eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
باورت میشه در بعضی کشورها مردم هنوز حقوقشون رو به صورت سکه طلا می‌گیرن؟ 💰✨ مثل جزیره‌های خاصی در اقیانوس آرام که هنوز سیستم بانکی ندارن و سکه‌های فلزی رو بین خودشون معامله می‌کنن. @Magic_Tales
🇹🇭 تایلند: می‌دونستی توی تایلند، بی‌احترامی به پول جرم حساب می‌شه؟ چون روی پول تصویر پادشاهه و نباید پات بخوره به اسکناس! @Magic_Tales
داستان عاشقانه لیلی و مجنون، شرح کامل حکایت عشق مجنون به لیلی قسمت دوم و پایانی حتی مجنون در حال درماندگی، شخصی به نام نوفل را برای بار چندم به خواستگاری لیلی فرستاد، اما باز هم هیچ فایده ای نداشت و جواب آنها باز منفی بود. پدر مجنون وقتی که پسرش را در آن حال می دید بسیار غمگین و ناراحت می شد لذا تصمیم گرفت تا مجنون را به زیارت خانه خدا، کعبه ببرد و به مجنون گفت که از درگاه خداوند طلب شفاعت و یاری کند و مجنون نیز این گونه با خدای خود سخن گفت: گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر ازین کنم که هستم گویند که خو ز عشق واکن لیلی طلبی ز دل رها کن یارب تو مرا به روی لیلی هر لحظه بده زیاده میلی از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای پدر مجنون با شنیدن این سخنان اندوهیگن شد و دیگر هیچ نگفت. بعد از مدتی بر خلاف میل لیلی، او را به اجبار به عقد مردی از قبیله بنی اسد به نام ابن سلام در آوردند. جشن بسیار مجلل و با شکوهی گرفتند و همه قبایل را به جشن دعوت کردند. مجنون از شوهر کردن لیلی بی خبر بود و دیوانه واقعی شده و سر به کوه و بیابان نهاده بود. وقتی خبر ازدواج لیلی به مجنون رسید، دیوانه تر از قبل شد. حالا دیگر هیچ رمق و انگیزه ایی برایش نمانده بود. پدرش برای تسلی دادن پیش او آمد تا شاید بتواند دل آشفته پسرش را کمی تسکین دهد و این کار پدر کمی موثر واقع شد چرا که دل اندوهگین مجنون با سخنان پدر کمی آرام شد. ولی از بخت بد مجنون، پدرش که تنها حامی او بود برای همیشه مجنون را تنها گذاشت و به دیار حق شتافت. حالا قیس علاوه بر درد عشق خود، باید از دوری پدر نیز می نالید. مدتی بعد از در گذشت پدر، مادرش نیز از دنیا رفت و او را تنها گذاشت. حالا دیگر مجنون تنهای تنها بود و هیچ یار و یاوری نداشت غم از دست دادن پدر و مادر، مجنون را پریشان تر از قبل کرده بود. سالها سپری می شد و مجنون در بیابان با حیوانات وحشی خو گرفته و هم سخن شده بود و قصه عشق خود را به آنها بازگو می کرد. و البته لیلی نیز از زندگی اجباریش با ابن سلام متنفر بود و روزها و شبهایش را با غم و ناراحتی به پایان می رساند. تا اینکه شوهرش ابن سلام بر اثر یک بیماری فوت کرد. مجنون وقتی خبر فوت شوهر لیلی را شنید با عجله به نزد لیلی رفت. بالاخره بعد از مدتها این دو عاشق توانستند در کنار هم باشند. حالا لیلی که از زندگی اجباری با ابن سلام رهایی یافته به معشوق خود رسیده بود. البته عشق این دو بسیار پاک و مطهر بود. مجنون بدون اینکه این بار بخواهد به کام لیلی؛ عشق دیرین خود برسد؛ راهی دشت و کوه می شود. اما دریغ و حسرت که زمانی نگذشت که لیلی بیمار شد و شمع زندگیش خاموش شد و برای همیشه مجنون را تنها گذاشت. بعد از دفن لیلی، جای آرامگاه لیلی را به مجنون نگفتند. ولی مجنون همیشه از خداوند می خواست که هرچه زودتر او را به معشوقش برساند و گفت تا جایی که بتوانم می گردم خاک و زمین را بو می کشم تا بوی لیلی را احساس کنم. سرانجام هم چنین شد و آن قدر گشت و