eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
باورت می‌شه هر برف‌دونه‌ای طرح مخصوص خودش رو داره و هیچ دوتاش شبیه هم نیست؟ ❄️✨ @Magic_Tales
باورت می‌شه گوش دادن به صدای طبیعت، سطح اضطراب رو به شدت کم می‌کنه؟ 🌿🎧 @Magic_Tales
قصه تخیلات یک دختر در اتوبوس و قضاوت از روی ظاهر یک پسر در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد. روی اولین صندلی ردیف مخصوص خانمها نشست. از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حُسن را داشت که مسیر خلوت بود. اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر جوانی روی صندلی های جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیم رخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد: چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده و اون فک استخونی. سه تیغه هم که کرده، حتما ادوکلن خوشبویی هم زده، چقدر عینک آفتابی بهش میاد، یعنی داره به چی فکر می کنه؟ آدم که اینقدر سمج به بیرون خیره نمیشه! لابد داره به نامزدش فکر می کنه، آره. حتما همین طوره. مطمئنم نامزدش هم مثل خودش جذابه. باید به هم بیان (کمی احساس حسادت)، می دونم پسر یه پولداره، با دوستهاش قرار میذاره که با هم برن شام بیرون. کلی با هم می خندند و از زندگی و جوونیشون لذت می برن؛ میرن پارتی، کافی شاپ، اسکی، چقدر خوشبخته! یعنی خودش می دونه؟ می دونه که باید قدر زندگیشو بدونه؟ دلش برای خودش سوخت. احساس کرد چقدر تنهاست و چقدر بدشانس است و چقدر زندگی به او بدهکار است. احساس بدبختی کرد. کاش پسر زودتر پیاده می شد! ایستگاه بعد که اتوبوس نگه داشت، پسر از جایش بلند شد. مشتاقانه نگاهش کرد، قد بلند و خوش تیپ بود. پسر با گام های نااستوار به سمت در اتوبوس رفت. مکثی کرد و چیزی را که در دست داشت باز کرد، یک، دو، سه و چهار، لوله های استوانه ای باریک به هم پیوستند و یک عصای سفید رنگ را تشکیل دادند. از آن به بعد دیگر هرگز عینک آفتابی را با عینک سیاه اشتباه نگرفت و به خاطر چیزهایی که داشت خدا را شکر کرد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت می‌شه اولین آینه‌ها از سنگ آتشفشانی ساخته می‌شدن؟ 🪞🌋 باورت می‌شه توی Australia جمعیت گوسفندها از آدم‌ها بیشتره؟ 🐑🇦🇺 @Magic_Tales
باورت می‌شه مغز انسان حتی وقتی خوابیم، صدای اسممون رو تشخیص می‌ده؟ 💤👂 باورت می‌شه اختاپوس سه تا قلب داره؟ 🐙❤️❤️❤️ @Magic_Tales
حکایت ملانصرالدین و دانشمند مهمان شهر روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می شود و می خواهد با دانشمند آن شهر گفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می برند. آن دو روبروی هم می نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می زنند. آن دانشمند دایره ای روی زمین می کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی آورد و کنار دایره می گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می دهد. دانشمند پنجه دستش را باز می کند و به سوی ملانصرالدین حواله می دهد. ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می رود. دانشمند برمی خیزد، از ملانصرالدین تشکر می کند و به شهر خود باز می گردد. مردم شهرش از او درباره گفتگویش با دانشمند شهری که رفته بود، می پرسند و او پاسخ می دهد که ملانصرالدین دانشمند بزرگی است: من در ابتدا دایره ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استوا هم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده بعضیها زمین به شکل تخم مرغ است. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست می شد و او دو انگشتش را نشان داد که یعنی فعلاً ما دو نفریم. اما، مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو در باره چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دایره ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می خورم و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می خورم. آن دانشمند پنجه دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت! من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت می‌شه لاک‌پشت‌ها از طریق پشت بدنشون نفس می‌کشن؟ 🐢💨 @Magic_Tales
باورت می‌شه وقتی یه نفر رو بغل می‌کنی، مغزت هورمون شادی ترشح می‌کنه؟ 🤗🧠 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل با همه بله، با ما هم بله؟ قسمت دوم و پایانی قاضی عصبانی شد و گفت: بله و زهرمار! چرا جواب سوال هایم را نمی دهی؟ بازرگان باز هم گفت: بله آن روز هر که هر چه از او پرسید، فقط بله می شنید. - پول ما را می دهی یا نه؟ - بله! - قصد داری همه پول ها را بالا بکشی؟ - بله! - بله و بلا! این چه طرز حرف زدنی است؟ - بله. قاضی که شاهد ماجرا بود طلبکارها را ساکت کرد و گفت: این بیچاره دیوانه شده است. فشار گرفتاری و فرار همیشگی از دست طلبکارها دیوانه اش کرده است. آدم دیوانه را هم که نمی شود محاکمه کرد یا به زندان انداخت. دست از سر این بیچاره بر دارید و بروید سرکسب و کار خودتان . طلبکارها، دست از پا درازتر از پیش قاضی برگشتند. بازرگان ورشکسته هم بله، بله گویان از دادگاه خارج شد. خیلی خوشحال بود از این بهتر نمی شد. چند روز بعد از این ماجرا، طلبکاری که راه چاره مشکل را به بازرگان یاد داده بود، رفت در خانه بازرگان و سلام و علیکی کرد و پرسید: حالت خوب است؟ - بله. - دیدی که نقشه من گرفت و تو نجات پیدا کردی؟ - بله. - خوب، حالا وقت آن شده که به قولی که داده ای وفا کنی و تمام پولی را که به من بدهکاری، بپردازی. - بله! - کی پول مرا می دهی؟ - بله! - اصلاً قرارمان این بود که خودت پول مرا بیاوری! - بله! - چرا ایستاده ای ؟ برو پول های مرا بیاور و بدهکاریت را بده. - بله! - دیوانه شده ای؟ بله بله که برای من پول نمی شود! - بله! هر چه که طلبکار می گفت، جوابی جز بله نمی شنید طلبکار فهمید که بازرگان قصد ندارد بدهکاریش را بدهد و نمی خواهد به قولی که داده بود، عمل کند. با ناامیدی رو کرد به بازرگان و گفت: بله، بله...، با همه بله، با ما هم بله؟ و بازرگان باز هم گفت: بله! این ضرب المثل را حالا در باره کسی به کار می برند که با او محبت و لطف زیادی کرده باشند، اما او احترام محبت کننده را نگاه ندارد و نمک ناشناسی کند. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* 🍁 دلتون شاد و آروم 🍂زندگیتون بی دلواپسی 🍁جسم و جانتون سلامت 🍂روزگارتون پر از خیر وبرکت 🍁🍂سلام صبح بخیر 🍁🍂 @Magic_Tales
باورت می‌شه نوزادها با توانایی شنا کردن به دنیا میان؟ 👶🏊‍♂️ باورت می‌شه توی Egypt بیش از ۱۳۸ هرم شناخته‌شده وجود داره؟ 🏜️ @Magic_Tales