eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان جاده فردریک در رم جوانی بود که عصرها تا شب، ساعتی در محلی، کنار جاده می نشست و بعد از حدود یک ساعت به خانه بر می گشت. از کار او همه تعجب می کردند که چرا به آن محل می رود؟! برخی گمان می کردند دیوانه است. برخی گمان می کردند از صدای ماشین ها و دیدن ماشین های لوکس لذت می برد. اما واقعیت چیز دیگری بود. آن جوان فردریک نام داشت که در یک کارگاه شیرینی پزی و شیرینی فروشی کار می کرد. او همیشه فکر می کرد که چطور می تواند به مردم خیر برساند و یک کار خیر و نیکوکاری انجام دهد؟ اما او نه پول این کار را داشت و نه فرصت و زمان کافی. اصولا شغل او اجازه نمی داد وقت زیادی برای انجام دادن کار خیر صرف کند. بنابراین او تصمصم گرفته بود که مردم را راهنمایی کند و کسانی که از او نشانی و مسیر جایی را می خواستند، به آنها نشان دهد. فردریک به مدت حدود 10 سال در ساعتی از عصر تا شب که آن جاده شلوغ می شد، در کنار جاده می نشست تا مسافرانی که می خواستند از رم خارج شوند و دنبال آدرس بودند، آنها را راهنمایی کند و آدرس نشان دهد تا کار نیکی کرده و سهمی از عمل صالح با خود از دنیا ببرد. آری، برای کار خیر کردن حتما نیاز به داشتن ثروت نیست. البته فردریک از برخی توریست های پولدار به خاطر دادن آدرس، هدیه می گرفت. او این هدیه ها را جمع آوری کرده و در همسایگی خود به پیرزن بینوا و مستمندی می بخشید. و شاید بعد از حدود 10 سال بود که مردم به مرور نیت فردریک را از این کار فهمیدند و البته به پاس و یاد این خیرات، نام آن جاده را به نام فردریک تغییر دادند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. ســــ🌼ـــلام صبح شنبه تون بخیــــــر و نیکی 💫سعادت وخوشبختــــــی 🌼یار همیشگی شمــــــــا 🌼 در کنار خانواده 💫روزتون پر از بهترین ها... @Magic_Tales
باورت میشه ماه هنوز “زلزله” داره؟ 🌕💥 درون ماه پر از تنش‌های پنهانه که باعث لرزش‌هایی میشه که تا چند دقیقه ادامه دارن. سکوت فضا فقط ظاهریه! @Magic_Tales
باورت میشه بیشتر آینه‌ها تصویرت رو دقیق نشون نمی‌دن؟ 🪞😳 آینه‌های معمولی تصویر رو وارونه و کمی اعوجاج‌دار نشون میدن؛ تنها آینه‌های مخصوص نوری، تصویر واقعی می‌سازن @Magic_Tales
داستان ماهی های کاد تازه در آمریکا - گربه ماهی های زندگی در اوایل قرن بیستم، محبوبیت یک ماهی لذیذ و معروف به نام کاد در امریکا به سرعت در حال افزایش بود. این ماهی در اقیانوس اطلس شمالی یافت می شد و به سرعت مورد تقاضا در نقاط مختلف امریکا قرار گرفت. سوال مهمی که در آن زمان مطرح شد آن بود که چگونه می توان ماهی کاد تازه را در سراسر امریکا در اختیار داشت و با همان کیفیت در اختیار مصرف کننده نهایی قرار داد. در ابتدا سعی کردند ماهی را منجمد کرده و با واگن حمل کنند، اما زمانی که ماهی به مقصد رسید و آماده طبخ شد، نرم بود و طعمی نداشت. سپس شخصی به این فکر افتاد که یک واگن ریلی را به یک آکواریوم بزرگ تبدیل و ماهی کاد را زنده به سراسر امریکا ارسال نماید. ماهی مطمئنا تازه می ماند. اما پیش بینی ها چندان درست از آب در نیامد. با وجود اینکه آن را زنده حمل می کردند، ماهی کاد همچنان نرم و بی مزه بود. سرانجام شخصی ماهی کاد را مطالعه کرد و متوجه شد که شکارچی طبیعی آن گربه ماهی است. آنها در هر مخزن چند گربه ماهی گذاشتند و ماهی کاد را به سراسر کشور ارسال کردند. در طول سفر گربه ماهی، ماهی کاد را تعقیب می کرد. وقتی ماهی کاد از سواحل شرقی به ساحل غربی رسید و مورد طبخ قرار گرفت طعم تازه ای داشت. برای تازه بودن ماهی کاد باید در محیطی دارای گربه ماهی باشد. مشاهده نتایج این نگاه در زندگی نیز به من ثابت کرد فقط با ایستادن بر یک تفکر، شغل، مسیر یا مکان زندگی خود را به پایان نبرید. تازه ماندن یعنی ناخوشایند بودن. تازه بودن به این معنی است که شما تحت تعقیب هستید. همه ما می خواهیم بدون اضطراب، راحت زندگی کنیم و اجازه دهیم زندگی ما را به جایی که می خواهد ببرد. ولی خداوند گربه ماهی ها را (که می تواند یک انسان، یک سازمان منفعل و کم خاصیت، یک تجربه و ...باشد) به یک دلیل خاص وارد زندگی ما نموده و آن این است که وقتی کسی شما را تعقیب می کند، شما با سریع ترین سرعت خواهید دوید. همچنین زمانی که چیزی به دنبال شما باشد، بهترین و اصرار ورزانه ترین و خالص ترین دعاها را می خوانید. وقتی تحت تعقیب گربه ماهی های زندگی قرار می گیرید جلوتر، محکم تر، سرسختانه تر و سریع تر حرکت خواهید کرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه بعضی انسان‌ها حافظه‌ی ژنتیکی دارن؟ 🧠🧫 یعنی ترس‌ها، خاطرات و واکنش‌های اجدادشون به‌صورت رمز در DNA ذخیره میشه و به نسل‌های بعد منتقل میشه. @Magic_Tales
باورت میشه پرندگان می‌تونن میدان مغناطیسی زمین رو ببینن؟ 🕊️🌍 چشم اون‌ها سلول‌هایی داره که “جهت شمال و جنوب” رو به صورت نور و رنگ درک می‌کنن. مثل قطب‌نماهای زنده! @Magic_Tales
داستان لباس جدید پادشاه یا لباس نامرئی امپراتور قسمت اول در زمان های خیلی خیلی دور، پادشاهی بود که دلش می خواست همیشه لباس های خوب بپوشد. خیاط های مخصوص شاه، هر روز یک لباس تازه برای او می دوختند. روزی رسید که خیاط های او دیگر نتوانستند لباسی با شکل تازه برایش بدوزند. پادشاه خودخواه، عصبانی شد و فریاد زد: من قبلا این لباس را پوشیده ام! مگر نمی دانید که من هیچ وقت یک لباس را دوبار نمی پوشم. خدمتکارهای شاه، خبر مهمی را در همه جای آن سرزمین پخش کردند: هر کس بتواند یک دست لباس جدید برای جناب پادشاه بدوزد، جایزه بزرگی خواهد گرفت. تمام خیاط های آن سرزمین به جنب و جوش افتادند. آنها سعی کردند که لباس تازه ای برای شاه بدوزند اما هیچ لباسی شاه را راضی نکرد. شاه از خود راضی نمی توانست قبول کند که بدنش چاق و زشت است. یک روز دو نفر آدم حقه باز به قصر شاه آمدند و گفتند جناب شاه، ما از راه خیلی دوری به اینجا آمده ایم تا شما را راضی کنیم. ما بافنده هایی هستیم که کار خود را خیلی خوب بلد هستیم. ما می توانیم پارچه عجیبی ببافیم. این پارچه مخصوص، طوری است که آدم های احمق نمی توانند آن را ببینند. پادشاه گفت: چه جالب! این طوری می توانم بفهمم که کدام یک از وزیرانم با هوش و کدام یک احمقند. خیلی خوب، فوری شروع به بافتن کنید. بعد هم پول خیلی زیادی به آنها داد. آن دو نفر پول ها را پنهان کردند و بعد این طور نشان دادند که دارند پارچه می بافند. صدای ماشین پارچه بافی نیمه شب به گوش می رسید: کلیک،کلاک،کلیک،کلاک... روزی پادشاه می خواست بداند که کار بافنده ها چقدر پیش رفته است. برای همین با خودش فکر کرد: خوب است بهترین و راستگوترین وزیرم را پیش آنها بفرستم. وزیر به اتاق کار بافنده ها رفت. او با دیدن ماشین خالی از پارچه خیلی تعجب کرد. هر چقدر که نگاه کرد چیزی ندید. وزیر که مرد با تجربه ای بود با خودش فکر کرد: خیلی بد شد! حالا اگر من راستش را بگویم پادشاه خیال می کند که آدم احمفی هستم. او به من خواهد گفت بی عرضه احمق، از قصر من بیرون برو! برای همین وزیر به پادشاه گفت: تا به حال پارچه ای به این زیبایی ندیده ام. جناب شاه من مطمئن هستم که شما از آن خوشتان خواهد آمد. پادشاه از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و به بافنده ها پول بیشتری داد. چند روز بعد پادشاه خواست پارچه را ببیند اما با خودش گفت: اگر نتوام آن را ببینم آبرویم می رود. این شد که یکی دیگر از وزیرانش را پیش بافنده ها فرستاد. پادشاه خیال می کرد که این وزیر از همه باهوش تر است. اما او هم نتوانست پارچه ای ببیند. این وزیر هم ترسید که شاه با او دعوا کند. برای همین گفت: جناب شاه، واقعا که پارچه خیلی خیلی قشنگی است. پادشاه خیلی خوشحال شد. با خودش فکر کرد: حالا دیگر من نباید نگران باشم چون حتما می توانم پارچه ای را که آنها دیده اند ببینم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه بعضی خواب‌ها در واقع بازتاب زمان‌های آینده‌ان؟ 