پرس و جو کرد تا آرامگاه معشوقه اش را پیدا کرد. مجنون بر سر آرامگاه لیلی، ضجه ها زد و گریه و زاری ها نمود تا او هم به وصال محبوبش رسید. وصیت کرده بود که در کنار عشقش، به خاک سپرده شود و این دو معشوق بار دیگر در کنار هم آرام ابدی گرفتند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🇫🇮 فنلاند: باورت می‌شه توی فنلاند، بچه‌ها از همون روزای اول مدرسه تو دل طبیعت درس می‌خونن و حتی موقع برف و بارون هم کلاس بیرون برگزار می‌شه؟! @Magic_Tales
باورت میشه وقتی عاشق می‌شی، مغزت دقیقاً مثل کسی که مواد مخدر مصرف کرده واکنش نشون میده؟ 💘🧠 دوپامین، آدرنالین و اکسی‌توسین با هم فوران می‌کنن و باعث می‌شن منطق از کار بیفته! @Magic_Tales
داستانی از اردوی دانش آموزان: گیر کردن اتوبوس مدرسه در تونل مدرسه ای هر سال یک اردو و سفر تفریحی برای دانش آموزانش ترتیب می داد. امسال هم این سفر برای دانش آموزان خردسال مدرسه، برنامه ریزی شده بود. همه برای سفر هیجان زده بودند. در روز مقرر، همه بچه ها جمع شدند و سوار اتوبوس مدرسه شدند. اتوبوس سر وقت از محوطه مدرسه حرکت کرد. در مسیر، تونلی وجود داشت که اتوبوس برای رسیدن به مقصد باید از آن عبور می کرد. وقتی اتوبوس به تونل رسید، راننده اتوبوس تابلویی را دید که روی آن نوشته شده بود: «ارتفاع تونل سه متر است». ارتفاع اتوبوس نیز تقریباً سه متر بود. از آنجایی که مدرسه هر سال این سفر را ترتیب می داد، راننده اتوبوس بارها از آن تونل، عبور کرده بود. بنابراین راننده، اتوبوس را متوقف نکرد و با خیال راحت وارد تونل شد. معمولاً اتوبوس می توانست بدون هیچ مشکلی عبور کند، اما این بار پس از ورود به تونل، جایی در وسط، سقف اتوبوس به سقف تونل ساییده شد و اتوبوس در آنجا گیر کرد. این موضوع بچه ها را وحشت زده کرد. وقتی معلم ها از راننده سوال کردند، راننده اتوبوس گفت: من هر سال بدون هیچ مشکلی با همین اتوبوس از این تونل عبور می کنم، اما نمی دانم چرا امروز گیر کرد؟! مردی که با ماشین خودش تازه به آنجا رسیده بود، با شنیدن این حرف گفت: اخیراً این جاده آسفالت شده، بنابراین سطح جاده کمی بالا آمده است. با دیدن اتوبوسی که وسط تونل گیر کرده، مردم در آنجا تجمع کردند و همه سعی داشتند تا به نوعی کمک کنند. مردی ماشین خود را با طناب به اتوبوس بست و سعی کرد آن را بکشد، اما طناب پاره شد. یکی پیشنهاد داد که یک جرثقیل قوی برای بیرون آوردن اتوبوس بیاورند. برخی دیگر پیشنهاد دادند که جاده را حفر و تخریب کنند، آنها معتقد بودند بدون کَندن جاده، امکان عبور اتوبوس نیست! اما در این هنگام، پسربچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: راه حل این مشکل را من می دانم! یکی از مسئولین اردو به پسر گفت: لطفا برو بالا پیش بچه ها و از دوستانت جدا نشو! اما پسر بچه با اطمینان کامل گفت: به خاطر سن کم، مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی، چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می آورد. مسئول اردو که از حاضر جوابی کودک تعجب کرده بود، راه حل را از او خواست. بچه گفت: پارسال در یک نمایشگاه، معلم مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون مان را از هوای نفس و باد غرور، تکبر، طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم. مسئول اردو از او پرسید: خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟! پسر بچه گفت: اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و کم ارتفاع، عبور کند. و البته همین کار را انجام دادند و پس از آن، اتوبوس از تونل عبور کرد. در زندگی از این تنگناها و مسیرهای تنگ فراوان یافت می شود. ما در سفر زندگی مان، به دلیل کبر و خودخواهی و غرور گیر می کنیم و راه چاره، خالی کردن درون و نفس خود، از هوای کبر، غرور، نفاق و حسادت است، تا به سلامتی بتوان از معبرهای سخت زندگانی گذر کرد و در این صورت خواهیم دید که عبور از تونل زندگی، چقدر آسانتر خواهد شد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه زخم‌های داخل دهان از هرجای دیگه‌ی بدن سریع‌تر خوب می‌شن؟ 👄💨 چون بزاق دهن پر از ترکیبات ضدالتهابی و ترمیم‌کننده‌ست که توی بقیه‌ی بدن پیدا نمیشن. برای همینه آفتا زود ناپدید می‌شن! @Magic_Tales
باورت میشه زنبورها چهره‌ی انسان رو می‌تونن تشخیص بدن؟ 🐝😲 اون‌ها از حافظه‌ی تصویری خاصی استفاده می‌کنن و می‌تونن صورت صاحب کندوشون رو بین ده‌ها نفر بشناسن. @Magic_Tales
داستان لقمان حکیم بهترین عضو بدن و پلیدترین عضو بدن لقمان دورانی به بردگی روزگار می گذرانید که او را به اسارت از حبشه به بیت المقدس آورده بودند. روزی مولایش او را بخواند و به وی گفت: گوسفندی ذبح کن و بهترین دو عضوش را به نزد من آر. وی به دستور عمل نمود و دل و زبان گوسفند را به نزد مولا آورد. روز دیگر او را گفت گوسفندی بسمل (ذبح کردن، سربریدن) کن و پست ترین و پلیدترین دو عضو آن را برای من بیاور. وی گوسفند را بکشت و باز هم زبان و دل آن را به حضور ارباب خویش آورد. مولا سبب پرسید که هر دو یکی است؟ وی گفت: آری، اگر این دو عضو پاک و سالم بودند بهترین عضو، و اگر ناپاک و پلید بودند بدترین عضو خواهند بود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه مغز انسان موقع خواب از زمانی که بیداری فعال‌تره؟ 😴🧠 چون در زمان خواب، مغز در حال مرتب‌سازی خاطرات، پاک کردن اطلاعات بی‌ارزش و ترمیم خودشه. در واقع شب‌ها مغزت داره خانه‌تکانی می‌کنه! @Magic_Tales
باورت میشه بعضی لاک‌پشت‌ها از مقعدشون نفس می‌کشن؟ 🐢😳 در فصل زمستون وقتی زیر آب می‌مونن، هوا از طریق پوست اطراف مقعدشون جذب میشه تا زنده بمونن. طبیعت واقعاً خلاقه! @Magic_Tales
حکایت عیادت ناشنوا از همسایه بیمار، داستانی از مثنوی ناشنوایی (کم شنوایی) خواست به احوالپرسی همسایه بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند. پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد. با خودش گفت من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است. من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای. او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آن وقت من می گویم نوش جانت باشد. بعد می پرسم پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم. مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید: حالت چه طور است؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت: دارم از درد می میرم. ناشنوا خدا را شکر کرد. بعد ناشنوا پرسید چه می خوری؟ بیمار پاسخ داد: زهر! زهر کشنده! ناشنوا گفت: نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت: عزرائیل! ناشنوا گفت: طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود، اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتاً همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد. مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales