eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌. 🧡 سـلام ✨صبح قشنگ پاییزیتون بخیر 🧡تنتون سالم دلتون خوش ✨لحظه هاتون سرشار از آرامش 💫✨✨💫 ‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌@Magic_Tales
باورت میشه توی مصر باستان، دانشمندا با عمل جراحی مغز آشنا بودن؟ 🧠🔪 روی جمجمه‌های هزاران ساله، آثار بریدگی‌های منظم دیده شده که نشون میده جراحی مغز انجام می‌دادن… بدون ابزار مدرن! @Magic_Tales
باورت میشه کتابخونه‌ی اسکندریه بیش از ۷۰۰هزار طومار علمی و تاریخی داشته؟ 📜🔥 با یه آتش‌سوزی نابود شد و هزاران سال دانش بشر از بین رفت؛ هنوزم کسی دقیق نمی‌دونه چه چیزهایی اونجا نوشته شده بود. @Magic_Tales
داستان ضرب المثل با همه بله، با ما هم بله؟ قسمت دوم یکی بود، یکی نبود، بازرگانی بود که بعد از سال ها کسب و کار و تجارت، دچار مشکل شده بود. هر چه می خرید، ارزان می شد، هر چه می فروخت و از چنگش در می آمد، یکباره گران می شد. بازرگان بیچاره کم کم سرمایه و ثروتش را به خاطر بدی اوضاع کسب و کارش، از دست داد. بازرگان، برای این که در دکانش باز باشد و به این امید که بخت به او رو کند، سراغ بازرگان های دیگر رفت و از هر کدام مقداری جنس نسیه خرید به همه بدهکار شد، ولی دکانش رونقی دوباره پیدا کرد. دوباره مشتری ها به سراغش آمدند و از او جنس خریدند. اما وقتی بازرگان به حساب و کتابش رسیدگی کرد، فهمید که مثل گذشته بخت با او یار نبوده و ضرر کرده است. ضرر پشت ضرر، و کار به جایی رسید که بازرگان بیچاره آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند و به تعداد زیادی از تاجران شهر هم بدهکار بود. تاجرانی که از بازرگان ورشکسته پول طلب داشتند، چند باری برای گرفتن پولشان پیش او رفتند، اما او هر بار از وضع بد مالیش نالید و چیزی به آن ها نداد. طلب کارها پیش قاضی شهر رفتند و از او شکایت کردند. خبر به گوش بازرگان ورشکسته رسید. فهمید که به زودی قاضی او را احضار می کند و اگر پول طلبکارها را نپردازد، به زندانش می اندازد. بازرگان ورشکسته به هر دری زد تا خود را از آن گرفتاری نجات دهد. بالاخره گذر او به در خانه یکی از طلبکارهایش افتاد که کمتر از بقیه به دنبال گرفتن طلبش می آمد. بازرگان بیچاره از سیر تا پیاز خرید و فروش و ضرر و زیان و گرفتاری هایش را برای او تعریف کرد و گفت: حالا درمانده شده ام و نمی دانم چه کنم؟ طلبکار فکری کرد و گفت: راهی به تو یاد می دهم که دل قاضی برای تو بسوزد و تو را به زندان نیندازد و بقیه طلبکارها هم دست از سرت بردارند. اما یاد دادن این راه، شرطی دارد. بازرگان ورشکسته که دلش می خواست به هر راهی که شده از آن گرفتاری نجات پیدا کند، فوری گفت: راه حل مشکلاتم را بگو، هر شرطی داشته باشی قبول می کنم. طلبکار گفت: تو به فکر نجات خودت هستی، اما من هم به این فکرم که پولی را که از تو طلب دارم بگیرم. با دیگران هم کاری ندارم. شرط من این است که بعد از نجات از دست طلبکارهای دیگر، مبلغی را که از تو می خواهم بدون کم و کسر، یک جا به من بپردازی. بازرگان ورشکسته قبول کرد. طلبکار گفت: وقتی رفتی پیش قاضی، هر چه به تو گفتند، تو فقط بگو: بله، اگر طلبکارهایت به تو ناسزا هم گفتند، تو فقط به آن ها بگو بله. قاضی هم هر سوالی از تو کرد، جوابی جز بله به او نده. بازرگان ورشکسته، قبول کرد طلبکار یک بار دیگر شرطش را یادآوری کرد و گفت: اگر در این محاکمه محکومت نکردند و دست از سرت برداشتند، یادت باشد که باید تمام مبلغی را که از تو طلبکارم، یک جا به من پس بدهی. چند روز بعد، قاضی دستور داد که بازرگان ورشکسته را به حضورش بیاورند. طلبکارهای او توی دادگاه جمع شده بودند و هر کس چیزی می گفت. قاضی به بازرگان گفت: قبول داری که به این آدم ها بدهکاری؟ بازرگان گفت: بله قاضی گفت: پس چرا بدهکاریت را نمی دهی؟ بازرگان گفت: بله قاضی گفت: آن همه پول و اجناسی را که از این همکارانت گرفته ای چه کرده ای؟ بازرگان گفت: بله «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
