زیر لب زمزمه می کرد که:کاش با تکه چوبی به دورِ خود حلقه ای میکشیدم و دیگران نیز اهمیتِ این حلقه را برای من،به اندازه خودم درک میکردند و لااقل با لبخند از من به فاصله می ایستادند.
«راستش مدتهاست از فکر کردن به اهداف بزرگ منصرف شدهام. چیزهای سادهای میخواهم، آرامش شبها، صدای باران و کتابهایم...»
اسکار وایلد
بیا کنارم بنشین نقاب قوی بودنت را بردار و در آغوشم گریه کن، که من میدانم، آنان که همیشه میگویند حالشان خوب است بیش از همه نیاز به گریه و آغوش دارند…
حتی دشمنِ با شکوهی هم نیستید.
اوبـاش هستید،
بیسـر و پـا،
بیقیـد و بنـد،
بیرحـم و بیاِفتخـار.
اِی غـم! نمیدانم؛
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود،
اما درین کابوسِ خـونآلود...
در پیچ و تابِ این شبِ بُنبست؛
بنگر چه جانهایِ گرامی رفتهاند از دست...
هوشنگ اِبتهاج
به آیندگان بگویید؛
روزی که ماشه را کشیدند
ما در مزرعهی آرزوهای بَر باد رفته
میانِ خوشههای سوختهی جوانی
داشتیم رویا میکاشتیم...
«مـا همگـی حـیف بودیـم.»
از روحهایِ سبک میترسم،
همه چیز برایشان راحت است؛
دوستت دارند، رها میکنند و محو میشوند.