﮼ مَهـــدا ﮼
دلم یه جایی میخواد ، که برم برنگردم . .
سه چار صبح ، فقط منو آروم میکرد چشای تو . .
من و دنیا رنگ میکنیم هم را ،
او با مداد سفید من با مداد سیاه ،
من روزهایش ، اوموهایم (:
تاوان حرف هایی که نمی توانیم بزنیم ،
موهای سفیدیست که لا به لای موهایمان داریم ...
ولی به همه می گوییم ارثیست !
به قول بزرگی که می گفت :
درد دارد ، وقتی ساعت ها می نشینی و به حرفایی که هیچوقت قرار نیست بگویی ؛ فکر میکنی ...
جاده ی شمال
یک کلبهی جنگلی
دو تا صندلی
مهِ
صدای سوختن چوب
تاریکی
کمی مستی
و بوی یار ...
احتیاجی به مستی نیست ؛
یک فنجان هم دیوانه ام می کند !
وقتی میزبانم چشمان تو باشد …
فقط اونجا که نزار قبانی میگه :
« عقل ، عقل من است و فکر تویی
قلب ، قلب من است و نبض تویی »
دقیقا همونجا (: