دعاۍفرج✨
بـِسـماللـّٰھالرَحمـٰنالرَحیـم🕊…!
الـٰهـِۍعـَظـُمَالْبـَلآءُ،وَبـَرِحَالْخـَفـآءُ،
وَانْڪَشـَفَالْغـِطآءُ
وَانْقـَطـَعَالرَّجـآءُ،وَضـٰاقـَتِالْأَرْضُ،وَمـُنِعـَتِ
السَّمـآءُ،
وَأَنـْتَالْمـُسْتـَعـٰانُ،وَإِلـَیْڪَالْمـُشْتـَکـٰۍ،
وَعـَلَیْڪَالْمـُعـَوَّلُفـِۍالشـِّدَّةِوَالـرَّخـآءِ...!
اللـّٰهـُمَّصـَلِّعـَلـٰۍمُحـَمـَّدٍوَآلِمُحـَمـَّدٍ
أُولـِۍالْأَمـْرِالـَّذِیـنَفـَرَضْتَعـَلـَیْنـٰاطآعـَتـَهـُمْ،
وَعـَرَّفْتـَنـٰابـِذَلـِکَمـَنْزِلـَتَهـُمْ،فَفـَرِّجْعـَنـّٰا
بِحـَقِّهـِمْفـَرَجاًعـٰآجـِلاًقـَرِیباًکـَلَمْحِالْبـَصَرِ
أَوْهـُوَأَقـْرَب
یـَامُحـَمـَّدُیـَاعـَلـِیُّ،یـَاعـَلـِیُّیـَامُحـَمـَّدُ
اڪْفِیـٰآنـِۍفـَإِنـَّکُمـٰاکـآفِیـٰانِ،وَانْصـُرآنـِۍ
فـَإِنـَّکُمـٰانـٰاصِرآنِ
یـَآمَوْلآنـٰایـَاصـآحـِبَالـزَّمـٰآنِ،
الْغـَوْثَالْغـَوْثَالْغـَوْثَ،أَدْرِڪْنـِۍأَدْرِڪْنـِۍ
أَدْرِڪْنـِۍ،
السـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَالسـَّآعـَةَ،الْعـَجـَلَالْعـَجـَلَ
الْعـَجـَلَ،
یـَاأَرْحـَمَالـرَّآحـِمِینَ،بـَحـَقِّمُحـَمَّدٍوَآلـِهِ
الطَّآهـِرِینَ...!
#اݪہـمعجـݪْݪۅݪیـڪاݪفـرج🌹✨!'
مجتبی کیانی همکار شهید
اول اذان در مسجد حاضر بود هنوز اذان نگفته، وضو می گرفت و خود را به مسجد می رساند. من که همکارش بودم ندیدم که نماز اول وقت به جماعتش به تأخیر بیفتد. در مدت هشت ماهی که ارشد نظامی گروهان بودم، نسبت به رفت و آمد زیادش به مقبره شهدای گمنام کنجکاو شده بودم. فهمیدم دور از چشم دیگران و مخفیانه عبادت میکند گاهی نیمه شبها به مقبره شهدا می رفت و قرآن و زیارت عاشورا میخواند باطنش را با این عبادت ها صیقل می داد و پله پله به ملاقات خدا نزدیک می شد.
سرهنگ مهدی رمضانی استاد شهید
در اردوی یک هفته ای در منطقه عملیاتی فکه بودیم. من از شهید ابراهیم هادی خاطراتی گفتم و از پنج روز مقاومت این شهید و بچه های گردان کمیل.
عباس به حرف هایم گوش میکرد و بعد از اتمام صحبتم از ابراهیم هادی بیشتر پرسید متوجه شدم که به این شهید علاقه مند شده است.
کتاب راز کانال کمیل را به او نشان دادم و گفتم: «قصه مقاومت این شهدا در این کتاب گفته شده از من خواست کتاب را به او بدهم. من هم آن را هدیه دادم. در دانشگاه گاهی به من میرسید و میگفت: «از شهید ابراهیم هادی بگو.» عشق به این شهید را در او میدیدم یک بار به شوخی به او گفتم: «زیاد به پروپای شهید نپیچ آخر شهدا تو رو میبرن .