دلم از این آفلاین شدنای طولانی مدت به خاطر حال خوب و سرگرم بودن میخواد. از اینا که نه وقت میکنی نه دلت میخواد گوشیتو چک کنی.
غرق شدم در خیالی که خودم هم باورش نکردم
اما هر چه بیشتر میگذرد چنان معتادش میشوم که
توانایی رد کردنش را هم ندارم ...
یه جایی یهو نگاه میکنی میبینی پیر شدیُ یه مشت احساساتِ باد کرده مونده توو دلت که بدرد هیشکی نمیخوره، حالا هی نگو، هی حرفِ دلتُ قورت بده!
اگه بیای دستمو بچسبی و تو این هوا بریم تو خیابونای خلوت شهر بستنی قیفی و بزنیم تو رگ و جوری بخندیم که بهمون چپ چپ نگاه کنن و زبونمون و تا ته واسه خوردن اب بارون در بیاریم و همزمان با انگشتامون اشکای همدیگرو از فرط خنده پاک کنیم قول میدم حتی اگه همه اینا همش یه خواب باشه دیگه هیچ آرزویی نداشته باشم.
یه دیالوگی بود تو فیلمِ گناه اصلی که میگفت:
«من کنارِ تو، یه آدمِ دیگهام؛ آدمی شبیهتر به خودم»
و آدمیزاد، چقد عمرشو تلف میکنه تا بفهمه همین کافیه که یکیو پیدا کنه تا کنارش، نزدیکترین نسخه به خودِ واقعیش باشه...
از اینکه جزو "همه" باشم متنفرم. اگه همه رو دوستداری، ازت ممنونم نمیخواد منو دوستداشته باشی و اگه همه برات مهمن، ممنون میشم که به من اهمیتی ندی.