جنابِ عقیل خودش شخصیتِ والایی داشت بر خلاف بعضی چیزایی که دربارشونگفته شده. اینقدر شریف بودن ایشون که مولا علی در ازدواجشون با حضرت ام البنین به عقیل اعتماد کرد که همسر مناسبی برای شخص حضرتِ علی پیدا کنه.
وقتی که مسلم مامور به رفتن به سویِ کوفه بود اومد خدمتِ سیدالشهدا و عرض کرد میدونم که دیگه شما رو زیارت نمیکنم و اومدم برایِ بارِ آخر زیارت تون کنم...
آقاجان هم مسلم رو به آغوش کشید و مسلم گوش به فرمانِ آقا با همراهیِ دو نفر راهیِ کوفه شد اما برایِ حفظِ جانش از بیراهه و صحرا به کوفه رفت.
مسلم رو فقط عشق در اون جهنم زنده نگهداشت، با مرگِ اون دو نفر اول به فالِ بد گرفت اما بعد با خودش گفت که حتما حکمتی هست که سیدالشهدا من رو فرستادن..
همسرِ مسلم، دخترِ مولاعلی رقیه نام داشت یعنی فرزندانِ او خواهرزاده یِ سیدالشهدا میشدن.
پسران حضرت مسلم، محمد و ابراهیم نام داشتن که بسیار برای مسلم عزیز بودن و یکسال بعد در کوفه کشته یا در واقع سر بریده شدن.
در منزلِ قَطقَطانیه خبرِ شهادتِ مسلم به سیدالشهدا رسید و آقا همونجا امر کرد همه یِ کاروان بشینن و عزایِ مسلم رو برپا کنن و اولین عزادارِ مسلم خودِ سیدالشهدا بود و جنابِ حمیده دخترِ مسلم رو رویِ زانوش نشوند.
این دختر بچه یِ مظلومه هم در عاشورا در اثرِ حمله و غارتِ حرامی ها، زیرِ سُمِ اسبان به شهادت رسید...
و وقتی که سیدالشهدا تنها و بدونِ یار بودن، اولین کسایی رو که صدا زدن هانی و مطلم بودن.