تک تک کلمات فروغ فرخزاد رو میشه با تموم وجود حس کنی :
«در برابر بیمهری آدمها هیچ نمیگویم. سکوت و سکوت و سکوت.
انگار که لال شده باشم؛ شاید هم کور و کر. دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را. میدانی؟
دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدمها نیستم. بگذار هر که هرچه خواست بگوید!
چه اهمیتی دارد؟
من در لاک خود راحت ترم.
آن جا میشود آرام و بیدغدغه زندگی کرد!»
دُچار شدهام به اویی که راهِ چارهام نبود،
یک روز میآیی، اما دیگر دُچارت نیستم .
سلام عزیزِ دور از قلبم ؛
دلم برات تنگ نه، تیکه تیکه شده .
از حرفای کلیشهای بدم میاد ،
زندگی باب میلم نیست ،
دوست دارم صبح که از خواب پا میشم صبحونه رو آماده کرده باشی و دوتا لیوان قهوه ریخته باشی منم اخم کنم و بگم: قهوه؟ تلخِ خب .
ولی به خاطر تو یه نفس بخورم :)))