eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
🧠 باورت می‌شه خستگی ذهنی می‌تونه درد جسمی رو هم بیشتر کنه؟ 🌙 باورت می‌شه کم‌خوابی تأثیرش از مستی هم بیشتره؟! @Magic_Tales
💧 باورت می‌شه فقط ۲٪ کم‌آبی بدن می‌تونه تمرکزتو نصف کنه؟ 🔥 باورت می‌شه خشم مداوم سیستم ایمنی بدنو ضعیف می‌کنه؟ @Magic_Tales
جنگ سپاه هخامنشی با مصر باستان نبرد پلوزیوم و استفاده از گربه ها داستانی از ایران باستان: داستان نبرد پلوسیوم (Battle of Pelusium) کوروش هخامنشی در دوران شاهنشاهی خود در فکر حمله به مصر بود، اما به دلیل مشغله زیاد و رسیدگی به امورات شمال شرق و شرق امپراتوری، این فرصت را به او نداد که به مصر حمله کند. پس از کوروش، کمبوجیه دوم هخامنشی پس از رسیدن به پادشاهی و حکومت، نقشه تسخیر مصر را در سر پروراند. هرودوت به نقل از تاریخ نگاران مصری در کتاب تاریخ خود نوشته که کمبوجیه، دختر آمازیس (فرعون مصر) را خواستار بود، اما او به جای دختر خودش، دختر فرعون قبلی مصر را به او می دهد که پس از مدتی آن دختر راز خود را به کمبوجیه فاش می کند که من دختر آپریسم هشتم! به همین دلیل کمبوجیه تصمیم حمله به مصر را می گیرد. بخش زیادی از جزئیات نبرد پلوزیوم توسط مورخ یونانی به نام هرودت به ما رسیده است. طبق گفته هرودت کمبوجیه به مصر اعلان جنگ کرد. کمبوجیه تصمیم می گیرد که از خشکی به مصر حمله کند به همین جهت، سفیری را نزد فرمانروای عربستان فرستاده و او اجازه این کار را به کمبوجیه می دهد. ولی اتفاق دیگری می افتد که به نفع کمبوجیه تمام می شود. امازیس فرعون مصر می میرد و پسرش پسامتیک سوم (فسمتیخ) که توانایی مقاومت در برابر کمبوجیه را نداشته است؛ جانشین او می شود. سپاه ایران از کویر عربستان می گذرد و به شاخه اول رود نیل که در سمت مشرق قرار دارد می رسد. فرعون جوان مصر (Psametik III) تمام تلاش خود را می کند تا برای نبرد آماده شود. امید او به حمایت متحدان یونانی اش خوش بود که ظاهرا او را تنها می گذارند. سرانجام فرعون مصر سپاهی گردآوری کرده و در منطقه پلوزیوم در نزدیکی رود نیل منتظر رسیدن سپاه هخامنشیان می شود. محل استقرار آنها قلعه پلوزیوم بوده است. این قلعه بسیار مستحکم و غیرقابل نفوذ بود و همین موضوع، خیال مصریان را راحت می کرد. جنگ سختی آغاز می شود و به هر دو طرف تلفات بسیاری وارد می شود، مصر باستان بسیار قدرتمند بود و به این سادگی ها تسلیم نمی شد. هرودت بیان کرده که شمار زیادی از افراد هر دو سپاه کشته شده بودند و جنازه آن ها تمام میدان جنگ را پر کرده بود. ظاهرا هرودت از استخوان های باقی مانده از این نبرد بازدید کرده و حتی به تفاوت بین جمجمه ایرانی ها و مصریان هم اشاره کرده است. در این نبرد کمبوجیه از تاکتیکی هوشمندانه استفاده کرد که باعث پیروزی قاطع بر لشکر مصر شد. کمبوجیه می دانست که گربه در فرهنگ مصری بسیار مقدس و با ارزش است و مصری ها به هیچ وجه، حتی در جنگ هم آسیبی به این حیوان نمی زنند! بنابراین به لشکریانش دستور داد تا گربه هایی را با خود حمل کنند و همچنین روی سپر و پرچم هایشان تصویر گربه نقاشی کنند! لشکر مصر که تیراندازانی ماهر داشتند با مشاهده گربه های زنده و تصاویر آن ها به هیچ وجه قادر به حمله و تیراندازی نبودند تا مبادا صدمه ای به گربه ها برسد. به این ترتیب کمبوجیه در نبرد پلوزیوم توانست با این تاکتیک هوشمندانه لشکر قدرتمند مصر را شکست بدهد. سرانجام مصریان تسلیم شده پس از شکست، با بی نظمی به سوی ممفیس پایتخت مصر باستان می گریزند. در پایان جنگ، ارگ (قلعه) منفیس از طرف کمبوجیه تسخیر شده و مصر ضمیمه شاهنشاهی هخامنشی می گردد. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
