بیا کنارم بنشین نقاب قوی بودنت را بردار و در آغوشم گریه کن، که من میدانم، آنان که همیشه میگویند حالشان خوب است بیش از همه نیاز به گریه و آغوش دارند…
حتی دشمنِ با شکوهی هم نیستید.
اوبـاش هستید،
بیسـر و پـا،
بیقیـد و بنـد،
بیرحـم و بیاِفتخـار.
اِی غـم! نمیدانم؛
روزِ رسیدن روزیِ گامِ که خواهد بود،
اما درین کابوسِ خـونآلود...
در پیچ و تابِ این شبِ بُنبست؛
بنگر چه جانهایِ گرامی رفتهاند از دست...
هوشنگ اِبتهاج
به آیندگان بگویید؛
روزی که ماشه را کشیدند
ما در مزرعهی آرزوهای بَر باد رفته
میانِ خوشههای سوختهی جوانی
داشتیم رویا میکاشتیم...
«مـا همگـی حـیف بودیـم.»
از روحهایِ سبک میترسم،
همه چیز برایشان راحت است؛
دوستت دارند، رها میکنند و محو میشوند.
دیگر سَرزنده نبود.
بیشتر اوقاتش به دل نگرانی میگذشت،
اِنرژیای که روزگاری صرفِ عشق ورزیدن
به زندگی میکرد؛
حالا داشت صرفِ «دَوام» آوردنش میشد.
گوشه دفترش نوشته بود:
مـن این روزهـا پنـج واژهام؛
«خسته، سوگوار، فرسوده، درمانده، تنها.»
علی کشاورز
دلی بزرگ دارم، و گاهی از آن بیزارم:
زیاد میاندیشم،
بیش از حد عذرخواهی میکنم،
بیش از حد آسان میبخشم،
برای کسانی نگرانم، که مرا نمیخواهند.
برای چیزهایی احساسِ گناه میکنم،
که کنترلی بر آنها ندارم.
«و تنهـا میمانم.»
چون میترسم کَسی را نیابم؛
که مرا آنچنان که من دوست میدارم،
دوست بدارد...