🇫🇮 فنلاند:
باورت میشه توی فنلاند، بچهها از همون روزای اول مدرسه تو دل طبیعت درس میخونن و حتی موقع برف و بارون هم کلاس بیرون برگزار میشه؟!
@Magic_Tales
باورت میشه وقتی عاشق میشی، مغزت دقیقاً مثل کسی که مواد مخدر مصرف کرده واکنش نشون میده؟ 💘🧠
دوپامین، آدرنالین و اکسیتوسین با هم فوران میکنن و باعث میشن منطق از کار بیفته!
@Magic_Tales
داستانی از اردوی دانش آموزان: گیر کردن اتوبوس مدرسه در تونل
مدرسه ای هر سال یک اردو و سفر تفریحی برای دانش آموزانش ترتیب می داد. امسال هم این سفر برای دانش آموزان خردسال مدرسه، برنامه ریزی شده بود. همه برای سفر هیجان زده بودند. در روز مقرر، همه بچه ها جمع شدند و سوار اتوبوس مدرسه شدند. اتوبوس سر وقت از محوطه مدرسه حرکت کرد.
در مسیر، تونلی وجود داشت که اتوبوس برای رسیدن به مقصد باید از آن عبور می کرد. وقتی اتوبوس به تونل رسید، راننده اتوبوس تابلویی را دید که روی آن نوشته شده بود: «ارتفاع تونل سه متر است».
ارتفاع اتوبوس نیز تقریباً سه متر بود. از آنجایی که مدرسه هر سال این سفر را ترتیب می داد، راننده اتوبوس بارها از آن تونل، عبور کرده بود. بنابراین راننده، اتوبوس را متوقف نکرد و با خیال راحت وارد تونل شد.
معمولاً اتوبوس می توانست بدون هیچ مشکلی عبور کند، اما این بار پس از ورود به تونل، جایی در وسط، سقف اتوبوس به سقف تونل ساییده شد و اتوبوس در آنجا گیر کرد. این موضوع بچه ها را وحشت زده کرد.
وقتی معلم ها از راننده سوال کردند، راننده اتوبوس گفت: من هر سال بدون هیچ مشکلی با همین اتوبوس از این تونل عبور می کنم، اما نمی دانم چرا امروز گیر کرد؟!
مردی که با ماشین خودش تازه به آنجا رسیده بود، با شنیدن این حرف گفت: اخیراً این جاده آسفالت شده، بنابراین سطح جاده کمی بالا آمده است.
با دیدن اتوبوسی که وسط تونل گیر کرده، مردم در آنجا تجمع کردند و همه سعی داشتند تا به نوعی کمک کنند. مردی ماشین خود را با طناب به اتوبوس بست و سعی کرد آن را بکشد، اما طناب پاره شد. یکی پیشنهاد داد که یک جرثقیل قوی برای بیرون آوردن اتوبوس بیاورند. برخی دیگر پیشنهاد دادند که جاده را حفر و تخریب کنند، آنها معتقد بودند بدون کَندن جاده، امکان عبور اتوبوس نیست!
اما در این هنگام، پسربچه ای از اتوبوس پیاده شد و گفت: راه حل این مشکل را من می دانم!
یکی از مسئولین اردو به پسر گفت: لطفا برو بالا پیش بچه ها و از دوستانت جدا نشو!
اما پسر بچه با اطمینان کامل گفت: به خاطر سن کم، مرا دست کم نگیرید و یادتان باشد که سر سوزن به این کوچکی، چه بلایی سر بادکنک به آن بزرگی می آورد.
مسئول اردو که از حاضر جوابی کودک تعجب کرده بود، راه حل را از او خواست.
بچه گفت: پارسال در یک نمایشگاه، معلم مان یادمان داد که از یک مسیر تنگ چگونه عبور کنیم و گفت که برای اینکه دارای روح لطیف و حساسی باشیم باید درون مان را از هوای نفس و باد غرور، تکبر، طمع و حسادت خالی کنیم و در این صورت می توانیم از هر مسیر تنگ عبور کنیم و به خدا برسیم.
مسئول اردو از او پرسید: خب این چه ربطی به اتوبوس دارد؟!
پسر بچه گفت: اگر بخواهیم این مسئله را روی اتوبوس اجرا کنیم باید باد لاستیک های اتوبوس را کم کنیم تا اتوبوس از این مسیر تنگ و کم ارتفاع، عبور کند.
و البته همین کار را انجام دادند و پس از آن، اتوبوس از تونل عبور کرد.
در زندگی از این تنگناها و مسیرهای تنگ فراوان یافت می شود. ما در سفر زندگی مان، به دلیل کبر و خودخواهی و غرور گیر می کنیم و راه چاره، خالی کردن درون و نفس خود، از هوای کبر، غرور، نفاق و حسادت است، تا به سلامتی بتوان از معبرهای سخت زندگانی گذر کرد و در این صورت خواهیم دید که عبور از تونل زندگی، چقدر آسانتر خواهد شد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه زخمهای داخل دهان از هرجای دیگهی بدن سریعتر خوب میشن؟ 👄💨
چون بزاق دهن پر از ترکیبات ضدالتهابی و ترمیمکنندهست که توی بقیهی بدن پیدا نمیشن. برای همینه آفتا زود ناپدید میشن!
@Magic_Tales
باورت میشه زنبورها چهرهی انسان رو میتونن تشخیص بدن؟ 🐝😲
اونها از حافظهی تصویری خاصی استفاده میکنن و میتونن صورت صاحب کندوشون رو بین دهها نفر بشناسن.
@Magic_Tales
داستان لقمان حکیم بهترین عضو بدن و پلیدترین عضو بدن
لقمان دورانی به بردگی روزگار می گذرانید که او را به اسارت از حبشه به بیت المقدس آورده بودند. روزی مولایش او را بخواند و به وی گفت: گوسفندی ذبح کن و بهترین دو عضوش را به نزد من آر.
وی به دستور عمل نمود و دل و زبان گوسفند را به نزد مولا آورد.
روز دیگر او را گفت گوسفندی بسمل (ذبح کردن، سربریدن) کن و پست ترین و پلیدترین دو عضو آن را برای من بیاور.
وی گوسفند را بکشت و باز هم زبان و دل آن را به حضور ارباب خویش آورد.
مولا سبب پرسید که هر دو یکی است؟
وی گفت: آری، اگر این دو عضو پاک و سالم بودند بهترین عضو، و اگر ناپاک و پلید بودند بدترین عضو خواهند بود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه مغز انسان موقع خواب از زمانی که بیداری فعالتره؟ 😴🧠
چون در زمان خواب، مغز در حال مرتبسازی خاطرات، پاک کردن اطلاعات بیارزش و ترمیم خودشه. در واقع شبها مغزت داره خانهتکانی میکنه!
@Magic_Tales
باورت میشه بعضی لاکپشتها از مقعدشون نفس میکشن؟ 🐢😳
در فصل زمستون وقتی زیر آب میمونن، هوا از طریق پوست اطراف مقعدشون جذب میشه تا زنده بمونن. طبیعت واقعاً خلاقه!
@Magic_Tales
حکایت عیادت ناشنوا از همسایه بیمار، داستانی از مثنوی
ناشنوایی (کم شنوایی) خواست به احوالپرسی همسایه بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد. با خودش گفت من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است. من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای. او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آن وقت من می گویم نوش جانت باشد. بعد می پرسم پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید: حالت چه طور است؟
اما همسایه بر خلاف تصور او گفت: دارم از درد می میرم.
ناشنوا خدا را شکر کرد.
بعد ناشنوا پرسید چه می خوری؟
بیمار پاسخ داد: زهر! زهر کشنده!
ناشنوا گفت: نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟
بیمار گفت: عزرائیل!
ناشنوا گفت: طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک.
و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود، اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتاً همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه حتی بعد از مرگ، مغز برای چند دقیقه فعال میمونه؟ ⚡🕯️
در اون لحظات، ذهن آخرین تصویرها و خاطرات رو مرور میکنه... انگار داره داستان زندگی رو مرور نهایی میکنه.
@Magic_Tales
باورت میشه یه نوع قارچ وجود داره که ذهن مورچهها رو کنترل میکنه؟ 🍄🐜
قارچ وارد مغز مورچه میشه، بدنش رو تسخیر میکنه و حتی قبل از مرگ بهش فرمان میده کجا بمیره تا قارچ رشد کنه!
@Magic_Tales
داستان جاده فردریک
در رم جوانی بود که عصرها تا شب، ساعتی در محلی، کنار جاده می نشست و بعد از حدود یک ساعت به خانه بر می گشت. از کار او همه تعجب می کردند که چرا به آن محل می رود؟! برخی گمان می کردند دیوانه است. برخی گمان می کردند از صدای ماشین ها و دیدن ماشین های لوکس لذت می برد.
اما واقعیت چیز دیگری بود. آن جوان فردریک نام داشت که در یک کارگاه شیرینی پزی و شیرینی فروشی کار می کرد. او همیشه فکر می کرد که چطور می تواند به مردم خیر برساند و یک کار خیر و نیکوکاری انجام دهد؟ اما او نه پول این کار را داشت و نه فرصت و زمان کافی. اصولا شغل او اجازه نمی داد وقت زیادی برای انجام دادن کار خیر صرف کند.
بنابراین او تصمصم گرفته بود که مردم را راهنمایی کند و کسانی که از او نشانی و مسیر جایی را می خواستند، به آنها نشان دهد. فردریک به مدت حدود 10 سال در ساعتی از عصر تا شب که آن جاده شلوغ می شد، در کنار جاده می نشست تا مسافرانی که می خواستند از رم خارج شوند و دنبال آدرس بودند، آنها را راهنمایی کند و آدرس نشان دهد تا کار نیکی کرده و سهمی از عمل صالح با خود از دنیا ببرد.
آری، برای کار خیر کردن حتما نیاز به داشتن ثروت نیست. البته فردریک از برخی توریست های پولدار به خاطر دادن آدرس، هدیه می گرفت. او این هدیه ها را جمع آوری کرده و در همسایگی خود به پیرزن بینوا و مستمندی می بخشید.
و شاید بعد از حدود 10 سال بود که مردم به مرور نیت فردریک را از این کار فهمیدند و البته به پاس و یاد این خیرات، نام آن جاده را به نام فردریک تغییر دادند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales