هدایت شده از کتابخآنهیگربهای؛
نمیخوام درس بخونم، نمیخوام برم کلاس، نمیخوام با آدما حرف بزنم
چون شارژش ۱۵ بود و حافظش پر و هنگ کردو اینا یعنی ذره ای نخواستم ذهنم درگیرش کنم مامانم میگفت نگران نباش ناراحت نباش یعنی کلا اینجوری بودم فعلا کلاس زبانو هندل کنم بقیش با خدا
توهم همینکارو کن رو نزدیک ترین موضوع تمرکز کن فقط. بقیشو بسپار به خدا بسپار به محیای آینده
فردا میخوام یکار کنم تو دفترم بشینم کل چیزای مسخره و مهم و کوچیک و بزرگ که باید به فکرشون باشمو بنویسم و اولویت بندی کنم و بگم چیکار کنم تا حال شَن یا کاری ازم برمیاد یا نه یکی یکی پیش برم شماهم خواستین بیان