eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
باورت میشه بعضی انسان‌ها حافظه‌ی ژنتیکی دارن؟ 🧠🧫 یعنی ترس‌ها، خاطرات و واکنش‌های اجدادشون به‌صورت رمز در DNA ذخیره میشه و به نسل‌های بعد منتقل میشه. @Magic_Tales
باورت میشه پرندگان می‌تونن میدان مغناطیسی زمین رو ببینن؟ 🕊️🌍 چشم اون‌ها سلول‌هایی داره که “جهت شمال و جنوب” رو به صورت نور و رنگ درک می‌کنن. مثل قطب‌نماهای زنده! @Magic_Tales
داستان لباس جدید پادشاه یا لباس نامرئی امپراتور قسمت اول در زمان های خیلی خیلی دور، پادشاهی بود که دلش می خواست همیشه لباس های خوب بپوشد. خیاط های مخصوص شاه، هر روز یک لباس تازه برای او می دوختند. روزی رسید که خیاط های او دیگر نتوانستند لباسی با شکل تازه برایش بدوزند. پادشاه خودخواه، عصبانی شد و فریاد زد: من قبلا این لباس را پوشیده ام! مگر نمی دانید که من هیچ وقت یک لباس را دوبار نمی پوشم. خدمتکارهای شاه، خبر مهمی را در همه جای آن سرزمین پخش کردند: هر کس بتواند یک دست لباس جدید برای جناب پادشاه بدوزد، جایزه بزرگی خواهد گرفت. تمام خیاط های آن سرزمین به جنب و جوش افتادند. آنها سعی کردند که لباس تازه ای برای شاه بدوزند اما هیچ لباسی شاه را راضی نکرد. شاه از خود راضی نمی توانست قبول کند که بدنش چاق و زشت است. یک روز دو نفر آدم حقه باز به قصر شاه آمدند و گفتند جناب شاه، ما از راه خیلی دوری به اینجا آمده ایم تا شما را راضی کنیم. ما بافنده هایی هستیم که کار خود را خیلی خوب بلد هستیم. ما می توانیم پارچه عجیبی ببافیم. این پارچه مخصوص، طوری است که آدم های احمق نمی توانند آن را ببینند. پادشاه گفت: چه جالب! این طوری می توانم بفهمم که کدام یک از وزیرانم با هوش و کدام یک احمقند. خیلی خوب، فوری شروع به بافتن کنید. بعد هم پول خیلی زیادی به آنها داد. آن دو نفر پول ها را پنهان کردند و بعد این طور نشان دادند که دارند پارچه می بافند. صدای ماشین پارچه بافی نیمه شب به گوش می رسید: کلیک،کلاک،کلیک،کلاک... روزی پادشاه می خواست بداند که کار بافنده ها چقدر پیش رفته است. برای همین با خودش فکر کرد: خوب است بهترین و راستگوترین وزیرم را پیش آنها بفرستم. وزیر به اتاق کار بافنده ها رفت. او با دیدن ماشین خالی از پارچه خیلی تعجب کرد. هر چقدر که نگاه کرد چیزی ندید. وزیر که مرد با تجربه ای بود با خودش فکر کرد: خیلی بد شد! حالا اگر من راستش را بگویم پادشاه خیال می کند که آدم احمفی هستم. او به من خواهد گفت بی عرضه احمق، از قصر من بیرون برو! برای همین وزیر به پادشاه گفت: تا به حال پارچه ای به این زیبایی ندیده ام. جناب شاه من مطمئن هستم که شما از آن خوشتان خواهد آمد. پادشاه از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شد و به بافنده ها پول بیشتری داد. چند روز بعد پادشاه خواست پارچه را ببیند اما با خودش گفت: اگر نتوام آن را ببینم آبرویم می رود. این شد که یکی دیگر از وزیرانش را پیش بافنده ها فرستاد. پادشاه خیال می کرد که این وزیر از همه باهوش تر است. اما او هم نتوانست پارچه ای ببیند. این وزیر هم ترسید که شاه با او دعوا کند. برای همین گفت: جناب شاه، واقعا که پارچه خیلی خیلی قشنگی است. پادشاه خیلی خوشحال شد. با خودش فکر کرد: حالا دیگر من نباید نگران باشم چون حتما می توانم پارچه ای را که آنها دیده اند ببینم. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه بعضی خواب‌ها در واقع بازتاب زمان‌های آینده‌ان؟ 🌙🔮 روانشناس‌ها می‌گن ذهن در خواب به الگوهایی از زندگی دست پیدا می‌کنه که گاهی شبیه پیش‌بینی آینده به نظر میان. @Magic_Tales