🌙🔮 روانشناس‌ها می‌گن ذهن در خواب به الگوهایی از زندگی دست پیدا می‌کنه که گاهی شبیه پیش‌بینی آینده به نظر میان. @Magic_Tales
باورت میشه وقتی حس می‌کنی کسی داره نگاهت می‌کنه، احتمالاً واقعاً داره؟ 👁️ تحقیقات نشون داده مغز انسان حتی بدون دید مستقیم، تغییر انرژی و توجه اطراف رو تشخیص می‌ده. @Magic_Tales
داستان لباس جدید پادشاه یا لباس نامرئی امپراتور قسمت دوم و پایانی پادشاه مطمئن بود که وزیرانش به اندازه او باهوش نیستند. برای همین به همراه دو وزیر و عده ای از نزدیکان و خدمتگزارانش از قصر بیرون آمد. دو وزیر گفتند جناب شاه ما امیدواریم که شما از این پارچه جالب خوشتان بیاید. پادشاه به اتاقی رفت که بافنده ها در آن کار می کردند. اما او در ماشین بافندگی چیزی ندید. با خودش فکر کرد: یعنی چه؟! چرا من نمی توانم پارچه را ببینم؟! یعنی من یک احمقم؟ نه، من نباید بگویم که چیزی نمی بینم! بنابراین پادشاه به بافنده ها گفت که از پارچه خیلی خوشش آمده است. هر دو وزیر توی دلشان گفتند: چقدر بد است که من نمی توانم پارچه را ببینم! پادشاه به بافنده ها مقدار زیادی طلا داد. بافنده های ناقلا هم کارشان را ادامه دادند: کلیک،کلاک،کلیک،کلاک... و خیلی زود خبر دادند که تمام پارچه بافته شده است. آنها این طور نشان دادند که دارند پارچه را می برند و لباس جدیدی برای شاه می دوزند. بعد لباس تازه را به پادشاه نشان دادند و گفتند: جناب شاه با دقت به این لباس نگاه کنید. وقتی که مردم شما را با این لباس ببینند خیلی تعجب می کنند آنها حتما از شما تعریف خواهند کرد. بافنده ها به پادشاه کمک کردند که لباس هایش را در بیاورد و لباس جدیدش را بپوشد. شاه خودش را گول زد و در دل گفت: وای چقدر عالی است! این لباس مثل پر سبک و مثل نسیم لطیف است. بعد دو وزیرش را صدا زد و پرسید خوشتان می آید. آنها جواب دادند البته چه لباس زیبایی است! چقدر به شما می آید جناب شاه. حالا دیگر در همه جای آن سرزمین حرف از لباس جدید پادشاه بود. روزی رسید که نزدیکان شاه یک نمایش رژه ترتیب دادند. شاه در حالی که مثل سربازها پا می کوبید و رژه می رفت با صدای بلنذ گفت: فقط آدم های دانا می توانند لباس جدید مرا ببینند. مردم فریاد زدند: همین طور است! لباس تازه پادشاه خیلی دیدنی است! این لباس چقدر به او می آید! بله بله. شاه وقتی که صدای تشویق آمیز مردم را شنید، خیلی خوشش آمد. بعد ناگهان صدای پسرکی بلند شد که با خنده گفت: نگاه کنید این مرد لباس نپوشیده. آقای شاه، شما با این بدن لخت حتما سرما می خورید. و بالاخره پادشاه فهمید: وای مسخره مردم شدم! . خیلی بد شد! من لختم . پس تا حالا گول خورده بودم! آبرویم رفت! شاه این حرف ها را با خودش زد و بعد پسرک را به قصر خودش برد. مردم در گوش همدیگر پچ پچ کردند و گفتند که پسرک بیچاره حتما به دست پادشاه کشته می شود. اما کمی که گذشت پادشاه پدر و مادر پسرک را به قصرش دعوت کرد و به آنها گفت: شما یک پسر درستکار دارید. او آن قدر خوب بود که حقیقت را به من گفت. بعد پادشاه به پدر و مادر پسرک هدیه های زیادی داد. از آن روز به بعد، پادشاه بیشتر از اینکه به فکر لباس باشد به مشکلات مردم و کارهای سرزمینش فکر می کرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales