یه قانونی هست که میگه : تا نره بقیه رو ببینه هیچوقت نمیفهمه تو واقعا باهمه فرق داشتی (:
کاش یک کتابفروشی داشتم که
همزمان هم کافه بود،
هم گلفروشی و گلخونه،
هم گالری، هم آنتیکفروشی،
همراه با موسیقیِ بیکلامِ زنده
ولی به نظرم اینکه به فارسی بخوام بگم:
خیلی میخوامت قدر آسمون اصلا جالب نیست…
باید به قولِ لاتی های مشَد بِگُم:
مِخامت خُل وار از اینجِه تا بولوار...
کاش میشد یه کاغذ پرینت بگیرم که روش نوشته باشه "من حالم اونقدری که به نظر میرسه خوب نیست، لطفا مراقب تک تک کلماتی که استفاده میکنید باشید."
بعد بچسبونم پشت و جلوی لباسم، رو کوله پشتیم، پشت صندلیم، اصلا بذارم پروفایل هام و... که هرجا میرم همه ببینن.
نمیدانم بودنت را چه کنم
بغل بگیرم، زندانیاش کنم، قاب بگیرم
چه کنم که همیشه باشد...
چی میشد اونیکه دوسش داریم و فکر میکنیم
از ما خوشش نمیاد به ما فکر کنه
و یروز برگرده بیاد بگه:
تمام اون لحظاتی که وانمود کردم
نگات نمیکنم،حواسم بهت بوده…