باورت میشه در مقبرهی توتعنخآمون، رد “میکروبهای زندهی باستانی” پیدا شده؟ ⚰️🦠
دانشمندا گفتن ممکنه این باکتریها عامل “نفرین فرعون” باشن که باعث مرگ کاشفان اولیه شد.
@Magic_Tales
باورت میشه توی نقشههای قدیمی قرن پانزدهم، قارهی جنوبگان (قطب جنوب) دقیق کشیده شده بود؟ 🧭❄️
در حالی که تا ۳۰۰ سال بعد کسی اونجا رو ندیده بود! هنوز معلوم نیست اون اطلاعات از کجا اومده.
@Magic_Tales
داستان خدا جای حق نشسته
کلاس پنجم بودم که با تعطیلی مدارس، به مغازه مکانیکی میرفتم. صاحب مغازه مرد بسیار بیرحم و خسیسی بود.
دو شاگرد ثابت داشت که من فقط برای آنان چای درست میکردم و صف سنگک میایستادم و کارم فقط آچار و یدکیآوردن برای آنها بود که از من خیلی بزرگتر بودند.
در مکانیکی لژی داشتند و همیشه صبحانه و نهار در آنجا کلهپاچه و کباب میخوردند.
وقتی برای جمعکردن سفرهشان میرفتم، مانده نان سفره را که بوی کباب به آنها خورده بود و گاهی قطرهای چربی کباب بر روی آن ریخته بود را با لذت بسیار میخوردم.
روزی آچار ۶ را اشتباهی خواندم و آچار ۹ را آوردم. صاحب مغازه پیکانی را تعمیر میکرد که رانندهاش خانم بود.
از تکبر و برای خودنمایی پیش آن زن، گوش مرا گرفت و نیم متر از زمین بلندم کرد. زن عصبانی شد تا صاحب مغازه ولم کرد.
آتش وجودم را گرفته بود. بهسرعت به کوچه پشت مغازه رفتم و پشت درخت توت بزرگی نشستم و زار گریه کردم.
آن روز از خدا شاکی شدم. حتی نماز نخواندم و با خود گفتم:
چرا وقتی خدا این همه ظلم را به من دید، بلایی سر این آقا نیاورد؟
گفتم:
خدایا! این چه عدالتی است؟ من که نماز میخوانم، کسی که بینماز است مرا میزند و آزار میدهد و تو هیچ کاری نمیکنی؟
زمان بهشدت گذشت و سی سال از آن ایام بر چشم برهمزدنی سپری شد. همه ماجرا فراموشم شده بود و شکر خدا در زندگی همه چیز داشتم.
روزی برای نیازمندان قربانی کرده بودم و خودم بین خانوادههای نیازمند تقسیم میکردم.
پیرمردی از داخل مغازه بقالی بیرون آمد. گمان کردم برای خودش گوشت میخواهد.
گفت:
در این محل پیرمردی تنها زندگی میکند. اگر امکان دارد سهمی از گوشت ببرید به او بدهید.
آدرس را گرفتم. خانهای چوبی و نیمهویران با درب نیمهباز بود.
صدا کردم، صدایی داخل خانه گفت:
بیا! کسی نیست.
وقتی وارد اتاقی شدم که مخروبه بود پیرمردی را دیدم. خیلی شوکه شدم گویی سالها بود او را میشناختم. بعد از چند سؤال فهمیدم صاحب مغازه است.
گذر زندگی همه چیزش را از او گرفته بود و چنین خاکنشین شده بود.
خودم را معرفی نکردم چون نمیخواستم عذاب وجدانش را بر عذاب خاکنشینیاش اضافه کنم.
با چشمانی گریان و صدایی ملتمسانه و زار به من گفت:
پسرم آذوقهای داشتی مرا از یاد نبر. به خدا چند ماه بود گوشت نخورده بودم که آن روز به بقال گفتم: اگر عید قربان کسی گوشتی قربانی آورد خانه مرا هم نشان بده.
از خانه برگشتم و ساعتی درب خودرو را بستم و به فکر فرورفتم. شرمنده خدا بودم که آن روز چرا نمازم را نخواندم و کارهای خدا را زیر سؤال تیغ نادانیام بردم.
با خود گفتم:
آن روز از خدای خود شاکی شدی و دنبال زندگی صاحب مغازه بودی که چرا مثل او، خدا تو را ثروتمند خلق نکرده است.
اگر خدا آن روز، امروزِ تو و صاحب مغازه را نشانت میداد و میپرسید: میخواهی کدام باشی؟ تو میگفتی: میخواهم خودم باشم.
پس یاد گرفتم همیشه در زندگی حتی در سختیها جای خودم باشم که مرا بهرهای است که نمیدانستم.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه تمدن مایاها عدد صفر رو هزاران سال قبل از اروپاییها اختراع کرده بودن؟ 🧮🌴
برای همین سیستم ریاضی و تقویمشون از دقت عجیبی برخوردار بود — حتی زمان خورشیدگرفتگی رو پیشبینی میکردن!
@Magic_Tales
باورت میشه در شهر باستانی “پترا” هیچ ملات یا سیمانی استفاده نشده؟ 🏜️
همهی سازهها مستقیم از دل سنگ تراشیده شدن، با دقتی که حتی امروز هم برای مهندسا یه معماست.
@Magic_Tales
بهلول و قضاوتی که هرگز نپذیرفت
هارون الرشيد می خواست کسی را برای قضاوت در بغداد انتخاب کند. اطرافیان او همه گفتند عادل تر از بهلول سراغ نداریم او . را انتخاب کن. خلیفه دستور داد بهلول را نزد او بیاورند.بعد از دیدار با بهلول به او پیشنهاد قضاوت بغداد را داد.
بهلول گفت : من شایسته این مقام نیستم و صلاحیت انجام چنین کاری را ندارم.هارون الرشید گفت : تمام بزرگان بغداد تو را انتخاب کرده اند چگونه است که تو قبول نمی کنی !
بهلول جواب داد : من از اوضاع و احوال خودم بیشتر اطلاع دارم و این سخن یا راست است یا دروغ. اگر راست است که من به دلیلی که گفتم شایسته این مقام نیستم و اگر هم دروغ باشد که شخص دروغگو صلاحیت قضاوت کردن ندارد !
هارون الرشید اصرار فراوان کرد و بهلول در خواست کرد یک روز به او مهلت دهند تا فکر کند..فردا صبح اول طلوع بهلول بر چوبی نشست و در خیابان ها فریاد می زد اسبم رم کرده بروید کنار تا زیر سمش گرفتار نشده اید.
مردم گفتند : بهلول دیوانه شده است !
خبر دیوانگی بهلول به خلیفه عباسی رسید !
هارون الرشید لبخند تلخی زد و گفت : او دیوانه نشده است او بخاطر حفظ دینش از دست ما فرار کرده تا در حقوق مردم دخالتی نداشته باشد .
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه وایکینگها تتوهای پیچیده روی صورت و بدنشون داشتن؟ ⚔️🌀
هر طرح نشانهی مقام، باور یا تجربهی جنگی اون فرد بوده؛ بدنشون مثل کتابی از داستانهای افتخار و خون بوده.
@Magic_Tales
باورت میشه “کلئوپاترا” از ساختار زمانی به ما نزدیکتره تا اهرام مصر؟ ⏳🏰
اهرام بیش از ۲۴۰۰ سال قبل از تولد کلئوپاترا ساخته شدن؛ یعنی اون از ما به اون دوران دورتره!
@Magic_Tales
حکایت مرد بت پرستی که بت را خطاب کرد و خدا خطابش را لبیک گفت
عطار نیشابوری در منطق الطیر روایت مى کند که شبى حضرت روح الامین در سدرة المنتهى[1] قرار داشت. شنید از جانب خداى مهربان نداى لبیک مى آید، ولى ندانست این لبیک در جواب کیست. خواست شایسته شنیدن لبیک را بشناسد، در تمام آسمان و زمین کسى را نیافت. ملاحظه کرد از پیشگاه حضرت حق، پیاپى جواب لبیک مى رسد.
دوباره نظر کرد اثرى از چنان بنده اى که سزاوار مقام جواب باشد نیافت. عرضه داشت: الهى! مرا به سوى بنده اى که پاسخ ناله اش را مى دهى راهنمایى کن.
خطاب رسید: به خاک روم نظر انداز. نظر کرد دید بت پرستى در بتخانه روم در حالى که چون ابر بهار مى گرید، بتش را صدا مى زند.
جبرئیل از مشاهده این واقعه در جوش و خروش آمد. عرضه داشت: حجاب از برابرم برگیر که چگونه است که بت پرستى بت خود را ستایش مى کند و او را به زارى مى خواند و تو از روى لطف و رحمت، جوابش را مى گویى!
خطاب رسید: بنده ام دلش سیاه شده به این خاطر راه را گم کرده، ولى چون مرا از کیفیت راز و نیازش خوش آمد، جواب مى گویم و به پاسخش لبیک مى سرایم تا به این وسیله راه را پیدا کند.
در آن هنگام زبان او به خواندن خداى مهربان گشوده شد.
