باورت میشه بعضی لاکپشتها از مقعدشون نفس میکشن؟ 🐢😳
در فصل زمستون وقتی زیر آب میمونن، هوا از طریق پوست اطراف مقعدشون جذب میشه تا زنده بمونن. طبیعت واقعاً خلاقه!
@Magic_Tales
حکایت عیادت ناشنوا از همسایه بیمار، داستانی از مثنوی
ناشنوایی (کم شنوایی) خواست به احوالپرسی همسایه بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد. با خودش گفت من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است. من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای. او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آن وقت من می گویم نوش جانت باشد. بعد می پرسم پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید: حالت چه طور است؟
اما همسایه بر خلاف تصور او گفت: دارم از درد می میرم.
ناشنوا خدا را شکر کرد.
بعد ناشنوا پرسید چه می خوری؟
بیمار پاسخ داد: زهر! زهر کشنده!
ناشنوا گفت: نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟
بیمار گفت: عزرائیل!
ناشنوا گفت: طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک.
و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود، اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتاً همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه حتی بعد از مرگ، مغز برای چند دقیقه فعال میمونه؟ ⚡🕯️
در اون لحظات، ذهن آخرین تصویرها و خاطرات رو مرور میکنه... انگار داره داستان زندگی رو مرور نهایی میکنه.
@Magic_Tales
باورت میشه یه نوع قارچ وجود داره که ذهن مورچهها رو کنترل میکنه؟ 🍄🐜
قارچ وارد مغز مورچه میشه، بدنش رو تسخیر میکنه و حتی قبل از مرگ بهش فرمان میده کجا بمیره تا قارچ رشد کنه!
@Magic_Tales
داستان جاده فردریک
در رم جوانی بود که عصرها تا شب، ساعتی در محلی، کنار جاده می نشست و بعد از حدود یک ساعت به خانه بر می گشت. از کار او همه تعجب می کردند که چرا به آن محل می رود؟! برخی گمان می کردند دیوانه است. برخی گمان می کردند از صدای ماشین ها و دیدن ماشین های لوکس لذت می برد.
اما واقعیت چیز دیگری بود. آن جوان فردریک نام داشت که در یک کارگاه شیرینی پزی و شیرینی فروشی کار می کرد. او همیشه فکر می کرد که چطور می تواند به مردم خیر برساند و یک کار خیر و نیکوکاری انجام دهد؟ اما او نه پول این کار را داشت و نه فرصت و زمان کافی. اصولا شغل او اجازه نمی داد وقت زیادی برای انجام دادن کار خیر صرف کند.
بنابراین او تصمصم گرفته بود که مردم را راهنمایی کند و کسانی که از او نشانی و مسیر جایی را می خواستند، به آنها نشان دهد. فردریک به مدت حدود 10 سال در ساعتی از عصر تا شب که آن جاده شلوغ می شد، در کنار جاده می نشست تا مسافرانی که می خواستند از رم خارج شوند و دنبال آدرس بودند، آنها را راهنمایی کند و آدرس نشان دهد تا کار نیکی کرده و سهمی از عمل صالح با خود از دنیا ببرد.
آری، برای کار خیر کردن حتما نیاز به داشتن ثروت نیست. البته فردریک از برخی توریست های پولدار به خاطر دادن آدرس، هدیه می گرفت. او این هدیه ها را جمع آوری کرده و در همسایگی خود به پیرزن بینوا و مستمندی می بخشید.
و شاید بعد از حدود 10 سال بود که مردم به مرور نیت فردریک را از این کار فهمیدند و البته به پاس و یاد این خیرات، نام آن جاده را به نام فردریک تغییر دادند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
ســــ🌼ـــلام
صبح شنبه تون
بخیــــــر و نیکی
💫سعادت وخوشبختــــــی
🌼یار همیشگی شمــــــــا
🌼 در کنار خانواده
💫روزتون پر از بهترین ها...
@Magic_Tales
باورت میشه ماه هنوز “زلزله” داره؟ 🌕💥
درون ماه پر از تنشهای پنهانه که باعث لرزشهایی میشه که تا چند دقیقه ادامه دارن. سکوت فضا فقط ظاهریه!
@Magic_Tales
باورت میشه بیشتر آینهها تصویرت رو دقیق نشون نمیدن؟ 🪞😳
آینههای معمولی تصویر رو وارونه و کمی اعوجاجدار نشون میدن؛ تنها آینههای مخصوص نوری، تصویر واقعی میسازن
@Magic_Tales
داستان ماهی های کاد تازه در آمریکا - گربه ماهی های زندگی
در اوایل قرن بیستم، محبوبیت یک ماهی لذیذ و معروف به نام کاد در امریکا به سرعت در حال افزایش بود. این ماهی در اقیانوس اطلس شمالی یافت می شد و به سرعت مورد تقاضا در نقاط مختلف امریکا قرار گرفت.
سوال مهمی که در آن زمان مطرح شد آن بود که چگونه می توان ماهی کاد تازه را در سراسر امریکا در اختیار داشت و با همان کیفیت در اختیار مصرف کننده نهایی قرار داد.
در ابتدا سعی کردند ماهی را منجمد کرده و با واگن حمل کنند، اما زمانی که ماهی به مقصد رسید و آماده طبخ شد، نرم بود و طعمی نداشت.
سپس شخصی به این فکر افتاد که یک واگن ریلی را به یک آکواریوم بزرگ تبدیل و ماهی کاد را زنده به سراسر امریکا ارسال نماید. ماهی مطمئنا تازه می ماند. اما پیش بینی ها چندان درست از آب در نیامد. با وجود اینکه آن را زنده حمل می کردند، ماهی کاد همچنان نرم و بی مزه بود.
سرانجام شخصی ماهی کاد را مطالعه کرد و متوجه شد که شکارچی طبیعی آن گربه ماهی است. آنها در هر مخزن چند گربه ماهی گذاشتند و ماهی کاد را به سراسر کشور ارسال کردند. در طول سفر گربه ماهی، ماهی کاد را تعقیب می کرد. وقتی ماهی کاد از سواحل شرقی به ساحل غربی رسید و مورد طبخ قرار گرفت طعم تازه ای داشت.
برای تازه بودن ماهی کاد باید در محیطی دارای گربه ماهی باشد.
مشاهده نتایج این نگاه در زندگی نیز به من ثابت کرد فقط با ایستادن بر یک تفکر، شغل، مسیر یا مکان زندگی خود را به پایان نبرید.
تازه ماندن یعنی ناخوشایند بودن. تازه بودن به این معنی است که شما تحت تعقیب هستید. همه ما می خواهیم بدون اضطراب، راحت زندگی کنیم و اجازه دهیم زندگی ما را به جایی که می خواهد ببرد. ولی خداوند گربه ماهی ها را (که می تواند یک انسان، یک سازمان منفعل و کم خاصیت، یک تجربه و ...باشد) به یک دلیل خاص وارد زندگی ما نموده و آن این است که وقتی کسی شما را تعقیب می کند، شما با سریع ترین سرعت خواهید دوید. همچنین زمانی که چیزی به دنبال شما باشد، بهترین و اصرار ورزانه ترین و خالص ترین دعاها را می خوانید.
وقتی تحت تعقیب گربه ماهی های زندگی قرار می گیرید جلوتر، محکم تر، سرسختانه تر و سریع تر حرکت خواهید کرد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه بعضی انسانها حافظهی ژنتیکی دارن؟ 🧠🧫
یعنی ترسها، خاطرات و واکنشهای اجدادشون بهصورت رمز در DNA ذخیره میشه و به نسلهای بعد منتقل میشه.
@Magic_Tales
باورت میشه پرندگان میتونن میدان مغناطیسی زمین رو ببینن؟ 🕊️🌍
چشم اونها سلولهایی داره که “جهت شمال و جنوب” رو به صورت نور و رنگ درک میکنن. مثل قطبنماهای زنده!
@Magic_Tales