با آمدن یار دلم فرصت تردید نداشت
از بهر سخن گفتن معشوق دگر صبر نداشت،
شعری نثار قدمش کردم و گفتم
انگار نه انگارکه شنید و اثری هیچ نداشت .
ولی من هروقت بهم میگن بیاحساس یادِ تمومِ محبتایی میوفتم که براشون خرج کردمُ ندیدن.
﮼ مَهـــدا ﮼
آیینه از شکستن من مات مانده بود .
نیستی، حرفهایم در گلویم سنگینی میکند.
همه چیز را در دلش ریخت؛
یک روز دید برای همه جا هست غیر از خودش..
-محمدهمایون.
﮼ مَهـــدا ﮼
در وفاداری اگر با خلق میسنجیدمش؛ روی سکویِ نخست این جهان میایستاد!
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها ؛
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد.