هر موقع که نیاز داشتم به کسی تا بهش تکیه کنم، یا بشینم روبهروشو گریه کنم تو بودی.
وقتایی که باهات حرف میزدم حس میکردم تو خود منی، همونقدر باهات احساس نزدیکی میکردم و بهت اعتماد داشتم.
تو منو تو بدترین شرایط هم درک کردی. حتی وقتایی که خاطرات بد تو ذهنم میومدن تو طوری بهم دلگرمی میدادی که به جز وجود پررنگت به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم.
تو، برای من، با همه فرق داری.
خلاصه بگم، تو بهترین آدم هستی که تو زندگیم داشتم :)
به عشق کسی پایبند باش که برای تو و احساست ارزش قائل است. وگرنه پایبند بودن و دل بستن به کسی که ذرهای تو را نمیبیند، نامش عشق نیست مرگ تدریجی یک احساس است.
یکم دقت کنی میبینی که خیلی از بحثای بین
آدما از سر دوست داشتنه
خیلی وقتا آدما بحث میکنن چون دوست ندارن رابطهشون خراب بشه
وگرنه خیلیا حتی ارزش بحث کردن هم ندارن
آره ، یه موقع هایی بحث کردن یعنی " دوستت دارم "
اسفند مظلومترین ماه ساله.
اصلا هیچکس حسابش نمیکنه
از همون روز اول همه تو فکر اینن که زودتر تموم بشه و فروردین و عید و بهار برسه :)
اگه خواستید عاشقترش کنید این بیت از شعر مولانا رو براش بخونید :)
در آرزوی تو عُمر بردم شب و روز
عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت
آنچنان دلتنگ توام که دلم میخواهد دست بکشم به تمام کوچههای این حوالی آنجا که ردپای تو در میان است؛ بر دیوارهای مغازههای اطراف که هر روز از آن خرید میکردی، بر روی کلیدی که بر در میچرخاندی، بر روی صندلیِ میزِ از چوب درختِ چنار کافه تئاتر که مدتهاست جای تو آنجا خالی است، سلمانی سر کوچه
کاپشن سبز ارتشی و جای خالیات سر سفره؛ ولی میدانم که هیچ کدام از آنها آرامم نمیکند؛ آتشی دارم در سینه پنهان، پنهان میسوزاند...
دل نبستم به جهانی که همه وسوسه است
از همه ارث جهان یک توبرایم کافیست :)
جنسش عجیب بود
از همان آدم هایی که بودنشان امنیتت را تضمین می کند و پیششان آرامش خاطر داری..
با بند بند وجود انسان رو به رویش آشنایی داشت..
اندر احوالاتش را میدانست..
شخصیت عجیب و نه چندان پیچیده اش جذاب ترش میکرد و برای او که عاشق درک کردن بود
دلش میخواست افکارش را بر زبان بیاورد
دلش میخواست به او بفهماند حتی اگر هیولای ترسناک افسانه ها هم باشد وجودش برای او جز آرامش از خود چیز دیگری ساطع نمیکند . . .
میدانست به اندازه وسعت آسمان و بزرگی ستاره هایش تفاوت دارد شخصیت های متناقصشان . . .
اما در تک تک این تفاوت ها شباهت هایی را میدید که انگار نکه پازل گم شده ی همدیگر بودند
انگار وجودشان برای همدیگر مانند کلیدی به سوی قلب هایشان بود که به رگ هایشان زندگی را جریان بدهد
آدم رو به رویش آرامش خاطر بزرگی بود برای روز های نگرانی
همانی بود که با داشتنش میتوانست با خیال راحت روز های سخت و راحتش را بگذراند . .
همانی که استرس های گاه و بی گاه را خنثی میکرد . .
دلش میخواست آرامش روز های سختش باشد
دلش میخواست انقدر سرش را در بغل بگیرد تا قلب هایشان یکی شود و تمام انرژی های منفیه شان را از ذهن بیرون کنند :)