و من او را
طوری نگاه می کردم
انگار آخرین گلی بود
که در جهان باقی مانده بود
-جمال ثریا
یک شهر مرا زیر لبش زمزمه میکرد؛
جانا تو بگو با منِ دیوانه چه کردی؟
پروانه دلش سوخت نگاهش به من افتاد!
ای عهدشکن، با دل پروانه چه کردی؟!
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود
| حافظ |