باورت می‌شه انسان می‌تونه فقط با حس بویایی، بیش از یه تریلیون بوی مختلف رو تشخیص بده؟ 👃✨ باورت می‌شه در هر دقیقه حدود ۲۰۰ میلیون سلول از بدن ما می‌میرن و دوباره جایگزین می‌شن؟ 🧬 @Magic_Tales
باورت می‌شه بعضی کوسه‌ها تا ۵۰۰ سال عمر می‌کنن؟ 🦈⌛ باورت می‌شه یه صاعقه می‌تونه برق لازم برای ۲۰۰ خونه رو تأمین کنه؟ ⚡🏡 @Magic_Tales
داستان شیر ناصرالدین شاه، اخراج شیربان و جیره گوسفند شیر در زمان ناصرالدین شاه به دستور او منطقه ای وسیع، سرسبز و در واقع باغ بزرگی خارج از حصار و محدوده شهر تهران، برای نگهداری حیوانات وحشی درست شده بود که ساکنان آن روز شهر تهران، برای تماشای حیوانات مختلف به آن سر می زدند. مکانی که نامش در آن موقع سر زبان ها بود و «مجمع الوحوش ناصری» خوانده می شد. مجمع الوحوش ناصری در اصل باغ وحش مورد علاقه ناصرالدین شاه بود که به دستور او ساخته شده و در آن حیوانات گوناگونی نگهداری می شد. مجمع الوحوش ناصری اولین باغ وحش مدرن و امروزی کشورمان است که ناصرالدین شاه بعد از سفر به فرنگ، دستور ساخت آن را داد. او که علاقه زیادی به حیوانات و شکار داشت در سفر به فرانسه به باغ وحش پاریس رفت و همین باعث شد تا وقتی که از فرنگ برگشت، دستور ساخت باغ وحش را بدهد. شیر ناصرالدین شاه در این باغ وحش، ناصرالدین شاه شیری داشت که مورد علاقه مخصوص او بود. علاقه ناصر الدین شاه به شیر به حدی بود که برای اطلاع یافتن از چند و چون زایمان شیرش خط تلگراف دایر کرده بود! چون در ایام محرم بود و نمی توانست خودش شخصا سرکشی کند و از طریق تلگراف از حال شیر خبردار می شد. مشهور است که روزی شیربان در یکی از این تلگراف ها برای ناصرالدین شاه نوشته بود: به حمدالله حال حیوان خوب است. ناصرالدین شاه هم با دیدن این تلگراف ناراحت و عصبانی شد، چون که شیربان، شیر مورد علاقه او را حیوان خطاب کرده بود و به همین دلیل شیربان تنبیه و اخراج شد! نقل است که شیر ناصرالدین شاه در هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشسته ای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را می دزدد. شاه دستور داد نگهبانی، مواظب نگهبان اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را می دزدیدند، دل و جگرش را هم می خوردند. شاه خبردار شد و یکی از درباری ها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمی داشت! پس از مدتی به شاه خبر دادند: جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد می میرد! تحقیق کردند و دیدند که این سه با هم ساخته اند و همه اندام های گوسفند را می برند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش می ماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: اشتباه کردم. یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
1. باورت میشه اختاپوس سه تا قلب داره؟ 🐙💓 دو تا برای پمپاژ خون به آبشش‌ها و یکی فقط مخصوص گردش خون در بدنشه. جالبه بدونی وقتی شنا می‌کنه، یکی از قلباش از کار می‌افته! @Magic_Tales
2. باورت میشه فیل‌ها برای مرده‌هاشون عزاداری می‌کنن؟ 🐘😢 اونا کنار جسد می‌ایستن، بی‌حرکت می‌مونن و گاهی شاخه و برگ روی بدن فیل مرده می‌ریزن. احساسی‌تر از چیزی‌ان که فکر می‌کنی. @Magic_Tales
بطری قرص های دارو و زوجی که عاشق هم بودند روزگاری زوجی زندگی می کردند که همدیگر را بسیار دوست داشتند و در واقع عاشق همدیگر بودند. بعد از مدت نسبتاً طولانی که از زندگی زناشویی سرشار از عشق آن دو می گذشت و پس از نذر و نیازهای فراوان، خداوند پسری به آنها داد. این داستان مربوط به زمانی است که فرزندشان حدودا دو ساله بود. روزی مرد، بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کارش دیر شده بود به همسرش گفت که درب شیشه بطری دارو را ببندد و آن را دور از دسترس بچه در قفسه قرار دهد و البته مادر پر مشغله نیز موضوع را فراموش کرد. پسر بچه کوچک، شیشه دارو را در وسط آشپزخانه دید و رنگ قرص ها، توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه قرص ها را خورد و دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادر سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده و بسیار ناراحت از غم از دست دادن فرزند، که البته برایش غیر قابل تحمل بود ولی از موضوع بدتری وحشت داشت و آن مواجه شدن با همسرش بعد از آن واقعه بود. وقتی شوهر از موضوع خبردار شد، پریشان حال و غمدیده؛ سریع خود را به بیمارستان رساند و دید که فرزندش از دنیا رفته است. عکس العمل او بسیار جالب و شاید عجیب بود. او رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد. فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟ شوهر فقط گفت: عزیزم دوستت دارم! عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر، یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. بنابراین لزومی برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر خود او وقت می گذاشت و بطری دارو را سرجایش قرار می داد، هرگز آن اتفاق نمی افتاد، بنابر این هیچ دلیلی برای مقصر دانستن همسرش و یا ابراز آن وجود نداشت. مادر نیز تک فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت، دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود و البته آن، همان چیزی بود که شوهرش به وی هدیه داد و شاید بهترین تسکین بر دردهای مادر بود. گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم که باید کمی ملایمت و تعادل برای حفظ و حمایت از روابط انسانی داشته باشیم. خلاصه اینکه آیا نباید بخشیدن کسی را که دوست داریم، آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ لطفا داشته هایتان را گرامی بدارید، غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دیگران دو چندان نکنید. اگر هر کسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت. حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید، خواهید دید مشکلات آن چنان هم که شما می پندارید، حاد نیستند. اتفاقات گذشته بازگشت پذیر نیست و برگرداندن حوادث، محال است. پس زندگی تان را به خاطر آنها تلخ نکنید. والدین عزیز! کودکان می توانند درب خیلی از شیشه های قرص ها را در عرض چند ثانیه باز کنند! سالانه بیش از 50000 کودک به دلیل مسمومیت های تصادفی ناشی از دارو به اورژانس مراجعه می نمایند. لطفا موضوع را جدی بگیرید. «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
3. باورت میشه دلفین‌ها اسم مخصوص خودشون دارن؟ 🐬📣 هر دلفین صدای خاصی داره که بقیه با اون صدا صداش می‌زنن — یعنی در واقع “اسم خودش” رو می‌فهمه! @Magic_Tales
4. باورت میشه زنبورها اگه رئیسی نداشته باشن، کل کندو دچار هرج‌ومرج میشه؟ 🍯👑 ملکه فقط تخم نمی‌ذاره؛ با بوی بدنش نظم، کار و حتی احساسات بقیه زنبورها رو کنترل می‌کنه @Magic_Tales
پند شگفت‌انگیز پادشاه مورچگان به حضرت سلیمان(ع) روزی حضرت سلیمان پیامیر(ع) با لشکریان و همراهان خود در طی گذر زمینی، در مسیر خود به وادی مورچگان در وادی نمل (در شام یا سوریه­ فعلی) رسید که کثرت عدد مورچگان پهنه زمین را سیاه کرده بود. در این هنگام رئیس مورچگان (با نام عرجا) به آواز بلند گفت: ای مورچگان! به خانه­ های خود داخل شوید تا پایمال سم ستوران سلیمان و لشکریانش نشوید زیرا آن­ها نمی ­دانند و توجهی به شما ندارند. سلیمان از گفتار رئیس مورچه ها خندید و از علت صدور چنان فرمان توضیح خواست. رئیس مورچگان: اگر تو پادشاه روی زمین هستی من در هفت طبقه ­زیرزمین سلطنت می کنم که هر طبقه چهل هزار فرمانده و هر فرمانده چهل میلیون مورچه در اختیار دارد که همه تحت فرمان من هستند. اگر امر و مشیت الهی تعلق گیرد آن چنان قدرت و زورمندی دارم که قوی­ترین دشمنان را با یک حمله از پای درمی­ آورم. سلیمان گفت: پس چرا فرمان دادی که مورچگان به خانه ­های خود بگریزند؟ رئیس مورچگان بدون تامل جواب داد: از آن جهت چنین فرمانی صادر کردم که این زمین زر و سیم دارد و آدمی در به دست آوردن سنگ­های قیمتی حریص است. از طرف دیگر چون دستور حمله و تعرض ندارم ترسیدم که برای به دست آوردن زر و سیم آمده باشی و لشکریان تو مورچگان را بر زیرپای سم ستوران له کنند. سلیمان گفت : پس چرا تو نگریختی و تا آخرین لحظه برجای ماندی؟ او جواب داد : من رییس مورچگانم و شرط سروری و مهتری آن نیست که زیردستان را در بلا افکنند و خود بگریزند. آنگاه بین سلیمان و رییس مورچگان در پیرامون دنیای فانی و قدرت لایزال خداوندی، گفتگوی بسیاری رفت به قسمی که سلیمان را در مقابل منطق قوی و اظهارات مستدل او قدرتی نماند و اشک از دیدگانش سرازیر گردید. سلیمان از رئیس موران خواست که پندی آموزنده دهد شاید به کار آید. گفت: از عطایایی که خدای تعالی تو را بخشیده است، یکی را بازگوی. سلیمان جواب داد: چه عطیه­ ایی از این بالاتر که خدای مهربان باد را مرکب من ساخته است تا هر جای قصد کنم به وسیله­ ی باد و به سرعت باد بروم. رئیس مورچگان گفت: ای سلیمان! دانی که این چه معنی دارد؟ یعنی، هرچه تو را از این دنیا دادم همچو باد است، درآید و نپاید و برود. اکنون که چنین است به مال و مقام دنیوی غره مشو و به همنوع خود خدمت کن. هر کس را که حق تعالی سروری و مهتری دهد بر او فرض و لازم است که نسبت به کهتران و زیردستان مشفق و مهربان باشد. من هر روز در میان قوم خود گردش می­ کنم تا اگر مورچه­ ای را رنج و محنت و شکستگی رسیده باشد از او تیمار و پرستاری کنم. این نکته را هم بگویم که حق تعالی سلطنت روی زمین را نیز به من تکلیف فرمود ولی نپذیرفتم زیرا میل داشتم که همیشه مورچه ای ضعیف باشم تا شکوه و جلال سلطنت، مرا از خود باز ندارد. جملات اخیر رئیس مورچگان آن چنان نافذ و کوبنده بود که سلیمان را از ادامه­ گفتگو بازداشت و تصمیم به بازگشت گرفت. عرجا گفت: سزاوار نیست گرسنه بازگردی و من تو را مهمان نکنم! سلیمان گفت: تو مرا به چه چیز مهمان می­ کنی؟ عرجا گفت: به ران ملخ! پس برفت و یک پای ملخ بیاورد و پیش سلیمان بنهاد. سلیمان لبخندی زد و گفت: لشکریان من زیاد هستند و این ران ملخ کفایت نکند. رییس مورچگان گفت: به اندک بودن آن نگاه نکن. برکت خداوند را حد و اندازه نیست. بخور تا بدانی. سلیمان و آن همه سپاهیانش از ران ملخ بریدند و خوردند تا همه سیر شدند ولی عجب آنکه از آن ران چیزی کم نگشت. به علاوه حق تعالی گیاهی پدید آورد که تمام ستوران و چهارپایان سلیمان نیز از آن یک خوشه گیاه بخوردند و سیر شدند. سلیمان چون این بدید سر به سجده برآورد و به خود آمد که در مقابل عظمت الهی بنده ضعیف و بیچاره ­ایی بیش نیست. وقتی که به خانه بازگشت مدت چهل روز از مهراب خارج نشد و تمام اوقات را به عبادت و نیایش و پرستش خدای یگانه پرداخت و ران ملخ که در بادی ِامر به نظر سلیمان تحفه­ ناچیزی جلوه کرده بود بعدها به صورت ضرب المثل درآمد. ران ملخى نزد سلیمان بردن عیب است و لیکن هنر است از مورى «اگه این داستان برات جالب بود، لطفا برای دوستات بفرست😃 و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales