🇪🇬 مصر:
باورت میشه بعضی مومیاییهای مصری هنوز بعد از ۳۰۰۰ سال بوی عطر گیاهان مخصوص رو میدن؟!
@Magic_Tales
🇦🇺 استرالیا:
میدونستی توی استرالیا قانونی وجود داره که بر اساسش مردم نمیتونن کانگوروها رو بهعنوان حیوان خانگی نگه دارن، حتی اگه بزرگش کرده باشن؟
@Magic_Tales
خاطره یک معلم: رعایت نوبت در کلاس دوم ابتدایی
از مادرم؛ که معلم کلاس دوم ابتدایی است؛ خواستم اگر در باره رعایت اخلاق و ادب در مدرسه به نکته ای برخورد کرد برایم بگوید.
مادرم گفت: امروز در کلاس سرم پایین بود و کتاب فارسی نوشتاری بچه ها را امضا می زدم. کتاب دلارام را گرفتم و می خواستم امضا بزنم که گفت: خانم نوبت من نیست، من بعد فاطمه آمدم، شما باید اول دفتر او را امضا کنید!
فاطمه کلی ذوق کرد، نمی دانم چند ثانیه این طرف و آن طرف شدن، چه فرقی دارد که بچه ها این قدر خوشحال می شوند.
مادرم با اشتیاق این خاطره را تعریف کرد و گفت: اگر همه ما یاد بگیریم در حد نوبت امضا گرفتن، احترام همدیگر را نگه داریم، دنیایمان گلستان می شود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇳🇱 هلند:
باورت میشه توی هلند، تعداد دوچرخهها از جمعیت مردم بیشتره؟ حتی پارکینگهای چندطبقه فقط مخصوص دوچرخه دارن!
@Magic_Tales
🇨🇦 کانادا:
میدونستی توی کانادا، بعضی شهرها زمستون اونقدر سرده که مردم با سوراخکردن زمین، یخچال طبیعی درست میکنن؟
@Magic_Tales
داستان ضامن آهوی امام رضا(ع):
ماجرا از این قرار است که شکارچی آهویی را دنبال می کند و آن آهو خودش را به پای حضرت رضا (ع) می اندازد. امام رضا(ع) از شکارچی می خواهد آهو را رها کند و او جواب می دهد که این حیوان روزی او است.
حضرت از او می خواهد آهو را رها کند تا او برای شیر دادن به بچه اش برود و بیاید.
شکارچی هم می گوید: اگر نیاید چه؟
امام هم اشاره می کند که شترش را به او خواهد داد.
در ادامه، آهو می رود و برمی گردد، شکارچی هم متنبه می شود و کمانش را می شکند و توبه می کند.
@Magic_Tales
🇮🇸 ایسلند:
میدونستی ایسلند تنها کشوریه که هیچ ارتشی نداره ولی یکی از امنترین کشورهای جهانه؟
@Magic_Tales
باورت میشه مغز انسان توی ۵ دقیقه میتونه بیشتر از یه کامپیوتر فوقسریع اطلاعات پردازش کنه؟ 🧠⚡
@Magic_Tales
حکایت دزد امانتدار
مردی سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به حمام برود. در راه یکی از دوستانش را دید و از او خواست که همراهی اش کند.
دوستش گفت: تا در حمام تو را همراهی می کنم. اما به حمام نمی آیم که کار دارم.
تا نزدیک حمام آمد. چون به سر دوراهی رسید، بی آنکه مرد را خبر دهد بازگشت و به راه دیگر رفت. از قضا مردی طرار از پس این مرد می رفت تا به دزدی بپردازد. مرد به پشت سرش نگاهی کرد و دزد را دید. چون هوا هنوز تاریک بود، گمان کرد که او همان دوستش است. 100 دینار زر به او داد و گفت: ای برادر این امانتی را نگه دار تا از حمام برگردم.
طرار پول را گرفت و منتظر ماند تا او از گرمابه بیرون آمد. هوا دیگر روشن شده بود.
مرد جامه پوشید و راه افتاد تا برود. طرار او را صدا زد و گفت: بیا این پولت را بگیر که امروز مرا از کسب و کارم انداختی.
مرد گفت: این پول چیست و تو که هستی؟
گفت: من دزدم. تو این پول را به من داده ای.
گفت: اگر تو دزدی پس چرا پولم را نبردی؟
دزد گفت: اگر قرار بود که پولت را بدزدم، حتی هزار دینار هم بود؛ سرسوزن درنگ نمی کردم و آن را پس نمی دادم. ولی تو آن را به امانت نزد من گذاشتی؛ خلاف جوانمردی بود که در امانت خیانت کنم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇨🇭 سوئیس:
باورت میشه توی سوئیس داشتن فقط یه خوکچههندی غیرقانونیه؟ چون قانون میگه اونا حیوانات اجتماعیان و باید حداقل دو تا باشن!
@Magic_Tales
باورت میشه زبان بدن خیلی بیشتر از کلمات، احساسات رو منتقل میکنه؟ 🫢💬
@Magic_Tales
داستان نه تو آنی که نمایی، نه من آنم که تو دانی
مرد روستایی از مال دنیا یک الاغ، خورجین و مقداری گندم داشت. روزی گندم ها را داخل یک لنگه خورجین ریخت آن را بار الاغ کرد و خودش نیز پیاده راه افتاد. هر چند قدمی که می رفت خورجین کج می شد و مجبور بود دوباره آن را راست کند.
در همان هنگام مردی به او رسید و گفت: این چه طرز بار بردنه؟ چرا گندم ها را نصف نمی کنی و آن را در دو لنگه خورجین نمی گذاری؟ چرا خودت سوار الاغ نمی شوی؟
مرد روستایی با تعجب گفت: شما چه قدر عاقلید، نکند که انسان فرزانه ای هستید و همه چیز را می دانید؟
و بنابراین بلافاصله به گفته های او عمل کرد و سپس از او پرسید، شما چه کاره هستید؟
مرد جواب داد: شغل خاصی ندارم.
پرسید: حتماً خیلی پولدار هستید؟
پاسخ داد: خیر.
گفت: پس دانشمند هستید و از این راه درآمد داری؟
جواب داد: خیر.
بالاخره روستایی گفت: پس چه کاره هستی؟
او گفت: بیکارم!
مرد روستایی با عصبانیت از الاغش پایین آمد، دوباره گندم ها را به حالت اولیه برگرداند و به راهش ادامه داد...
مرد گفت: تو از پیشنهاد من خوشت آمد، پس چرا تغییر عقیده دادی؟
روستایی گفت: تو اگر چیزی سرت می شد کاره ایی می شدی! پس حرف هایت هم به درد نمی خورد!
نکته: آن چه هستید بهتر شما را معرفی می کند تا آن چه می گویید.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales