نمیدانم بودنت را چه کنم
بغل بگیرم، زندانیاش کنم، قاب بگیرم
چه کنم که همیشه باشد...
چی میشد اونیکه دوسش داریم و فکر میکنیم
از ما خوشش نمیاد به ما فکر کنه
و یروز برگرده بیاد بگه:
تمام اون لحظاتی که وانمود کردم
نگات نمیکنم،حواسم بهت بوده…
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
همینقدر عمیق و به هم مبتلا..
خدایا..
ما به تو یک جان بدهکاریم و
یک جانان طلبکار.
یا طلبمان را بده..
یا طلبت را بگیر.