نیام برکشیدند و در همان محلی که بانویشان مقرر نموده بود بایستند، سینهٔ خود را سوراخ کردند و به خاک در غلتیدند. پیکر آن دو دلداده و خدمه وفادارشان را با هزاران گل و سبزه های معطر پوشاندند و در میان حزن و اندوه همگان آن ها را در درون تابوتشان و در آرامگاه ابدیشان قرار دادند.[ایرانیان رسم به خاک کردن مردگان را نداشتند] بنا به دستور کورش، نام آن دو عاشق وفادار بر ستون آرامگاهشان به زبان بابلی حک شد. وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 در یک تابلو نقاشی، کوروش کبیر هخامنشی در برابر اجساد پانته آ و شوهرش آبراداتاس را به تصویر در آورده است که در بالای داستان آن را مشاهده می کنید. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇪🇬 مصر: باورت می‌شه بعضی مومیایی‌های مصری هنوز بعد از ۳۰۰۰ سال بوی عطر گیاهان مخصوص رو می‌دن؟! @Magic_Tales
🇦🇺 استرالیا: می‌دونستی توی استرالیا قانونی وجود داره که بر اساسش مردم نمی‌تونن کانگوروها رو به‌عنوان حیوان خانگی نگه دارن، حتی اگه بزرگش کرده باشن؟ @Magic_Tales
خاطره یک معلم: رعایت نوبت در کلاس دوم ابتدایی از مادرم؛ که معلم کلاس دوم ابتدایی است؛ خواستم اگر در باره رعایت اخلاق و ادب در مدرسه به نکته ای برخورد کرد برایم بگوید. مادرم گفت: امروز در کلاس سرم پایین بود و کتاب فارسی نوشتاری بچه ها را امضا می زدم. کتاب دلارام را گرفتم و می خواستم امضا بزنم که گفت: خانم نوبت من نیست، من بعد فاطمه آمدم، شما باید اول دفتر او را امضا کنید! فاطمه کلی ذوق کرد، نمی دانم چند ثانیه این طرف و آن طرف شدن، چه فرقی دارد که بچه ها این قدر خوشحال می شوند. مادرم با اشتیاق این خاطره را تعریف کرد و گفت: اگر همه ما یاد بگیریم در حد نوبت امضا گرفتن، احترام همدیگر را نگه داریم، دنیایمان گلستان می شود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇳🇱 هلند: باورت می‌شه توی هلند، تعداد دوچرخه‌ها از جمعیت مردم بیشتره؟ حتی پارکینگ‌های چندطبقه فقط مخصوص دوچرخه دارن! @Magic_Tales
🇨🇦 کانادا: می‌دونستی توی کانادا، بعضی شهرها زمستون اون‌قدر سرده که مردم با سوراخ‌کردن زمین، یخچال طبیعی درست می‌کنن؟ @Magic_Tales
داستان ضامن آهوی امام رضا(ع): ماجرا از این قرار است که شکارچی آهویی را دنبال می کند و آن آهو خودش را به پای حضرت رضا (ع) می اندازد. امام رضا(ع) از شکارچی می خواهد آهو را رها کند و او جواب می دهد که این حیوان روزی او است. حضرت از او می خواهد آهو را رها کند تا او برای شیر دادن به بچه اش برود و بیاید. شکارچی هم می گوید: اگر نیاید چه؟ امام هم اشاره می کند که شترش را به او خواهد داد. در ادامه، آهو می رود و برمی گردد، شکارچی هم متنبه می شود و کمانش را می شکند و توبه می کند. @Magic_Tales
🇮🇸 ایسلند: می‌دونستی ایسلند تنها کشوریه که هیچ ارتشی نداره ولی یکی از امن‌ترین کشورهای جهانه؟ @Magic_Tales
باورت می‌شه مغز انسان توی ۵ دقیقه می‌تونه بیشتر از یه کامپیوتر فوق‌سریع اطلاعات پردازش کنه؟ 🧠⚡ @Magic_Tales
حکایت دزد امانتدار مردی سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به حمام برود. در راه یکی از دوستانش را دید و از او خواست که همراهی اش کند. دوستش گفت: تا در حمام تو را همراهی می کنم. اما به حمام نمی آیم که کار دارم. تا نزدیک حمام آمد. چون به سر دوراهی رسید، بی آنکه مرد را خبر دهد بازگشت و به راه دیگر رفت. از قضا مردی طرار از پس این مرد می رفت تا به دزدی بپردازد. مرد به پشت سرش نگاهی کرد و دزد را دید. چون هوا هنوز تاریک بود، گمان کرد که او همان دوستش است. 100 دینار زر به او داد و گفت: ای برادر این امانتی را نگه دار تا از حمام برگردم. طرار پول را گرفت و منتظر ماند تا او از گرمابه بیرون آمد. هوا دیگر روشن شده بود. مرد جامه پوشید و راه افتاد تا برود. طرار او را صدا زد و گفت: بیا این پولت را بگیر که امروز مرا از کسب و کارم انداختی. مرد گفت: این پول چیست و تو که هستی؟ گفت: من دزدم. تو این پول را به من داده ای. گفت: اگر تو دزدی پس چرا پولم را نبردی؟ دزد گفت: اگر قرار بود که پولت را بدزدم، حتی هزار دینار هم بود؛ سرسوزن درنگ نمی کردم و آن را پس نمی دادم. ولی تو آن را به امانت نزد من گذاشتی؛ خلاف جوانمردی بود که در امانت خیانت کنم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales