eitaa logo
﮼ مَهـــدا ﮼
924 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
319 ویدیو
3 فایل
آرامشِ‌شب ؛ دنبال‌ زخمی‌ تازه‌ می‌گشت؛ تا دردش‌ را از یاد ببرد .. « یکُمِ‌مردادماهِ هزارُچهارصدُیک »
مشاهده در ایتا
دانلود
خلأ معرکه‌ای بود...
قبلا میرفتم تو گالریم حالم خوب شه. جدیدا تا گالریمو باز میکنم، غم میپاچه تو صورتم.
﮼ مَهـــدا ﮼
گالریم پر شده از آدمایی که دیگه نیستن.
پر شده از ادمایی که دیگه‌نمیتونم بغلشون کنم.
غم مخور...!
بی ثمر هرساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی میکند - شهریار
﮼ مَهـــدا ﮼
پر از عکسای کسی که دیگه مال من نیست!
پر از آشنا هایی که برای همیشه غریبه شدن.
﮼ مَهـــدا ﮼
پر از آشنا هایی که برای همیشه غریبه شدن.
پر شده از ادمایی که صدای نفس کشیدنشون رو نمیشنوم.
هدایت شده از آیھ‌ ؛
_ماسیده بودیم به دیواره بتنیِ بغلِ خونه و داشتیم رفت و اومد دختر دبیرستانی همسایه رو دید میزدیم که یهو دلبر مثل اجلِ معلق سر رسید و چش توو چش شدیم باهاش. حس کردیم داریم غرق میشیم تو دریایِ چشاش. نمیدونستیم چی باس بگیم. رفته بودیم روو موده بی حرفی. رومونو کردیم سمتِ یکی از دختر دبیرستانیا و گفتیم "این بزرگ شه میخاد دلبرِ کی شه؟ دخترِ خوش بروروییه. چشاش سگ داره توله سگ!" دلبر خودشو میچسبونه به دیوار بتنیه و خیره میشه به همون دختره. سکوتش داره اعصابمونو انگولک میکنه. فک کنیم شستش بهش خبر داده ما عاشق یکی دیگه شدیم. نمیدونه که همین جفت چشماش میتونه یه شهرو عاشق کنه. البته تمومه مردم شهر میدونن که یه نگاهِ کج به دلبر دو نقطه بالاپایینش سیراب شیردون شدنشونه. واسه اینکه دلبر بیش از این دختره رو با چشاش آتیش نزنه بهش میگیم " البته اون دختره یه مشکلی که داره اینه که چشاش مشکی نیس. ینی چاله ش اونقد تاریک نیس که کسی بیفته توش. فقط سگ داره که پاچه بگیره" البته خیلیا گولِ همین چش رنگیارو میخورن. همونا که توو بچگی به هوای آلاسکا یخی گول زیاد خوردن. یا اونا که توو مدرسه پوله کیک ساندیساشون رو میدادن کارتِ صدآفرین میخریدن میزدن ته مشقاشون که تو خونه پزش رو بدن، غافل از اینکه صبح همون روز باباهه اومده مدرسه و با دیدن نمراته بچه ی ناخلفش کنف شده برگشته خونه! رومونو برمیگردونیم سمت دیوار بتنیه میبینیم دلبر پاشده رفته. کوچه هم خلوتِ خلوته. انگار بذر مُرده پاشیده باشن سرتا سرش. پرنده هم پر نمیزنه. مام دم و دسگامونو جمع و جور میکنیم و میسُریم تو خونه. واردِ خونه که میشیم میبینیم دلبر جلوی آیینه وایساده و موهای لَختش رو وِل داده روو شونه های استخونیش و خیره شده تو چشای خودش. اینجور صحنه ها مو رو به تنمون سیخ میکنه. حس و حال عجیبی داره. عینِ وقتایی که ماشین نمره چهار رو میندازی توو موهای لَخت یه پسر بچه که با موهای شُسته اومده سلمونی. یا شبیه مزه ی سیب سرخای خونه ی عمه ناهیداینا بعد از کشیدین دو نخ مگنا تو انباری خونه شون میمونه. از ته تهِ روده کوچیکت انگولکت میکنه تا یادت بره همه ی اون کوچه و خیابون و دیوار بتنی و دختره خوشگلِ همسایه رو ... میریم میشینیم روو تخت و خیره میشیم تو جفت چشماش. یادمون رفته بوده که فتنه ها مینمود چشمانش با دلِ بیصاحاب شده مون. چشاشو که میبینیم یادِ یه شعر از حافظ میفتیم که مطمئنیم وقتی داشته این شعره رو میگفته تکیه داده بوده به دیوار بتنیه خونه شون و خیره شده بوده توو چشای آن یارِ جفاکارش. بعد درحالیکه داشته دستی بر محاسنش میکشیده زیر لب زمزمه میکرده "جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو"_
﮼ مَهـــدا ﮼
#شکستِ‌سکوت.
فرزندِ بدبختی چه میتوانست باشد؟ مرگ ..! .