در وصفِ حضور بعضی از آدمها
میشه مثل احمد شاملو گفت:
زندگی ترکم کرده بود؛
زندگی آوردی :)
- یکی ازم پرسید : چجوری عاشقش شدی ؟!
منم اینجوری شروع کردم . اون هیچوقت
سعی نداشت خودش رو به عنوان یه آدم
بینقص جا بزنه . اشتباهات و عیب و
ضعفهای خودش رو داشت و همین
چیزهاش بود که منو عاشق خودش کرده
بود . اصلاً سعی نداشت که همهچی رو
عجلهای شکل بده . عشق واقعی یکباره
شکل نمیگیره . زمان میخواد تا بتونی
شريک زندگیت رو درک کنی ما هر روز باهم
ارتباط داشتیم ، از حضور هم دیگه لذت
میبردیم ، از فاصلهی بینمون بیزار بودیم و
اینجوری بود که یواش یواش یه دل نه صد
دل عاشق هم شدیم . و از الان تا پای مرگ ،
هر روز یه ذره بیشتر عاشقش میشم چون
اون کسی هست که نمیخوام هیچوقت از
دستش بدم ..
میخواهمت
نمیدانم که بودم!
که خواهم بود
و چه میشوم!
اما میخواهمت تا نهایت ویرانی!
دقیقا اونجاییم که محمد یغمایی میگه :
نشستهام وسط ِ زندگی ؛
صبور ، غمگین ، امیدوار ، خسته و ادامه دهنده و ادامه دهنده . .
"احساس تنهایی" لزوما ربطی به بودن آدمها دور و برت نداره..
برعکس،
عمیقترین تجربه تنهایی وقتیه که کنار آدمهایی
اما احساس میکنی به دنیاشون تعلق نداری..