حکایت عیادت ناشنوا از همسایه بیمار، داستانی از مثنوی
ناشنوایی (کم شنوایی) خواست به احوالپرسی همسایه بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد. با خودش گفت من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است. من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای. او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آن وقت من می گویم نوش جانت باشد. بعد می پرسم پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید: حالت چه طور است؟
اما همسایه بر خلاف تصور او گفت: دارم از درد می میرم.
ناشنوا خدا را شکر کرد.
بعد ناشنوا پرسید چه می خوری؟
بیمار پاسخ داد: زهر! زهر کشنده!
ناشنوا گفت: نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟
بیمار گفت: عزرائیل!
ناشنوا گفت: طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک.
و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود، اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتاً همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه حتی بعد از مرگ، مغز برای چند دقیقه فعال میمونه؟ ⚡🕯️
در اون لحظات، ذهن آخرین تصویرها و خاطرات رو مرور میکنه... انگار داره داستان زندگی رو مرور نهایی میکنه.
@Magic_Tales
باورت میشه یه نوع قارچ وجود داره که ذهن مورچهها رو کنترل میکنه؟ 🍄🐜
قارچ وارد مغز مورچه میشه، بدنش رو تسخیر میکنه و حتی قبل از مرگ بهش فرمان میده کجا بمیره تا قارچ رشد کنه!
@Magic_Tales
داستان جاده فردریک
در رم جوانی بود که عصرها تا شب، ساعتی در محلی، کنار جاده می نشست و بعد از حدود یک ساعت به خانه بر می گشت. از کار او همه تعجب می کردند که چرا به آن محل می رود؟! برخی گمان می کردند دیوانه است. برخی گمان می کردند از صدای ماشین ها و دیدن ماشین های لوکس لذت می برد.
اما واقعیت چیز دیگری بود. آن جوان فردریک نام داشت که در یک کارگاه شیرینی پزی و شیرینی فروشی کار می کرد. او همیشه فکر می کرد که چطور می تواند به مردم خیر برساند و یک کار خیر و نیکوکاری انجام دهد؟ اما او نه پول این کار را داشت و نه فرصت و زمان کافی. اصولا شغل او اجازه نمی داد وقت زیادی برای انجام دادن کار خیر صرف کند.
بنابراین او تصمصم گرفته بود که مردم را راهنمایی کند و کسانی که از او نشانی و مسیر جایی را می خواستند، به آنها نشان دهد. فردریک به مدت حدود 10 سال در ساعتی از عصر تا شب که آن جاده شلوغ می شد، در کنار جاده می نشست تا مسافرانی که می خواستند از رم خارج شوند و دنبال آدرس بودند، آنها را راهنمایی کند و آدرس نشان دهد تا کار نیکی کرده و سهمی از عمل صالح با خود از دنیا ببرد.
آری، برای کار خیر کردن حتما نیاز به داشتن ثروت نیست. البته فردریک از برخی توریست های پولدار به خاطر دادن آدرس، هدیه می گرفت. او این هدیه ها را جمع آوری کرده و در همسایگی خود به پیرزن بینوا و مستمندی می بخشید.
و شاید بعد از حدود 10 سال بود که مردم به مرور نیت فردریک را از این کار فهمیدند و البته به پاس و یاد این خیرات، نام آن جاده را به نام فردریک تغییر دادند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
ســــ🌼ـــلام
صبح شنبه تون
بخیــــــر و نیکی
💫سعادت وخوشبختــــــی
🌼یار همیشگی شمــــــــا
🌼 در کنار خانواده
💫روزتون پر از بهترین ها...
@Magic_Tales
باورت میشه ماه هنوز “زلزله” داره؟ 🌕💥
درون ماه پر از تنشهای پنهانه که باعث لرزشهایی میشه که تا چند دقیقه ادامه دارن. سکوت فضا فقط ظاهریه!
@Magic_Tales
باورت میشه بیشتر آینهها تصویرت رو دقیق نشون نمیدن؟ 🪞😳
آینههای معمولی تصویر رو وارونه و کمی اعوجاجدار نشون میدن؛ تنها آینههای مخصوص نوری، تصویر واقعی میسازن
@Magic_Tales
داستان ماهی های کاد تازه در آمریکا - گربه ماهی های زندگی
در اوایل قرن بیستم، محبوبیت یک ماهی لذیذ و معروف به نام کاد در امریکا به سرعت در حال افزایش بود. این ماهی در اقیانوس اطلس شمالی یافت می شد و به سرعت مورد تقاضا در نقاط مختلف امریکا قرار گرفت.
سوال مهمی که در آن زمان مطرح شد آن بود که چگونه می توان ماهی کاد تازه را در سراسر امریکا در اختیار داشت و با همان کیفیت در اختیار مصرف کننده نهایی قرار داد.
در ابتدا سعی کردند ماهی را منجمد کرده و با واگن حمل کنند، اما زمانی که ماهی به مقصد رسید و آماده طبخ شد، نرم بود و طعمی نداشت.
سپس شخصی به این فکر افتاد که یک واگن ریلی را به یک آکواریوم بزرگ تبدیل و ماهی کاد را زنده به سراسر امریکا ارسال نماید. ماهی مطمئنا تازه می ماند. اما پیش بینی ها چندان درست از آب در نیامد. با وجود اینکه آن را زنده حمل می کردند، ماهی کاد همچنان نرم و بی مزه بود.
سرانجام شخصی ماهی کاد را مطالعه کرد و متوجه شد که شکارچی طبیعی آن گربه ماهی است. آنها در هر مخزن چند گربه ماهی گذاشتند و ماهی کاد را به سراسر کشور ارسال کردند. در طول سفر گربه ماهی، ماهی کاد را تعقیب می کرد. وقتی ماهی کاد از سواحل شرقی به ساحل غربی رسید و مورد طبخ قرار گرفت طعم تازه ای داشت.
