🇨🇭 سوئیس:
باورت میشه توی سوئیس داشتن فقط یه خوکچههندی غیرقانونیه؟ چون قانون میگه اونا حیوانات اجتماعیان و باید حداقل دو تا باشن!
@Magic_Tales
باورت میشه زبان بدن خیلی بیشتر از کلمات، احساسات رو منتقل میکنه؟ 🫢💬
@Magic_Tales
داستان نه تو آنی که نمایی، نه من آنم که تو دانی
مرد روستایی از مال دنیا یک الاغ، خورجین و مقداری گندم داشت. روزی گندم ها را داخل یک لنگه خورجین ریخت آن را بار الاغ کرد و خودش نیز پیاده راه افتاد. هر چند قدمی که می رفت خورجین کج می شد و مجبور بود دوباره آن را راست کند.
در همان هنگام مردی به او رسید و گفت: این چه طرز بار بردنه؟ چرا گندم ها را نصف نمی کنی و آن را در دو لنگه خورجین نمی گذاری؟ چرا خودت سوار الاغ نمی شوی؟
مرد روستایی با تعجب گفت: شما چه قدر عاقلید، نکند که انسان فرزانه ای هستید و همه چیز را می دانید؟
و بنابراین بلافاصله به گفته های او عمل کرد و سپس از او پرسید، شما چه کاره هستید؟
مرد جواب داد: شغل خاصی ندارم.
پرسید: حتماً خیلی پولدار هستید؟
پاسخ داد: خیر.
گفت: پس دانشمند هستید و از این راه درآمد داری؟
جواب داد: خیر.
بالاخره روستایی گفت: پس چه کاره هستی؟
او گفت: بیکارم!
مرد روستایی با عصبانیت از الاغش پایین آمد، دوباره گندم ها را به حالت اولیه برگرداند و به راهش ادامه داد...
مرد گفت: تو از پیشنهاد من خوشت آمد، پس چرا تغییر عقیده دادی؟
روستایی گفت: تو اگر چیزی سرت می شد کاره ایی می شدی! پس حرف هایت هم به درد نمی خورد!
نکته: آن چه هستید بهتر شما را معرفی می کند تا آن چه می گویید.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
«۵۰۰ تومان رشوه یا ۵۰۰ گوسفند نذر؟ انتقام خاموش عدالت!»
وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ، ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر بود را دستگیر ﻭ بهمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان بلوچ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.
حسین خان ﺑﻪ ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ، وزیر فرمانفرما ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﮕﻮ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ میدهم و بجای آن فقط ﭘﺴﺮ خردسالم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ و نمیرد.
ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وقتی پیشنهاد حسین خان را شنید ﮔﻔﺖ: من که ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ هستم نظم و ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺷﻮه ﻧﻤﯽﻓﺮﻭشم.
ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ جلوی پدر جان داد.
اتفاقا سال بعد ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ.
فرمانفرما ﺑﺮﺍﯼ شفای پسرش ۵۰۰ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ فرزندش ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ ﻭﻟﯽ سودی نبخشید ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ وی ﻫﻢ جلوی چشمان پدر جان داد.
ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وزیرش ﺃﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ و ﮔﻔﺖ ﻋﺠﺐ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ، ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﯼ در کار ﻧﯿﺴﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩه ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ و گرسنه ای ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﺍﻃﻌﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﺧﻮﺏ میﺷﺪ ﻭ زنده ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ.
ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﻞ ﻋﺎﻟﻢ، ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ و نظم ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ گوﺳﻔﻨﺪ ﺭﺷﻮه ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽﻓﺮﻭﺷﺪ...
نشو در حساب جهان سخت گیر
که هر سخت گیری بود سخت میر
تو با خلق آسان بگیر نیک بخت
که فردا نگیرد خدا بر تو سخت
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه بدن انسان هر هفت سال یکبار تقریباً تمام سلولهاش عوض میشن؟ 🔄🧬
یعنی از نظر زیستی، تو هر هفت سال یه آدم جدید میشی، با بدنی کاملاً متفاوت از قبلی!
@Magic_Tales
باورت میشه وقتی دروغ میگی، دمای نوک بینی کمی بالا میره؟ 🤥🌡️
این پدیده به “اثر پینوکیو” معروفه! چون موقع دروغ گفتن، مغز استرس میگیره و جریان خون در بینی افزایش پیدا میکنه.
@Magic_Tales
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💖روز تون شـاد و بی نظیر
💫ان شاءالله امــروز
🌸بهتـرین روز
💖زندگیتـون باشــه
💫پراز خیـر و برکت
🌸سرشار از شادی و آرامش
💖لبریز از موفقیت و لبخند
💫الهی زندگیتـون
🌸پراز خوش خبـری و
💖دلتون پراز شادی باشه
💫 روزتون زیبـا و در پنـاه خدا💐
@Magic_Tales
باورت میشه کوسهها هیچوقت مریض نمیشن؟ 🦈💪
سیستم ایمنی اونها طوری طراحی شده که سرطان و بیشتر عفونتها رو قبل از شروع از بین میبره.
@Magic_Tales
🇯🇵 ژاپن:
میدونستی توی ژاپن، قطارها بهطور میانگین فقط ۱۸ ثانیه تأخیر دارن و اگه دیر برسن، به مسافرها نامهی عذرخواهی رسمی میدن؟!
@Magic_Tales
حکایت شبلی و نانوا
شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود. روزی شبلی در مسیر و گذر خود به شهری وارد می شود و برای خرید نان به نانوایی رفته و درخواست نان می کند، اما چون لباس مندرس و کهنه ای بر تن داشت، نانوا به ایشان نان نداد.
شبلی از مغازه نانوایی خارج شد و رفت.
مردی که آنجا بود گویا همشهری شبلی بود، به نانوا گفت: این مرد را می شناسی؟
گفت: نه!
گفت: این شبلی بود.
نانوا گفت: من از مریدان اویم.
بنابراین نانوا از مغازه بیرون دوید و خود را به شبلی رساند و گفت: آقا من می خواهم با شما باشم، شاگرد شما باشم.
شبلی قبول نکرد.
نانوا گفت: اگر قبول کنید من امشب تمام آبادی را شام می دهم.
شبلی قبول کرد.
شب وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: شبلی! من سوالی دارم؟
گفت: بپرس.
پرسید: دوزخ یعنی چه؟
شبلی پاسخ داد: دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به شبلی ندادی، ولی برای رضای دل شبلی، یک آبادی را شام دادی.
خدا را گر پرستی تو با خلاص
بکن جهدی که گردی از ریا خاص
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
🇳🇴 نروژ:
باورت میشه زندانهای نروژ بهقدری راحت و تمیزن که بیشتر شبیه هتل هستن؟! زندانیها حتی تلویزیون و آشپزخانهی شخصی دارن!
@Magic_Tales