هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا
مُـبَـرَّح ،رِوایَتگرِ قصهیپیچیدهیپناهیِکهاز خونهییهسلبریتیمذهبی سردرمیاره!
- برگیاز رمان -
چشمهای خستهاش به بلندی سقف دوخته شد اما ذهن غرق در تردید ها و سوالهای گوناگون است. گویی مدتهاست سقوط میکند و به زمین نمیرسد. ردِ نماشک را گرفت و گرهای بین دو ابرو به جا گذاشت.
هیچیک از اتفاقات اخیر به خواستِ او نبود. اینکه الان در تاریکی خانهی یک سلبریتی که از قضای روزگار همبازی دورانِ کودکیاش بوده است ، نشسته و در اعماق سردرگمی دست و پا میزند، نمونه ای از همانِ اتفاقاتیست به خواستِ او اتفاق نمیافتاد!
در جایش صاف نشست ولی با حس دردی در ناحیهی پهلو ...
- https://eitaa.com/joinchat/2217017913Cc6e2a95115
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا
اولین شب از مستقر شدنم توی خونهی یه سلبریتی مذهبی ، تموم برقها رفت🤭 و من موندم و یه دنیا فوبیای تاریکی و ظلمات!😨
قدم به قدم خودم رو به گوشهای از پذیرایی کشوندم اما درست همون لحظاتِ تلخ و بغرنج ، یکی کلید انداخت و وارد خونه شد ...😱
اونجا بود که متوجه شدم قطعیبرق منطقهای نبود !♨️
https://eitaa.com/joinchat/2217017913Cc6e2a95115
پر هیجانیترین رمانی که میتونی بخونی اینجاست😮💨