🧠 باورت می‌شه خستگی ذهنی می‌تونه درد جسمی رو هم بیشتر کنه؟ 🌙 باورت می‌شه کم‌خوابی تأثیرش از مستی هم بیشتره؟! @Magic_Tales
💧 باورت می‌شه فقط ۲٪ کم‌آبی بدن می‌تونه تمرکزتو نصف کنه؟ 🔥 باورت می‌شه خشم مداوم سیستم ایمنی بدنو ضعیف می‌کنه؟ @Magic_Tales
جنگ سپاه هخامنشی با مصر باستان نبرد پلوزیوم و استفاده از گربه ها داستانی از ایران باستان: داستان نبرد پلوسیوم (Battle of Pelusium) کوروش هخامنشی در دوران شاهنشاهی خود در فکر حمله به مصر بود، اما به دلیل مشغله زیاد و رسیدگی به امورات شمال شرق و شرق امپراتوری، این فرصت را به او نداد که به مصر حمله کند. پس از کوروش، کمبوجیه دوم هخامنشی پس از رسیدن به پادشاهی و حکومت، نقشه تسخیر مصر را در سر پروراند. هرودوت به نقل از تاریخ نگاران مصری در کتاب تاریخ خود نوشته که کمبوجیه، دختر آمازیس (فرعون مصر) را خواستار بود، اما او به جای دختر خودش، دختر فرعون قبلی مصر را به او می دهد که پس از مدتی آن دختر راز خود را به کمبوجیه فاش می کند که من دختر آپریسم هشتم! به همین دلیل کمبوجیه تصمیم حمله به مصر را می گیرد. بخش زیادی از جزئیات نبرد پلوزیوم توسط مورخ یونانی به نام هرودت به ما رسیده است. طبق گفته هرودت کمبوجیه به مصر اعلان جنگ کرد. کمبوجیه تصمیم می گیرد که از خشکی به مصر حمله کند به همین جهت، سفیری را نزد فرمانروای عربستان فرستاده و او اجازه این کار را به کمبوجیه می دهد. ولی اتفاق دیگری می افتد که به نفع کمبوجیه تمام می شود. امازیس فرعون مصر می میرد و پسرش پسامتیک سوم (فسمتیخ) که توانایی مقاومت در برابر کمبوجیه را نداشته است؛ جانشین او می شود. سپاه ایران از کویر عربستان می گذرد و به شاخه اول رود نیل که در سمت مشرق قرار دارد می رسد. فرعون جوان مصر (Psametik III) تمام تلاش خود را می کند تا برای نبرد آماده شود. امید او به حمایت متحدان یونانی اش خوش بود که ظاهرا او را تنها می گذارند. سرانجام فرعون مصر سپاهی گردآوری کرده و در منطقه پلوزیوم در نزدیکی رود نیل منتظر رسیدن سپاه هخامنشیان می شود. محل استقرار آنها قلعه پلوزیوم بوده است. این قلعه بسیار مستحکم و غیرقابل نفوذ بود و همین موضوع، خیال مصریان را راحت می کرد. جنگ سختی آغاز می شود و به هر دو طرف تلفات بسیاری وارد می شود، مصر باستان بسیار قدرتمند بود و به این سادگی ها تسلیم نمی شد. هرودت بیان کرده که شمار زیادی از افراد هر دو سپاه کشته شده بودند و جنازه آن ها تمام میدان جنگ را پر کرده بود. ظاهرا هرودت از استخوان های باقی مانده از این نبرد بازدید کرده و حتی به تفاوت بین جمجمه ایرانی ها و مصریان هم اشاره کرده است. در این نبرد کمبوجیه از تاکتیکی هوشمندانه استفاده کرد که باعث پیروزی قاطع بر لشکر مصر شد. کمبوجیه می دانست که گربه در فرهنگ مصری بسیار مقدس و با ارزش است و مصری ها به هیچ وجه، حتی در جنگ هم آسیبی به این حیوان نمی زنند! بنابراین به لشکریانش دستور داد تا گربه هایی را با خود حمل کنند و همچنین روی سپر و پرچم هایشان تصویر گربه نقاشی کنند! لشکر مصر که تیراندازانی ماهر داشتند با مشاهده گربه های زنده و تصاویر آن ها به هیچ وجه قادر به حمله و تیراندازی نبودند تا مبادا صدمه ای به گربه ها برسد. به این ترتیب کمبوجیه در نبرد پلوزیوم توانست با این تاکتیک هوشمندانه لشکر قدرتمند مصر را شکست بدهد. سرانجام مصریان تسلیم شده پس از شکست، با بی نظمی به سوی ممفیس پایتخت مصر باستان می گریزند. در پایان جنگ، ارگ (قلعه) منفیس از طرف کمبوجیه تسخیر شده و مصر ضمیمه شاهنشاهی هخامنشی می گردد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت می‌شه انسان می‌تونه فقط با حس بویایی، بیش از یه تریلیون بوی مختلف رو تشخیص بده؟ 👃✨ باورت می‌شه در هر دقیقه حدود ۲۰۰ میلیون سلول از بدن ما می‌میرن و دوباره جایگزین می‌شن؟ 🧬 @Magic_Tales
باورت می‌شه بعضی کوسه‌ها تا ۵۰۰ سال عمر می‌کنن؟ 🦈⌛ باورت می‌شه یه صاعقه می‌تونه برق لازم برای ۲۰۰ خونه رو تأمین کنه؟ ⚡🏡 @Magic_Tales
داستان شیر ناصرالدین شاه، اخراج شیربان و جیره گوسفند شیر در زمان ناصرالدین شاه به دستور او منطقه ای وسیع، سرسبز و در واقع باغ بزرگی خارج از حصار و محدوده شهر تهران، برای نگهداری حیوانات وحشی درست شده بود که ساکنان آن روز شهر تهران، برای تماشای حیوانات مختلف به آن سر می زدند. مکانی که نامش در آن موقع سر زبان ها بود و «مجمع الوحوش ناصری» خوانده می شد. مجمع الوحوش ناصری در اصل باغ وحش مورد علاقه ناصرالدین شاه بود که به دستور او ساخته شده و در آن حیوانات گوناگونی نگهداری می شد. مجمع الوحوش ناصری اولین باغ وحش مدرن و امروزی کشورمان است که ناصرالدین شاه بعد از سفر به فرنگ، دستور ساخت آن را داد. او که علاقه زیادی به حیوانات و شکار داشت در سفر به فرانسه به باغ وحش پاریس رفت و همین باعث شد تا وقتی که از فرنگ برگشت، دستور ساخت باغ وحش را بدهد. شیر ناصرالدین شاه در این باغ وحش، ناصرالدین شاه شیری داشت که مورد علاقه مخصوص او بود. علاقه ناصر الدین شاه به شیر به حدی بود که برای اطلاع یافتن از چند و چون زایمان شیرش خط تلگراف دایر کرده بود! چون در ایام محرم بود و نمی توانست خودش شخصا سرکشی کند و از طریق تلگراف از حال شیر خبردار می شد. مشهور است که روزی شیربان در یکی از این تلگراف ها برای ناصرالدین شاه نوشته بود: به حمدالله حال حیوان خوب است. ناصرالدین شاه هم با دیدن این تلگراف ناراحت و عصبانی شد، چون که شیربان، شیر مورد علاقه او را حیوان خطاب کرده بود و به همین دلیل شیربان تنبیه و اخراج شد! نقل است که شیر ناصرالدین شاه در هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشسته ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می دزدد. شاه دستور داد نگهبانی، مواظب نگهبان اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می دزدیدند، دل و جگرش را هم می خوردند. شاه خبردار شد و یکی از درباری ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی داشت! پس از مدتی به شاه خبر دادند: جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می میرد! تحقیق کردند و دیدند که این سه با هم ساخته اند و همه اندام های گوسفند را می برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می ماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: اشتباه کردم. یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
1. باورت میشه اختاپوس سه تا قلب داره؟ 🐙💓 دو تا برای پمپاژ خون به آبشش‌ها و یکی فقط مخصوص گردش خون در بدنشه. جالبه بدونی وقتی شنا می‌کنه، یکی از قلباش از کار می‌افته! @Magic_Tales
2. باورت میشه فیل‌ها برای مرده‌هاشون عزاداری می‌کنن؟ 🐘😢 اونا کنار جسد می‌ایستن، بی‌حرکت می‌مونن و گاهی شاخه و برگ روی بدن فیل مرده می‌ریزن. احساسی‌تر از چیزی‌ان که فکر می‌کنی. @Magic_Tales