چه خوش گفت شهریارا :
عاشقی درد است و درمان نیز هم
مشكل است این عشق و آسان نیز هم
جان فَدا باید به این دلدادگی
دل كه دادی میرود جان نیز هم
من بهت یه کاغذ سفید میدم با یه قلم؛ حالا دیگه به خودت بستگی داره که خط خطی کنی، یا دروغ بگی، یا برام یه شاخه گل بکشی، من تو رو آزاد میذارم تا خودت ارزشت رو تو زندگیم مشخص کنی.
دلم از این آفلاین شدنای طولانی مدت به خاطر حال خوب و سرگرم بودن میخواد. از اینا که نه وقت میکنی نه دلت میخواد گوشیتو چک کنی.
غرق شدم در خیالی که خودم هم باورش نکردم
اما هر چه بیشتر میگذرد چنان معتادش میشوم که
توانایی رد کردنش را هم ندارم ...
یه جایی یهو نگاه میکنی میبینی پیر شدیُ یه مشت احساساتِ باد کرده مونده توو دلت که بدرد هیشکی نمیخوره، حالا هی نگو، هی حرفِ دلتُ قورت بده!
اگه بیای دستمو بچسبی و تو این هوا بریم تو خیابونای خلوت شهر بستنی قیفی و بزنیم تو رگ و جوری بخندیم که بهمون چپ چپ نگاه کنن و زبونمون و تا ته واسه خوردن اب بارون در بیاریم و همزمان با انگشتامون اشکای همدیگرو از فرط خنده پاک کنیم قول میدم حتی اگه همه اینا همش یه خواب باشه دیگه هیچ آرزویی نداشته باشم.