رفت جبرئیل و بدیدش آشکار
کان زمان می خواند بت را زار زار
جبرئیل آمد از آن حالت بجوش
سوی حضرت باز آمد در خروش
پس زفان بگشاد گفت ای بی نیاز
پرده کن در پیش من زین راز باز
آنک در دیری کند بت را خطاب
تو به لطف خود دهی او را جواب
حق تعالی گفت هست او دل سیاه
می نداند، زان غلط کردست راه
گر زغفلت ره غلط کرد آن سقط
من چو می دانم نکردم ره غلط
هم کنون راهش دهم تا پیشگاه
لطف ما خواهد شد او را عذر خواه
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales
باورت میشه آزتکها قلب انسان رو برای “زنده نگه داشتن خورشید” قربانی میکردن؟ 🌞💀
اونا باور داشتن اگه قربانی نکنن، خورشید طلوع نخواهد کرد و جهان در تاریکی فرو میره.
@Magic_Tales
باورت میشه توی چین باستان، امپراتوران از جیوه برای جاودانگی استفاده میکردن؟ ☠️👑
اونها فکر میکردن جیوه اکسیر عمره، ولی در واقع باعث مرگ تدریجیشون میشد. مقبرهی “چین شیهوانگ” پر از جیوهست!
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل هم چوب را خورد، هم پیاز را و هم پول داد قسمت اول
روزی روزگاری دو نفر سر پیاز و پیازکاری باهم دعوایشان شد. داستان از این قرار بود که رهگذر خسیسی به مرد کشاورز زحتمکشی که مشغول کاشتن پیاز بود رسید و با طعنه گفت: زیر این آفتاب داغ کار می کنی که چی؟ این همه زحمت می کشی که پیاز بکاری؟ آخر پیاز هم شد محصول؟ معلوم نیست که چرا پیاز هم خودش را داخل میوه ها کرده و اصولا به چه درد می خورد؟ آن هم با آن بوی بدش!
پیازکار ناراحت شد. هر چه درباره ی پیاز و فایده های آن حرف زد، به گوش مرد رهگذر نرفت. این چیزی می گفت و آن چیز دیگری جواب می داد. خلاصه آن دو با هم دعوا کردند و کارشان بالا گرفت. مردمان رهگذر آن دو را از هم جدا کردند و نگذاشتند دعوا کنند ولی کار به قاضی و دادگاه کشید!
قاضی، بعد از شنیدن حرف های دو طرف دعوا، با اطرافیانش مشورت کرد و حق را به پیازکار داد و مرد رهگذر را محکوم کرد و گفت: تو این مرد زحتمکش را اذیت کرده ای و باید مقداری پول جریمه و خسارت، به مرد کشاورز بدهی و او را راضی کنی.
رهگذر خسیس حاضر نبود پول بدهد.
قاضی تصمیم هوشمندانه ایی گرفت و گفت: یا مقداری پول به کشاورز بده، با یک سبد پیاز را در یک جلسه در حضور من بخور تا بعد از این سر این جور چیزها دعوا راه نیندازی. اگر یکی از این دو کار را انجام ندهی، دستور می دهم که تو را فلک بسته و چوب بزنند. انتخاب نوع مجازات با خودت. پول می دهی یا پیاز می خوری یا می خواهی تو را چوب بزنند؟
رهگذر کمی فکر کرد. پول که حاضر نبود بدهد! فلک و چوب خوردن هم درد زیادی داشت. با اینکه از پیاز بدش می آمد، مجازات پیاز خوردن را پذیرفت.
یک سبد پیاز آوردند و جلو او گذاشتند. رهگذر اولین پیاز را خورد دومین پیاز را هم با این که حالش به هم می خورد، نوش جان کرد و خوردن پیاز را ادامه داد. هنوز پیازهای سبد نصف نشده بود. که واقعاً حال محکوم به هم خورد و دیگر نتوانست بخورد. از پیاز خوردن دست کشید و گفت: پشیمان شدم! چوبم بزنید. حاضرم چوب بخورم اما پیاز نخورم.
قاضی دستور داد چوب و فلک را آماده کردند. پایش را به فلک بستند و دو نفر مشغول زدن چوب به کف پای او شدند. هنوز ده ضربه بیشتر نخورده بود که داد و فریادش بلند شد. درد می کشید و چوب می خورد. اما چوب خوردن را هم نتوانست تحمل کند و فریاد زد: دست نگه دارید دست نگه دارید. پول می دهم. پول می دهم. تنبیه کنندگان دست از کتک زدن او برداشتند. رهگذر خسیس مجبور شد مقداری پول به کشاورز بدهد و رضایت او را به دست آورد.
اطرافیان قاضی و حاضرین به حال محکوم خندیدند و گفتند: اگر خسیس نبود این جور نمی شد. پولی بابت جریمه می داد، اما حالا هم پیاز را خورد، هم چوب را خورد و هم پول داد.
از آن روز به بعد، درباره کسی که زیادی طمع می کند، یا به خیال به دست آوردن سودهای دیگر، زبان های ظاهراً کوچک را می پذیرد، اما عملاً به خواسته اش نمی رسد، می گویند هم پیاز را خورد، هم چوب را خورد و هم پول داد.
«اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇
@Magic_Tales