به آیندگان بگویید؛
روزی که ماشه را کشیدند
ما در مزرعهی آرزوهای بَر باد رفته
میانِ خوشههای سوختهی جوانی
داشتیم رویا میکاشتیم...
«مـا همگـی حـیف بودیـم.»
از روحهایِ سبک میترسم،
همه چیز برایشان راحت است؛
دوستت دارند، رها میکنند و محو میشوند.
دیگر سَرزنده نبود.
بیشتر اوقاتش به دل نگرانی میگذشت،
اِنرژیای که روزگاری صرفِ عشق ورزیدن
به زندگی میکرد؛
حالا داشت صرفِ «دَوام» آوردنش میشد.
گوشه دفترش نوشته بود:
مـن این روزهـا پنـج واژهام؛
«خسته، سوگوار، فرسوده، درمانده، تنها.»
علی کشاورز
دلی بزرگ دارم، و گاهی از آن بیزارم:
زیاد میاندیشم،
بیش از حد عذرخواهی میکنم،
بیش از حد آسان میبخشم،
برای کسانی نگرانم، که مرا نمیخواهند.
برای چیزهایی احساسِ گناه میکنم،
که کنترلی بر آنها ندارم.
«و تنهـا میمانم.»
چون میترسم کَسی را نیابم؛
که مرا آنچنان که من دوست میدارم،
دوست بدارد...
از اینکه زنی دیوانهوار با تو بحث میکند،
خوشحال باش...
دنیای زنها متفاوت و مرموز است!
زن اگر سکوت کرد بدان سکوتش
پایانِ توست...
هوشنگ ابتهاج
انقدر فکر نکن چی میشه
«بخواد بشه، میشه.»
خدا یه وقتایی انقدر قشنگ میچینه
که خودتم باورت نشه.
مثل معجزه؛
مثل طلوع آفتاب،
از عمق یک آسمون تاریک و سرد!
او رفیق واقعی من است؛ اولین کسی که وقتی شکسته و خسته بودم، حاضر شد منتظرم بماند و برای صحبت کردن دوبارهام صبر کرد.