باورت میشه اولین آینهها از سنگ آتشفشانی ساخته میشدن؟ 🪞🌋
باورت میشه توی Australia جمعیت گوسفندها از آدمها بیشتره؟ 🐑🇦🇺
@Magic_Tales
باورت میشه مغز انسان حتی وقتی خوابیم، صدای اسممون رو تشخیص میده؟ 💤👂
باورت میشه اختاپوس سه تا قلب داره؟ 🐙❤️❤️❤️
@Magic_Tales
حکایت ملانصرالدین و دانشمند مهمان شهر
روزی دانشمندی به شهر ملانصرالدین وارد می شود و می خواهد با دانشمند آن شهر گفتگویی داشته باشد. مردم، چون کسی را نداشتند، او را نزد ملانصرالدین می برند. آن دو روبروی هم می نشینند و مردم هم گرد آنها حلقه می زنند.
آن دانشمند دایره ای روی زمین می کشد. ملانصرالدین با خطی آن را دو نیم می کند. دانشمند تخم مرغی از جیب درمی آورد و کنار دایره می گذارد. ملانصرالدین هم پیازی را در کنار آن قرار می دهد. دانشمند پنجه دستش را باز می کند و به سوی ملانصرالدین حواله می دهد. ملانصرالدین هم با دو انگشت سبابه و میانی به سوی او نشانه می رود.
دانشمند برمی خیزد، از ملانصرالدین تشکر می کند و به شهر خود باز می گردد.
مردم شهرش از او درباره گفتگویش با دانشمند شهری که رفته بود، می پرسند و او پاسخ می دهد که ملانصرالدین دانشمند بزرگی است:
من در ابتدا دایره ای روی زمین کشیدم که یعنی زمین گرد است. او خطی میانش کشید که یعنی خط استوا هم دارد. من تخم مرغی نشان او دادم که یعنی به عقیده بعضیها زمین به شکل تخم مرغ است. و او پیازی نشان داد که یعنی شاید هم به شکل پیاز. من پنجة دستم را باز کردم که یعنی اگر پنج تن مثل ما بودند کار دنیا درست می شد و او دو انگشتش را نشان داد که یعنی فعلاً ما دو نفریم.
اما، مردم شهر ملانصرالدین هم از او پرسیدند که گفتگو در باره چه بود و او پاسخ داد:
آن دانشمند دایره ای روی زمین کشید که یعنی من یک قرص نان می خورم. من هم خطی میانش کشیدم که یعنی من نصف نان می خورم. آن دانشمند تخم مرغی نشان داد که یعنی من نان و تخم مرغ می خورم و من هم پیازی نشانش دادم که یعنی من نان و پیاز می خورم. آن دانشمند پنجه دستش را به سوی من نشانه رفت که یعنی خاک بر سرت! من هم دو انگشتم را به سوی او نشانه رفتم که یعنی دو تا چشمت کور شود.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه وقتی یه نفر رو بغل میکنی، مغزت هورمون شادی ترشح میکنه؟ 🤗🧠
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل با همه بله، با ما هم بله؟ قسمت دوم و پایانی
قاضی عصبانی شد و گفت: بله و زهرمار! چرا جواب سوال هایم را نمی دهی؟
بازرگان باز هم گفت: بله
آن روز هر که هر چه از او پرسید، فقط بله می شنید.
- پول ما را می دهی یا نه؟
- بله!
- قصد داری همه پول ها را بالا بکشی؟
- بله!
- بله و بلا! این چه طرز حرف زدنی است؟
- بله.
قاضی که شاهد ماجرا بود طلبکارها را ساکت کرد و گفت: این بیچاره دیوانه شده است. فشار گرفتاری و فرار همیشگی از دست طلبکارها دیوانه اش کرده است. آدم دیوانه را هم که نمی شود محاکمه کرد یا به زندان انداخت. دست از سر این بیچاره بر دارید و بروید سرکسب و کار خودتان .
طلبکارها، دست از پا درازتر از پیش قاضی برگشتند. بازرگان ورشکسته هم بله، بله گویان از دادگاه خارج شد.
خیلی خوشحال بود از این بهتر نمی شد.
چند روز بعد از این ماجرا، طلبکاری که راه چاره مشکل را به بازرگان یاد داده بود، رفت در خانه بازرگان و سلام و علیکی کرد و پرسید: حالت خوب است؟
- بله.
- دیدی که نقشه من گرفت و تو نجات پیدا کردی؟
- بله.
- خوب، حالا وقت آن شده که به قولی که داده ای وفا کنی و تمام پولی را که به من بدهکاری، بپردازی.
- بله!
- کی پول مرا می دهی؟
- بله!
- اصلاً قرارمان این بود که خودت پول مرا بیاوری!
- بله!
- چرا ایستاده ای ؟ برو پول های مرا بیاور و بدهکاریت را بده.
- بله!
- دیوانه شده ای؟ بله بله که برای من پول نمی شود!
- بله!
هر چه که طلبکار می گفت، جوابی جز بله نمی شنید طلبکار فهمید که بازرگان قصد ندارد بدهکاریش را بدهد و نمی خواهد به قولی که داده بود، عمل کند. با ناامیدی رو کرد به بازرگان و گفت: بله، بله...، با همه بله، با ما هم بله؟
و بازرگان باز هم گفت: بله!
این ضرب المثل را حالا در باره کسی به کار می برند که با او محبت و لطف زیادی کرده باشند، اما او احترام محبت کننده را نگاه ندارد و نمک ناشناسی کند.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*
🍁 دلتون شاد و آروم
🍂زندگیتون بی دلواپسی
🍁جسم و جانتون سلامت
🍂روزگارتون پر از خیر وبرکت
🍁🍂سلام صبح بخیر 🍁🍂
@Magic_Tales
باورت میشه نوزادها با توانایی شنا کردن به دنیا میان؟ 👶🏊♂️
باورت میشه توی Egypt بیش از ۱۳۸ هرم شناختهشده وجود داره؟ 🏜️
@Magic_Tales
باورت میشه اگه همه رگهای بدن یه انسان رو کنار هم بذاری، حدود ۹۶ هزار کیلومتر طول میکشه؟ 😳🩸
@Magic_Tales
داستان یک کودک کار، از شیشه شستن ماشین تا دانشگاهی در آمریکا قسمت اول
برای دیدار خانواده، بخصوص پدر و مادرم، بعد از حدود ۱۶ سال دوری به ایران رفته بودم، با وجود هشدار برادرانم، تصمیم گرفتم با اتومبیل آنها، یک سری به خانه دوستان قدیمی بزنم. در یکی از خیابانهای شلوغ، پسری حدود ۱۴ ساله، اجازه گرفت تا شیشه اتومبیل را تمیز کند. با اینکه شیشه تمیز بود، به او اجازه دادم، اتفاقا خیلی کارش تمیز بود، یک ۲۰ دلاری از کیفم در آوردم، با حیرت به ۲۰ دلاری نگاه کرد و گفت از امریکا آمدید؟
گفتم: بله، از کجا فهمیدی؟
گفت: ما مسافران امریکا را زود می شناسیم. بعد گفت امکان دارد خواهش کنم شماره تلفن تان را بدهید؟ من می خواهم چند تا سوال در باره دانشگاه های امریکا بکنم، به همین خاطر پولی هم از شما نمی خواهم.
گفتم: اینها به هم ربطی ندارد.
گفت: اجازه بدهید من هم کاری برای شما کرده باشم.
گفتم: من تلفن ثابتی ندارم، ولی بیا بالا، بیا بنشین توی اتومبیل، باهم حرف می زنیم. رفتار مودبانه و نوع سئوالات و لحن صدایش مرا تحت تاثیر قرار داده بود.
با اجازه و احتیاط کنارم نشست.
پرسیدم: چند سال داری؟
گفت: ۱۴سال.
گفتم: سال اول دبیرستان هستی؟
گفت: سال آخر هستم.
گفتم: چطور؟
گفت: از بس درسهایم خوب بوده، از بس در برنامه های فوق برنامه کلاس خود شرکت کردم، از بس کتاب به زبان فارسی و انگلیسی خواندم، که مرا مرتب به کلاس های بالاتر بردند و الان سال آخر هستم.
گفتم: پدرت چه کاره است؟
گفت: پدرم دو سال بعد از تولد من فوت کرده.
گفتم: چه کسی زندگی شما را می چرخاند؟
گفت: من و خواهرم کار می کنیم، مادرم مستخدم و آشپز یک خانواده ثروتمند است.
گفتم: چرا در باره دانشگاه های خارج می پرسی؟
گفت: شنیدم دانشگاه ها به شاگردان استثنایی، هم ویزای تحصیلی و هم بورس می دهند.
گفتم: چه کسی کمکت می کند؟
گفت: هیچکس، خودم و خودم و خودم!
گفتم: غذا خوردی؟
گفت: از دیروز ظهر تا به حال غذا نخوردم، چون رژیم دارم!
نگاهی به قد و بالاش کردم و پرسیدم: رژیم چی؟
گفت: یک دکتری گفت قندم بالاست!
گفتم: باهم می رویم در یک رستوران غذا می خوریم و حرف می زنیم و من هم سعی می کنم راهی برایت پیدا کنم.
فرید که تازه اسمش را گفته بود، با حیرت آدم ها و دکور رستوران و غذاهای رو میز مشتریان را تماشا می کرد. گفتم هرچه دلت می خواهد سفارش بده
گفت: به شرط اینکه درون اتومبیل و صندوق عقب را هم تمیز کنم،
گفتم: عیبی ندارد، فقط ملاحظه نکن. حتی غذا برای خواهرت و مادرت هم ببر.
فرید هیجان زده به دستشویی رفت، دست و صورت خود را شست و خوب که تماشایش کردم، دیدم لباس کهنه ای به تن دارد، ولی بسیار تمیز و اتو کشیده و خوش فرم است، احساس کردم پسر بسیار مسولیت پذیری است.
@Magic_Tales
---
🇫🇮 فنلاند:
باورت میشه توی فنلاند، بچهها از همون روزای اول مدرسه تو دل طبیعت درس میخونن و حتی موقع برف و بارون هم کلاس بیرون برگزار میشه؟!
@Magic_Tales