باورت میشه وقتی حس می‌کنی کسی داره نگاهت می‌کنه، احتمالاً واقعاً داره؟ 👁️ تحقیقات نشون داده مغز انسان حتی بدون دید مستقیم، تغییر انرژی و توجه اطراف رو تشخیص می‌ده. @Magic_Tales
داستان لباس جدید پادشاه یا لباس نامرئی امپراتور قسمت دوم و پایانی پادشاه مطمئن بود که وزیرانش به اندازه او باهوش نیستند. برای همین به همراه دو وزیر و عده ای از نزدیکان و خدمتگزارانش از قصر بیرون آمد. دو وزیر گفتند جناب شاه ما امیدواریم که شما از این پارچه جالب خوشتان بیاید. پادشاه به اتاقی رفت که بافنده ها در آن کار می کردند. اما او در ماشین بافندگی چیزی ندید. با خودش فکر کرد: یعنی چه؟! چرا من نمی توانم پارچه را ببینم؟! یعنی من یک احمقم؟ نه، من نباید بگویم که چیزی نمی بینم! بنابراین پادشاه به بافنده ها گفت که از پارچه خیلی خوشش آمده است. هر دو وزیر توی دلشان گفتند: چقدر بد است که من نمی توانم پارچه را ببینم! پادشاه به بافنده ها مقدار زیادی طلا داد. بافنده های ناقلا هم کارشان را ادامه دادند: کلیک،کلاک،کلیک،کلاک... و خیلی زود خبر دادند که تمام پارچه بافته شده است. آنها این طور نشان دادند که دارند پارچه را می برند و لباس جدیدی برای شاه می دوزند. بعد لباس تازه را به پادشاه نشان دادند و گفتند: جناب شاه با دقت به این لباس نگاه کنید. وقتی که مردم شما را با این لباس ببینند خیلی تعجب می کنند آنها حتما از شما تعریف خواهند کرد. بافنده ها به پادشاه کمک کردند که لباس هایش را در بیاورد و لباس جدیدش را بپوشد. شاه خودش را گول زد و در دل گفت: وای چقدر عالی است! این لباس مثل پر سبک و مثل نسیم لطیف است. بعد دو وزیرش را صدا زد و پرسید خوشتان می آید. آنها جواب دادند البته چه لباس زیبایی است! چقدر به شما می آید جناب شاه. حالا دیگر در همه جای آن سرزمین حرف از لباس جدید پادشاه بود. روزی رسید که نزدیکان شاه یک نمایش رژه ترتیب دادند. شاه در حالی که مثل سربازها پا می کوبید و رژه می رفت با صدای بلنذ گفت: فقط آدم های دانا می توانند لباس جدید مرا ببینند. مردم فریاد زدند: همین طور است! لباس تازه پادشاه خیلی دیدنی است! این لباس چقدر به او می آید! بله بله. شاه وقتی که صدای تشویق آمیز مردم را شنید، خیلی خوشش آمد. بعد ناگهان صدای پسرکی بلند شد که با خنده گفت: نگاه کنید این مرد لباس نپوشیده. آقای شاه، شما با این بدن لخت حتما سرما می خورید. و بالاخره پادشاه فهمید: وای مسخره مردم شدم! . خیلی بد شد! من لختم . پس تا حالا گول خورده بودم! آبرویم رفت! شاه این حرف ها را با خودش زد و بعد پسرک را به قصر خودش برد. مردم در گوش همدیگر پچ پچ کردند و گفتند که پسرک بیچاره حتما به دست پادشاه کشته می شود. اما کمی که گذشت پادشاه پدر و مادر پسرک را به قصرش دعوت کرد و به آنها گفت: شما یک پسر درستکار دارید. او آن قدر خوب بود که حقیقت را به من گفت. بعد پادشاه به پدر و مادر پسرک هدیه های زیادی داد. از آن روز به بعد، پادشاه بیشتر از اینکه به فکر لباس باشد به مشکلات مردم و کارهای سرزمینش فکر می کرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت میشه بعضی صداهای زیر در جهان قابل شنیدن نیستن چون مغز انسان خودش اون فرکانس‌ها رو حذف می‌کنه؟ 🌀👂 دانشمندا میگن مغز برای جلوگیری از دیوونگی، بعضی صداهای واقعی اطرافمون رو عمداً “سانسور” می‌کنه! @Magic_Tales
