الان خیلی دلم میخواد برم توی خیابون وقتی بارون نم نم داره میباره راه برم و آهنگ گوش کنم
دلم می خواد کل زندگیم صرف کارهایی بگذره که دوسشون دارم. نقاشی بکشم، آهنگ بخونم، پادکست گوش کنم، ورزش کنم، آشپزی کنم، گل بکارم، کتاب بخونم، گلدوزی کنم، برقصم، چایی دم کنم، والیبال بازی کنم، از چیزای خوشگل عکاسی کنم، فوتبال نگاه کنم، فیلم و سریال ببینم، با آدم های موردعلاقم وقت بگذرونم و در کل هرکاری بکنم جز کارایی که دوسشون ندارم.
آسمون هر موقعی یه حال دیگهست. وقتی آفتابیه، انگار یه تیکه آبیِ بزرگ روی سرِ دنیا پهن شده؛ آبیِ صافِ شفاف، مثل دلِ کسی که تازه خندیده. نورِ آفتاب روی آسمون مینشینه و همهچیز رو گرمتر، روشنتر و زندهتر نشون میده.
وقتی ابری میشه، قشنگیش اصلاً کم نمیشه؛ ابرها مثل پنبههای بزرگ و نرمی هستن که آروم روی آسمون میلغزن، گاهی سفید و پفپفی، گاهی خاکستریِ عمیق. انگار آسمون داره آهسته فکر میکنه. وقتی بارونی میشه، قطرهها مثل حرفای نگفته از لبهی ابرها میچکن،
زمین رو خنک میکنن و هوا رو تازه.
و شب.. شب که میشه، آسمون لباس مخملیِ تیرهش رو میپوشه، چندتا ستارهی کوچولو مثل دکمههای نورانی روش میدرخشن و ماه، همون چراغ گردِ آروم، میاد وسط و لبخند میزنه. شبهای آسمون انگار برای حرف زدن با دلِ آدم ساخته شدن. آسمون تو هر حالتی یه جور قشنگی داره. یه روزهاش پر هیجان، یه روزهاش خنک و آرام، یه شبهاش پر ستاره. توی همهی این حالتا منم که چشم ازش برنمیدارم.