برای تازه بودن ماهی کاد باید در محیطی دارای گربه ماهی باشد.
مشاهده نتایج این نگاه در زندگی نیز به من ثابت کرد فقط با ایستادن بر یک تفکر، شغل، مسیر یا مکان زندگی خود را به پایان نبرید.
تازه ماندن یعنی ناخوشایند بودن. تازه بودن به این معنی است که شما تحت تعقیب هستید. همه ما می خواهیم بدون اضطراب، راحت زندگی کنیم و اجازه دهیم زندگی ما را به جایی که می خواهد ببرد. ولی خداوند گربه ماهی ها را (که می تواند یک انسان، یک سازمان منفعل و کم خاصیت، یک تجربه و ...باشد) به یک دلیل خاص وارد زندگی ما نموده و آن این است که وقتی کسی شما را تعقیب می کند، شما با سریع ترین سرعت خواهید دوید. همچنین زمانی که چیزی به دنبال شما باشد، بهترین و اصرار ورزانه ترین و خالص ترین دعاها را می خوانید.
وقتی تحت تعقیب گربه ماهی های زندگی قرار می گیرید جلوتر، محکم تر، سرسختانه تر و سریع تر حرکت خواهید کرد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه بعضی انسانها حافظهی ژنتیکی دارن؟ 🧠🧫
یعنی ترسها، خاطرات و واکنشهای اجدادشون بهصورت رمز در DNA ذخیره میشه و به نسلهای بعد منتقل میشه.
@Magic_Tales
باورت میشه پرندگان میتونن میدان مغناطیسی زمین رو ببینن؟ 🕊️🌍
چشم اونها سلولهایی داره که “جهت شمال و جنوب” رو به صورت نور و رنگ درک میکنن. مثل قطبنماهای زنده!
@Magic_Tales
داستان لباس جدید پادشاه یا لباس نامرئی امپراتور قسمت اول
در زمان های خیلی خیلی دور، پادشاهی بود که دلش می خواست همیشه لباس های خوب بپوشد. خیاط های مخصوص شاه، هر روز یک لباس تازه برای او می دوختند. روزی رسید که خیاط های او دیگر نتوانستند لباسی با شکل تازه برایش بدوزند. پادشاه خودخواه، عصبانی شد و فریاد زد: من قبلا این لباس را پوشیده ام! مگر نمی دانید که من هیچ وقت یک لباس را دوبار نمی پوشم.
خدمتکارهای شاه، خبر مهمی را در همه جای آن سرزمین پخش کردند: هر کس بتواند یک دست لباس جدید برای جناب پادشاه بدوزد، جایزه بزرگی خواهد گرفت.
تمام خیاط های آن سرزمین به جنب و جوش افتادند. آنها سعی کردند که لباس تازه ای برای شاه بدوزند اما هیچ لباسی شاه را راضی نکرد. شاه از خود راضی نمی توانست قبول کند که بدنش چاق و زشت است.
یک روز دو نفر آدم حقه باز به قصر شاه آمدند و گفتند جناب شاه، ما از راه خیلی دوری به اینجا آمده ایم تا شما را راضی کنیم. ما بافنده هایی هستیم که کار خود را خیلی خوب بلد هستیم. ما می توانیم پارچه عجیبی ببافیم. این پارچه مخصوص، طوری است که آدم های احمق نمی توانند آن را ببینند.
پادشاه گفت: چه جالب! این طوری می توانم بفهمم که کدام یک از وزیرانم با هوش و کدام یک احمقند. خیلی خوب، فوری شروع به بافتن کنید. بعد هم پول خیلی زیادی به آنها داد.
آن دو نفر پول ها را پنهان کردند و بعد این طور نشان دادند که دارند پارچه می بافند. صدای ماشین پارچه بافی نیمه شب به گوش می رسید: کلیک،کلاک،کلیک،کلاک...
روزی پادشاه می خواست بداند که کار بافنده ها چقدر پیش رفته است. برای همین با خودش فکر کرد: خوب است بهترین و راستگوترین وزیرم را پیش آنها بفرستم.
وزیر به اتاق کار بافنده ها رفت. او با دیدن ماشین خالی از پارچه خیلی تعجب کرد. هر چقدر که نگاه کرد چیزی ندید. وزیر که مرد با تجربه ای بود با خودش فکر کرد: خیلی بد شد! حالا اگر من راستش را بگویم پادشاه خیال می کند که آدم احمفی هستم. او به من خواهد گفت بی عرضه احمق، از قصر من بیرون برو!
برای همین وزیر به پادشاه گفت: تا به حال پارچه ای به این زیبایی ندیده ام. جناب شاه من مطمئن هستم که شما از آن خوشتان خواهد آمد. پادشاه از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و به بافنده ها پول بیشتری داد.
چند روز بعد پادشاه خواست پارچه را ببیند اما با خودش گفت: اگر نتوام آن را ببینم آبرویم می رود.
این شد که یکی دیگر از وزیرانش را پیش بافنده ها فرستاد. پادشاه خیال می کرد که این وزیر از همه باهوش تر است. اما او هم نتوانست پارچه ای ببیند. این وزیر هم ترسید که شاه با او دعوا کند. برای همین گفت: جناب شاه، واقعا که پارچه خیلی خیلی قشنگی است.
پادشاه خیلی خوشحال شد. با خودش فکر کرد: حالا دیگر من نباید نگران باشم چون حتما می توانم پارچه ای را که آنها دیده اند ببینم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales