عادت کردن به تنهایی خیلی عجیبه، گاهی دلت میخواد روزمرگیاتو واسه یکی تعریف کنی و یکی کنارت باشه، اما به همون اندازه دوسداری از آدما فاصله بگیری، چون حس میکنی هیچ نقطه مشترکی با هیچکس نداری..
وقتی برای یه مدت حرف نزدن و ترجیح بدی ؛
هرچقدر زمان بگذره حرف زدن و صحبت کردن راجع خودت و مشکلاتت سخت میشه .
نمیدونی از کجا شروع کنی !
چجوری بگی !
یا اصلا ..
چرا بگی ؟!
طی همون ترجیح دادنه که تبدیل میشی
به ی آدم از نظر بقیه آروم و ساکت و ریلکس
ی کسی که همه فک میکنن کل زندگیش شده مسخره بازی
یا بهتر بگم ؛ مدام مست
هیچ کس نمیفهمه این آدم چقد خستس ؛
چقد پره ؛
چقد تو مغزش داره با همه چی میجنگه و
چقد کم آورده ..
وقتی برات آهنگ میفرستم، نگو شنیدم یا دارمش، دوباره دانلودش کن، گوشش کن، تیکه هایی که ازش خوشت اومدو بخون باهاش تو صفحه ی چت، به متنش دقت کن شاید خواستم یه چیزی بهت بگم، بفرستش سیو مسج، برای خودت داشته باشش، به یادم گوشش بده و به کسی نده گوش کنه. همین.