eitaa logo
[ مَحفِلِ رَهایي ]🇵🇸
1.8هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
5.5هزار ویدیو
132 فایل
[ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ ] . دوست دارَد یار این آشُفتِگی کوشِش بیهوده بِه از خُفتِگی... ! . ⚫| جواب ناشناس و شرایط : @harf_rahaiea. ⚈| ادمین : @Rahill_x. ⚪|لینک ناشناس: https://daigo.ir/secret/7372628009 [تلاش،لذت+رشد تا مقصد🫀📿🌱]
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ما باید فکرمان را مغزمان را با خدا آمیختھ کنیم؛ فکرمان فقط جھاد باشد؛ فکر باید صد در صد جھاد باشد. ‌‌‌ - حاج قاسم سلیمانۍ - [@Mahfel_Rahaiea]
_اللہم عجݪ لولیك الفࢪج((: [@Mahfel_Rahaiea]
هدایت شده از سعیدیسم ✅
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 فرمانده انتظامی استان مازندران در ساحل بابلسر: 🔹 تو این استان، تو این شهرستان‌های ما، خدای نکرده کسی خواست ناهنجاری کنه، به حکم قانون گردنش رو بشکنین پاسخش هم با من پنجشنبه، ۲۵ خرداد ۱۴۰۲ ✅ کانال : @saeedism
هدایت شده از سعیدیسم ✅
به به، به به ، دمت گرم سردار درد و بلات بخوره تو سر بندگان رای. بعضیا یاد بگیرن. گفتن « به حکم قانون » . ما هم همین حکم قانون رو میخوایم که بعضیا با مصلحت اندیشیهای بزدلانه اجرای قانون رو تعطیل کردند. اجرای قانون رو خواستن افراط هست؟! پس ما افراطی هستیم. ✍ @saeedism
هدایت شده از  مجید سرگزی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تابحال به پروسه دقت کردین؟ جنگ نرمی که آروم آروم واژگان و تعاریف رو تغییر داد! البته انتهای این کلیپ مهمترین علتشو گفتم... ✅ کانال 👇 @sargazimajid
[ مَحفِلِ رَهایي ]🇵🇸
#قسمت_هشتم #سالهای_نوجوانی لباس های مرا عوض کردم و لباسی تازه به تن کردم مثل شب قبل همه شادی خودشا
بعد از نیم ساعت در خانه به صدا آمد در را که باز کردم پدر و برادرم داخل خانه آمدند بعد از شستن سر صورتشان لباس هایشان راعوض کردند به مادرم کمک کردند تا باقی مانده ی کار ها را انجام دهند. بعد از اینکه همه ی فامیل ها به خانه ی ما آمدند همگی دور کرسی نشستیم ، مادر بزرگم بالای اتاق نشست. همه با هم صحبت می کردند و احوال پرسی می کردند نگاهم به میوه های داخل ظرف افتاد انار های قرمز درشت در کنارش نارنگی و سیب چقدر ساده و دل انگیز است. در کاسه های گل دار پر از نخودچی و کشمش بود یه مشت برداشتم و با اشتها خوردم مزه شور و شیرین آن را دوست داشتم. مادربزگم شروع به صحبت کرد او از قصه ی ننه سرما و ورود او به زمستان می گفت که با کوله باری از برف می آید در حالی که صورتش از برف پوشیده شده و لباس پشمی بزرگی به تن کرده و در پشت سرش هو هوی باد سرد شنیده می شود... مادربزرگم همین طور ادامه می داد ما هم با دقت به قصه گوش می کردیم این داستان ها برای آماده شدن مان در سرمای زمستان شدید است. ساعت از نیم شب گذشت خواب به چشم همه آمد خاله ها و دایی هایم خداحافظی کردند و من مادرم رختخواب پهن کردیم و من غرق در قصه ننه سرما آماده ی خواب شدم چون فردا صبح باید به مدرسه می رفتم چشمانم را بازکردم نگاهم به شیشه ی مه گرفته ی اتاق افتاد افتاد بلند شدم دستی بر شیشه کشیدم کمی مه شیشه را پاک کردم نگاهم به حیاط افتاد ،حیاط پر از برف شده بود فوری به حیاط دویدم صدای مادرم آمد که گفت: سرما میخوری لباس بپوش! از اشتیاق زیاد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم شروع به برف بازی کردم غرق بازی شدیم نویسنده تمنا🌺 کپی حرام🦋
[ مَحفِلِ رَهایي ]🇵🇸
حیدر حیدر..."
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که خوبان آن نوکر حیدرند:)"