باورت میشه بدن انسان هنوز اندام‌هایی داره که کارشون کاملاً مشخص نشده؟ 🧬 مثلاً “آپاندیس” و “غدد تیموس” هنوز برای دانشمندا یه راز بزرگن؛ شاید در آینده بفهمیم کارکرد اصلیشون چیه! @Magic_Tales
داستان دو برادر یکی ریاضت پیشه و غارنشین و دیگری زرگر و کاسب گویند که دو برادر بودند که یکی پس از مرگ پدر، به جای پدر بـه زرگری نشسته و دیگری برای اینکه از وسوسه های نفس شیطانی بـه دور بماند از مردم کناره گرفته و غار نشین گردید. روزی قافله ای از جلو غار گذشته و چون بـه شهر برادر می رفتند، برادر غارنشین غربالی پر از آب کرده بـه قافله سالار می دهد تا در شهر بـه برادرش برساند. منظورش این بود که از ریاضت و دوری از خلایق باعث شده تا او بـه این مقام رسیده که غربال سوراخ سوراخ را پر از آب می تواند کرد، بی آنکه بریزد! چون قافله سالار بـه شهر و بازار محل کسب برادر می رسد و امانتی را می دهد، برادر آن را نخ بسته و از سقف دکان آویزان می کند و در عوض گلوله آتشی از کوره در آورده میان پنبه گذاشته و بـه قافله سالار می دهد تا در بازگشت، آن را در جواب بـه برادرش بدهد. چون برادر غارنشین برادر کاسب خود را کمتر از خود نمی بیند عزم دیدارش کرده و به شهر و دکان وی می رود. در گوشه دکان چشم بـه برادر داشت و دید که برادر زرگرش، بازوبندی از طلا را روی دست زنی امتحان می کند، دیدن این منظره همان و دگرگون شدن حالت نفسانی همان و در همین لحظه، آبی که در غربال بود از سوراخ غربال رد شده و از سقف دکان بـه زمین می ریزد. چون زرگر این را می بیند می گوید: ای برادر اگر بـه دکان نشستی و هنگام کسب و کار و دیدن زنان، آب از غربالت نریخت زاهد می باشی، و گرنه دور از اجتماع و عدم دسترس، همه زاهد هستند! «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت می‌شه هر برف‌دونه‌ای طرح مخصوص خودش رو داره و هیچ دوتاش شبیه هم نیست؟ ❄️✨ @Magic_Tales
باورت می‌شه گوش دادن به صدای طبیعت، سطح اضطراب رو به شدت کم می‌کنه؟ 🌿🎧 @Magic_Tales
قصه تخیلات یک دختر در اتوبوس و قضاوت از روی ظاهر یک پسر در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی ردیف مخصوص خانمها نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حُسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر جوانی روی صندلی های جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیم رخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد: چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی. سه تیغه هم که کرده، حتما ادوکلن خوشبویی هم زده، چقدر عینک آفتابی بهش میاد، یعنی داره به چی فکر می کنه؟ آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه، آره. حتما همین طوره. مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)، می دونم پسر یه پولداره، با دوستهاش قرار میذاره که با هم برن شام بیرون. کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛ میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته! یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟ دلش برای خودش سوخت. احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد. مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد، یک، دو، سه و چهار، لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales