eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
«۵۰۰ تومان رشوه یا ۵۰۰ گوسفند نذر؟ انتقام خاموش عدالت!» وﻗﺘﯽ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺣﺎﮐﻢ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﺷﺪ، ﺣﺴﯿﻦ ﺧﺎﻥ ﺑﻠﻮﭺ که از بزرگان شهر بود را دستگیر ﻭ بهمراه ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ. ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان بلوچ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ. حسین خان ﺑﻪ ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ، وزیر فرمانفرما ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﮕﻮ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ میدهم و بجای آن فقط ﭘﺴﺮ خردسالم ﺭﺍ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺁﺯﺍﺩ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺷﻮﺩ و نمیرد. ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وقتی پیشنهاد حسین خان را شنید ﮔﻔﺖ: من که ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ هستم نظم و ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﺎﻥ ﺭﺷﻮه ﻧﻤﯽﻓﺮﻭشم. ﻓﺮﺯﻧﺪ حسین خان ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ جلوی پدر جان داد. اتفاقا سال بعد ﭘﺴﺮ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﻣﺮﺽ ﺩﯾﻔﺘﺮﯼ ﺩﭼﺎﺭ ﺷﺪ. فرمانفرما ﺑﺮﺍﯼ شفای پسرش ۵۰۰ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﻓﻘﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ فرزندش ﺷﻔﺎ ﯾﺎﺑﺪ ﻭﻟﯽ سودی نبخشید ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ وی ﻫﻢ جلوی چشمان پدر جان داد. ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎ وزیرش ﺃﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ و ﮔﻔﺖ ﻋﺠﺐ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ، ﺍﮔﺮ ﺧﺪﺍ ﻭ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮﯼ در کار ﻧﯿﺴﺖ، ﻻﺍﻗﻞ ﺑﻪ ﺩﻋﺎﻫﺎﯼ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩه ﻫﺎﯼ ﻓﻘﯿﺮ و گرسنه ای ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﺍﻃﻌﺎﻡ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﺧﻮﺏ میﺷﺪ ﻭ زنده ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ. ﺍﻓﻀﻞ ﺍﻟﻤﻠﮏ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﺭﺍ ﻧﺰﻧﯿﺪ ﻗﺮﺑﺎﻥ، ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﻞ ﻋﺎﻟﻢ، ﺍﻧﺘﻈﺎﻡ و نظم ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ۵۰۰ گوﺳﻔﻨﺪ ﺭﺷﻮه ﻓﺮﻣﺎﻧﻔﺮﻣﺎﯼ ﮐﺮﻣﺎﻥ ﻧﻤﯽﻓﺮﻭﺷﺪ... نشو در حساب جهان سخت گیر که هر سخت گیری بود سخت میر تو با خلق آسان بگیر نیک بخت که فردا نگیرد خدا بر تو سخت «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه بدن انسان هر هفت سال یک‌بار تقریباً تمام سلول‌هاش عوض می‌شن؟ 🔄🧬 یعنی از نظر زیستی، تو هر هفت سال یه آدم جدید می‌شی، با بدنی کاملاً متفاوت از قبلی! @Magic_Tales
باورت میشه وقتی دروغ می‌گی، دمای نوک بینی کمی بالا میره؟ 🤥🌡️ این پدیده به “اثر پینوکیو” معروفه! چون موقع دروغ گفتن، مغز استرس می‌گیره و جریان خون در بینی افزایش پیدا می‌کنه. @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💖روز تون شـاد و بی نظیر 💫ان شاءالله امــروز 🌸بهتـرین روز 💖زندگیتـون باشــه 💫پراز خیـر و برکت 🌸سرشار از شادی و آرامش 💖لبریز از موفقیت و لبخند 💫الهی زندگیتـون 🌸پراز خوش خبـری و 💖دلتون پراز شادی باشه 💫 روزتون زیبـا و در پنـاه خدا💐 @Magic_Tales
باورت میشه کوسه‌ها هیچ‌وقت مریض نمی‌شن؟ 🦈💪 سیستم ایمنی اون‌ها طوری طراحی شده که سرطان و بیشتر عفونت‌ها رو قبل از شروع از بین می‌بره. @Magic_Tales
🇯🇵 ژاپن: می‌دونستی توی ژاپن، قطارها به‌طور میانگین فقط ۱۸ ثانیه تأخیر دارن و اگه دیر برسن، به مسافرها نامه‌ی عذرخواهی رسمی می‌دن؟! @Magic_Tales
حکایت شبلی و نانوا شبلی مرد عارفی بود که شاگردان زیادی داشت و حتی مردم عامه هم مرید او بودند و آوازه اش همه جا پیچیده بود. روزی شبلی در مسیر و گذر خود به شهری وارد می شود و برای خرید نان به نانوایی رفته و درخواست نان می کند، اما چون لباس مندرس و کهنه ای بر تن داشت، نانوا به ایشان نان نداد. شبلی از مغازه نانوایی خارج شد و رفت. مردی که آنجا بود گویا همشهری شبلی بود، به نانوا گفت: این مرد را می شناسی؟ گفت: نه! گفت: این شبلی بود. نانوا گفت: من از مریدان اویم. بنابراین نانوا از مغازه بیرون دوید و خود را به شبلی رساند و گفت: آقا من می خواهم با شما باشم، شاگرد شما باشم. شبلی قبول نکرد. نانوا گفت: اگر قبول کنید من امشب تمام آبادی را شام می دهم. شبلی قبول کرد. شب وقتی همه شام خوردند، نانوا گفت: شبلی! من سوالی دارم؟ گفت: بپرس. پرسید: دوزخ یعنی چه؟ شبلی پاسخ داد: دوزخ یعنی اینکه تو برای رضای خدا یک نان به شبلی ندادی، ولی برای رضای دل شبلی، یک آبادی را شام دادی. خدا را گر پرستی تو با خلاص بکن جهدی که گردی از ریا خاص «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇳🇴 نروژ: باورت می‌شه زندان‌های نروژ به‌قدری راحت و تمیزن که بیشتر شبیه هتل هستن؟! زندانی‌ها حتی تلویزیون و آشپزخانه‌ی شخصی دارن! @Magic_Tales
باورت میشه دریاها “آواز می‌خونن”؟ 🌊🎶 محققان صدایی عمیق و ریتم‌دار از اعماق اقیانوس ضبط کردن که حاصل حرکت جریان‌ها و فشار لایه‌های آب روی همدیگه‌ست. @Magic_Tales
داستان عاشقانه لیلی و مجنون، شرح کامل حکایت عشق مجنون به لیلی قسمت اول مجنون از قبیله بنی عامر است. حاکم قبیله بنی عامر در جوانمردی بی همتا و در هنرمندی در همه جا مشهور بود، اما بچه ای نداشت و شب و روز با خدا راز و نیاز می کرد تا خداوند کریم به او پسری داد که همانند مروارید درخشان می درخشید پدرش اسم او را قیس نامید. قیس پسری بسیار زیباروی بود. قیس کم کم رشد کرد و بزرگ شد و پدرش او را برای فرا گرفتن علم و دانش راهی مکتب خانه کرد. در مکتب دختران و پسران خردسال برای درس خواندن با هم حضور می یافتند و از محبت و علم معلم خود بهره می جستند. در مکتبخانه میان دختران، دختری بود لیلی نام، که قیس بیشتر از دیگران به او توجه می کرد. قیس پس از آشنا شدن با آن دختر، چنان واله و شیدای او شد که بعد از آن قیس را دیوانه خطاب می کردند. لیلی دختری از خانواده اشراف بود. هر چند پدر قیس حاکم قبیله بنی عامر بود ولی خانواده لیلی بسیار ثروتمندتر بودند. قیس و لیلی چنان شیفته و عاشق هم شدند که قصه آنها در کتابها نوشته شد. آنها ابتدا عشقشان را از همه مخفی کردند اما از آنجا که عشق هرگز نمی تواند در پستوی خانه دل مخفی بماند، لذا راز آن دو برملا شد و داستان عشقشان در این دنیای بیکران پراکنده شد. ذکر شد که لیلی از یک خانواده خیلی پولدار و اشرافی بود، به همین پدرش برای تنها دخترش آرزوها داشت و هرگز حاضر نبود دختر زیبا و دردانه اش را به هر کسی بدهد آن هم قیس، پسری که شاگرد مکتب خانه بود و در دنیا هیچ نداشت به جز یک دل عاشق و مهربان، که آن هم با تمام وجود در عشق لیلی گم شده بود. سرانجام قصه عشق لیلی و مجنون در همه جا فاش شد و همه قبایل از این راز خبر شدند و لذا مجنون از پدرش خواست تا به خواستگاری لیلی برود. اما پدر لیلی به دلیل دشمنی که از قبل از قبیله قیس داشت به خواستگاری پدر قیس جواب رد داد و قیس بعد از رد جواب، گریه و زاری پیشه کرد و حالش روز به روز بدتر شد و اما از خواسته اش دست بردار نبود و چند بار هم خواستگاری رفت اما پاسخ همیشه منفی بود. در این بین قبیله لیلی هم بیکار ننشستند و او را آزار و اذیت کردند تا سرانجام مجنون مجبور به فرار شد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه در بعضی کشورها مردم هنوز حقوقشون رو به صورت سکه طلا می‌گیرن؟ 💰✨ مثل جزیره‌های خاصی در اقیانوس آرام که هنوز سیستم بانکی ندارن و سکه‌های فلزی رو بین خودشون معامله می‌کنن. @Magic_Tales