آنچنان دلتنگ توام که دلم میخواهد دست بکشم به تمام کوچههای این حوالی آنجا که ردپای تو در میان است؛ بر دیوارهای مغازههای اطراف که هر روز از آن خرید میکردی، بر روی کلیدی که بر در میچرخاندی، بر روی صندلیِ میزِ از چوب درختِ چنار کافه تئاتر که مدتهاست جای تو آنجا خالی است، سلمانی سر کوچه
کاپشن سبز ارتشی و جای خالیات سر سفره؛ ولی میدانم که هیچ کدام از آنها آرامم نمیکند؛ آتشی دارم در سینه پنهان، پنهان میسوزاند...
دل نبستم به جهانی که همه وسوسه است
از همه ارث جهان یک توبرایم کافیست :)
جنسش عجیب بود
از همان آدم هایی که بودنشان امنیتت را تضمین می کند و پیششان آرامش خاطر داری..
با بند بند وجود انسان رو به رویش آشنایی داشت..
اندر احوالاتش را میدانست..
شخصیت عجیب و نه چندان پیچیده اش جذاب ترش میکرد و برای او که عاشق درک کردن بود
دلش میخواست افکارش را بر زبان بیاورد
دلش میخواست به او بفهماند حتی اگر هیولای ترسناک افسانه ها هم باشد وجودش برای او جز آرامش از خود چیز دیگری ساطع نمیکند . . .
میدانست به اندازه وسعت آسمان و بزرگی ستاره هایش تفاوت دارد شخصیت های متناقصشان . . .
اما در تک تک این تفاوت ها شباهت هایی را میدید که انگار نکه پازل گم شده ی همدیگر بودند
انگار وجودشان برای همدیگر مانند کلیدی به سوی قلب هایشان بود که به رگ هایشان زندگی را جریان بدهد
آدم رو به رویش آرامش خاطر بزرگی بود برای روز های نگرانی
همانی بود که با داشتنش میتوانست با خیال راحت روز های سخت و راحتش را بگذراند . .
همانی که استرس های گاه و بی گاه را خنثی میکرد . .
دلش میخواست آرامش روز های سختش باشد
دلش میخواست انقدر سرش را در بغل بگیرد تا قلب هایشان یکی شود و تمام انرژی های منفیه شان را از ذهن بیرون کنند :)
یه درونگرا تو دلش باهاتون حرف می زنه، فحش می ده، متنفر می شه، دوستتون داره، گريه می كنه، می خنده، قضاوت می كنه، خودشو برای قضاوت سرزنش می كنه، قهر می كنه، آشتى می كنه ، جوابتونو میده و با خودش ساعت ها کلنجار می ره. فقط تو دلش.
و شما فقط میبينيد كه اون داره بهتون لبخند میزنه
قدیما یه دوستی داشتم،
هر موقع که حالشو میپرسیدم
و حالش بد بود میگفت: شبم!
میگفتم: یعنی چی؟
میگفت:
دلم تاریکه ولی آرومم، مثل ستارهها..
به مردم لبخند میزنم،
نمیذارم بقیه حالمو بفهمن...
چقد شب بودیم و کسی نفهمید...