دقیقاً همونجا که از همه آدما
خسته میشی، خدا یکی رو میاره
وسط زندگیت و میگه
ببین چی واست نگه داشتم ! :)
و چه زیباست قلبی پیدا کنی که عاشقت باشد بی آنکه چیزی از تو بخواهد مگر حالِ خوبت را.
گفتمش در دلوجانی
تو بگو من چه کنم
گفت نبضِ ضربانی
تو بگو من چه کنم..
همه ی ما
گاهی نیاز داریم بدانیم کسی هست
که در دور دست ها
جایی میان خلوتِ عاشقانه ی بی تکلفش
به ما میاندیشد
و دوستمان دارد
فرقی نمیکند چقدر دور
چقدر دست نیافتنی
چقدر محال
دوست داشتن و دوست داشته شدن
- همین حواشیِ پررنگ تر از متن -
حتی اگر دور از دسترس هم باشند،
آدم را دلگرم میکنند
برای ادامه دادن،
برای بودن،
برای زیستن...
و این قدرت عشق است!
در وصفِ حضور بعضی از آدمها
میشه مثل احمد شاملو گفت:
زندگی ترکم کرده بود؛
زندگی آوردی :)
- یکی ازم پرسید : چجوری عاشقش شدی ؟!
منم اینجوری شروع کردم . اون هیچوقت
سعی نداشت خودش رو به عنوان یه آدم
بینقص جا بزنه . اشتباهات و عیب و
ضعفهای خودش رو داشت و همین
چیزهاش بود که منو عاشق خودش کرده
بود . اصلاً سعی نداشت که همهچی رو
عجلهای شکل بده . عشق واقعی یکباره
شکل نمیگیره . زمان میخواد تا بتونی
شريک زندگیت رو درک کنی ما هر روز باهم
ارتباط داشتیم ، از حضور هم دیگه لذت
میبردیم ، از فاصلهی بینمون بیزار بودیم و
اینجوری بود که یواش یواش یه دل نه صد
دل عاشق هم شدیم . و از الان تا پای مرگ ،
هر روز یه ذره بیشتر عاشقش میشم چون
اون کسی هست که نمیخوام هیچوقت از
دستش بدم ..